|
بررسي نقش خانواده به عنوان عامل و مانع بزهكاري نوجوانان (با تكيه بر نظم در خانواده) |
-مقدمه و طرح مسأله بزهکاری پدیده ای اجتماعی و دارای بستر اجتماعی است هر چند که عوامل زیستی ، رواني، جغرافيايي، قومي، نژادي و موارد ديگر در نحوه شكلگيري و بروز نوع بزه بسيار مهمي ايفاء ميكنند، تبيين مسأله بر اساس عامل محيط اجتماعي، تحديد نگرش حوزه جامعه شناسي اجتماعي است خصوصاً نحوه عملكرد كوچكترين و مهمترين نهاد اجتماعي يعني خانواده كه نقش مهمي را در همكاري و متجانس كردن رفتارهاي هنجاري افراد با محيط اجتماع بر عهده دارد. در اينجا به بررسي نقش خانواده به عنوان عامل و مانع بزهكاري نوجوانان (با تكيه بر نظم در خانواده) ميپردازيم. اين كار به خصوص به لحاظ تحديد عوامل مورد بررسي در يك كار علمي اهميت دارد چرا كه نميتوان در آن حد در يك كار پژوهشي تمام ابعاد و زوايا را به طور دقيق در نظر داشته و مورد بررسي قرار داد. اگر خانواده ميتواند عامل مهم بزهكاري باشد و شرايط نامطلوب آن بزهكار پرورش دهد، به همان نسبت وجود شرايط مطلوب در خانواده رشد ذهني، عاطفي، رواني و اجتماعي نوجوان را امكانپذير ساخته، مهمترين گام در پيشگيري از بزهكاري است. به نظر ميرسد افزايش ميزان بزهكاري حاكي از تضعيف مناسبات گروهي خانواده بوده، به طوري كه وحدت گروهي از هم پاشيده است. به هر ميزاني كه روابط اعضاء از سيطره روابط صميمي، عاطفي، و اخلاقي خارج شود، خطر از بين رفتن كاركرد بسيار مهم خانواده آموزش هنجارها و ارزشهاي اجتماعي به فرزندان دور نخواهد بود. آنچه مهم است مناسبات و پيوندهاي گروه خانواده است به شكلي كه افراد به عنوان حاملين و عاملين نقشها بايد به گونهاي ايفاء نمايند كه كاركرد اساسي حفظ وحدت و انسجام خانواده را به دنبال داشته باشد. خانهاي كه از سخن محبتآميز خالي است آفت رشد ذهني، عاطفي و اجتماعي نوجوان است، عدم عشق و محبت و نبود ثبات و هماهنگي در خانواده زمينهساز رفتار بزهكارانه است. هر گاه بنيان عاطفي و اخلاقي خانواده سست گردد روي نظم خانواده (طلاق) تأثير گذاشته، بزهكاري نيز رخ مينمايد. نظم و تعدل در خانواده رابطه معكوس با روند بزهكاري داد. آنگاه كه طلاق رو به فزوني ميرود، كشمكشهاي دروني خانواده اوج مييابد و فرزندان در سنين نوجواني به دور از نظر والدين در ورطه آلامي چون اعتياد، بزهكاري و ... گرفتار ميآيند. بهرحال روابط بين والدين و فرزند، از هم پاشيدگي خانواده و فقدان نظم و تعادل در خانواده، سست شدن عقايد مذهبي و اخلاقي در بزهكاري نوجوانان نقش مهمي دارد. اگر ارزشهاي يك نفر و ارزشهاي افرادي كه بر اثر او تأثير شديد دارند به جاي حمايت از رفتار از رفتار غير مجرمانه را رفتار تبهكارانه حمايت كنند، احتمالاً آن شخص مجرم خواهد شد. همبستگي و پيوستگي و ثبات اركان خانواده كانون مناسبي را پديد ميآورد تا افراد به صورت نسبتاً كاملي هنجارهاي مقبول تعميم يافته را ملكهسازي و دروني كرده و به سهولت در عرضه اجتماعي، نقشهاي محول و محقق را به نحوي كه از آن انتظار ميرود به اجراء گذارند. خانواده، گروه كوچكي است كه ويژگي اساسي و غير قابل تفكيك آن صميمت آن است. اجتماعي كردن نسل آينده جزء بديهيترين و اساسيترين وظايف خانواده است. (روزن باوم، 149:1973) محبت موجب استواري كانون خانوادگي است، نفرت در جهت معكوس آن جريان دارد و متضمن نفاق و جدايي و مخاصمه و جدال است. هنگامي كه نفرت و اختلاف عميق و مخاصمه به كانوني راه يافت، بقاي نظم خانوادگي بين افراد آن متزلزل و دشوار ميشود. 1-1 اهميت و ضرورت مسأله: اگر با ديدي جامعهشناسانه به اين پديده نگريسته شود بزهكاري را ميتوان به منزله يك بيماري اجتماعي تلقي نمود كه بايد معالجه شود. مسلماً براي مبارزه با هر مرضي بايد ابتدا آن را شناخت و به زمينههاي پيدايش آن پيبرد، سپس بيمار را نجات دار و از بروز دوباره اين عارضه پيشگيري نمود. چنانچه بزهكاري يك عارضه و آسيب اجتماعي تلقي شود، لذا «قشر نوجوان» به عنوان يكي از اقشار آسيبپذير جامعه در معرض ابتلا به اين عارضه هستند يا به نوعي از آن دچار شدهاند. بررسي علتها، سبب ميشود كه مسئولين مربوط، به چگونگي شكلگيري اعمال نابهنجار شناخت پيدا كنند، آنگاه شيوههاي صحيح و مناسب مبارزه با آنها را جستجو نمايند. لذا اينگونه مطالعات و تحقيقات ضرورت مييابند تا كجرويها و جرايم بهتر و عميقتر شناخته شود، منشاء آنها كشف گردد و بالاخره راههاي اصلا ح و بازپروري بزهكاران هموار گردد. بالاخره اين قبيل كاوشهاست كه امكان پيشگيري از ابتلاء به انحراف و سقوط استعدادها را در نيروهاي انساني بالقوه جامعه، فراهم ميسازد و خانواده و دولت، حال و آينده كشور از خسارات مادي و معنوي فراواني رهايي مييابند. با توجه به اينكه سازندگي فرداي جامعه بستگي به نيروي فعال پر شور و سلامت جسمي و روحي نسل نوجوان دارد، لازم است كه همه امكانات جامعه را براي پيشگيري و مبارزه و ريشه كن كردن بزهكاري نوجوانان كشورمان به كار برديم. از طرف ديگر آنچه موجب نگراني شده است صدمات و لطمات جبران ناپذيري است كه بر اثر فروپاشيدن كانون خانواده ايجاد ميشود، صدماتي كه متوجه تمام اعضاي خانواده منجمله فرزندان ميشود. بعد از جدايي براي اكثر افراد يك دوره تضاد و دوگانگي عاطفي و تغييرات خلقي جديد پيش ميآيد كه در رفتار خانواده بخصوص فرزندان تأثير عميقي ميگذارد كه از جمله آن بزهكاري است.
2-1 اهداف تحقيق هدف ما در تحقيق حاضر اين است كه ببينيم خانواده چه نقشي در بوجود آوردن يا مانع شدن بزهكاري در نوجوانان دارد و چه عوامل خانوادگي در بزهكاري آنها مؤثر است. بزهكاري چيست و با چه متغيرها و معرفهايي ميتوان آنرا سنجيد؟ (متغير وابسته) به طور كلي ميخواهيم بزهكاري را در چارچوب خانواده و روابط والدين و فرزندان و با تأكيد بر نظم خانواده بررسي كنيم. نظم چيست و نظم خانواده چگونه حفظ ميشود؟ چه عواملي باعث ايجاد اختلال در نظم خانواده ميشود؟ نظم در خانواده (چهاره( را با چه معرفهايي ميتوان سنجيد؟ با توجه به اينكه نظم اجتماعي خرد حداقل در چهار بعد با مشكل ماهوي مواجه است (چهاره( كه عبارتند از: 1- همفكري مشترك 2- همگامي مشترك 3- همدلي مشترك 4- همبختي مشترك اگر اين چهار مشكل در گروه اجتماعي (خانواده) حل شود، خانواده داراي نظم و تعادل خواهند بود. (چلبي، 19:1375) به عبارت ديگر، عدم همفكري، همگامي، همدلي و همبختي مشترك در خانواده منجر به اختلال در نظم خانواده ميگردد. ميخواهيم بدانيم آيا اين اختلال در نظم خانواده ميتواند منجر به طلاق شود. همچنين آيا اختلال در نظم خانواده ميتواند منجر به بزهكاري اعضاء خانواده از جمله فرزندان گردد. علاوه بر اين آيا طلاق روي بزهكاري فرزندان تأثير ميگذارد. شكل بحراني از بين رفتن نظم در خانواده را طلاق در نظر ميگيريم. از بين رفتن نظم در خانواده پيامدهاي از جمله بزهكاري را به دنبال خواهد داشت. در تحقيق حاضر ما دو گروه خانواده سالم و ناسالم (افراد بزهكار و غير بزهكار) را با هم مقايسه ميكنيم. با اين اميد كه با انجام اين تحقيق توانسته باشيم در شناخت و رفع مشكلات رفتاري نوجوانان قدمي كوچك برداشته باشيم و نتايج حاصله براي اولياء مربيان وخانوادهايي كه با نوجوانان خود مسأله دارند در زمينه آگاه كردن آنها در مورد نحوه برخورد با فرزندانشان و همچنين براي مراكز دادگستري و مراكز زندانها و مسئولين كشور مفيد و سودمند باشد.
2-پيشينه تحقيق (مروري بر ادبيات موضوع در اين بخش ما در ابتدا به مشخص كردن واژه انحراف و بزهكاري، طلاق، خانواده و نظم ميپردازيم و سپس تئوريهاي مختلف را مطرح ميسازيم. 1-2 تعريف مسأله انحراف: هر جامعه از اعضاي خود انتظار دارد از ارزشها و هنجارها تبعيت كنند، اما همواره عدهاي پيدا ميشوند كه پارهاي از اين ارزشها و هنجارها را رعايت نميكنند. جامعه افرادي را كه هماهنگ و همساز با ارزشها و هنجارها باشند «سازگار» يا «همنوا» و اشخاصي را كه بر خلاف آنها رفتار ميكنند «نا سازگار» يا «نا همنوا» ميخواند. بنابراين همنوايي اجتماعي يعني مراعات هنجارها، ولي منظور از ناهمنوايي اجتماعي نقص هنجارهاي اجتماعي است. از اينرو كساني كه با جامعه همنوا هستند، «بهنجار» شمرده ميشوند و آنان كه همنوايي ندارند، «نا بهنجار» نام ميگيرند. از ميان افراد نا بهنجار، كسي كه رفتار ناهنجارش زودگذر نباشد و ديرگاهي دوام آورد، كجرو يا منحرف است و رفتار او را «كجروي اجتماعي» يا «انحراف اجتماعي» ميخواند. در جامعه شناسي مراد از «انحراف» مجوعه رفتارهايي است كه با هنجارهاي اجتماعي در عين اعتبار و اجرا مطابقت ندارند و بنابراين در گروه اجتماعي موجب بروز واكنشهاي متنوعي ميشوند كه نظارت اجتماعي خوانده ميشود. از اينرو انحراف از نقص بدني و رواني آغاز و بر اثر نقض مقررات مذهبي، اوامر اخلاقي،رسوم اجتماعي و قواعد قانوني غير كيفري به بزهكاري ميرسد. (گسن، 48:1988) مارشال كلينارد پيشنهاد كرده است كه اصطلاح «انحراف» بايد به موقعيتهايي اطلاق شود كه انسان بر خلاف مسير مورد قبول جامعه رفتار كند تا حدي كه جامعه توان تحمل آن را داشته باشد. بنابراين جنايت و بزهكاري، آشكارترين اشكال انحراف هستند. تبهكاري به اعمالي گفته ميشود كه جنبه قانون شكني دارند و مستوجب مجازات قانوني هستند و بزهكاري به اعمالي جنايي افراد نوجوان اطلاق ميشود. بزهكار به كسي اطلاق ميگردد به نحوي عمل خلاف قوانين و قواعد جامعه از وي صورت گرفته و در پي آن بوسيله قوانين اجتماعي محكوم شده و به زندان افتاده است. بزهكار در برگيرنده كودكان و نوجوانان ميباشد. انحراف جنبه نسبي دارد، بدين معني كه نميتوان براي آن يك تعريف قاطع ارائه داد. اعمال، نه تنها در ارتباط با معيارهاي جامعه بخصوصي در زمان معيني از تاريخ آن جامعه انحراف به شمار ميروند. طلاق: طلاق در لغت جدا شدن زن و مرد، رها شدن از قيد نكاح و رهايي از زناشويي است. طلاق رابطهاي اجتماعي (بين دو نفر و از خلال آن دو گروه اجتماعي) است، با نظارت مقامات ذيصلاح (به عنوان نمايندگان جامعه) و با تحقيق تمهيدات لازم. طلاق در زمره غم انگيزترين پديدهاي اجتماعي است. تعادل انسانها را ناپديد ميسازد، همان طور كه بر جامعه آثاري شوم برجاي ميگذارد. به درستي ميتوان گفت هيچگاه مطالعه آسيب شناسي اجتماعي و انحرافات اجتماعي و بزهكاري اجتماعي بدون شناسايي طلاق صورت پذير نيست. به تعبير ديگر هر جامعه كه در جستجوي سلامت است بايد اين پديده را مهار كند. (ساروخاني،10118:1376) فروپاشي خانواده «يك موقعيت كه در آن والدين فرزند به قصد فسخ يا انحلال ازدواج از هم جدا شدهاند و اين دوره جدايي از سه ماه بيشتر ادامه مييابد». (Fergusson,…,1984:540) ادبيات و نوشتههاي طلاق مشخص ميكند كه بيشترين موارد طلاق يك بحران توأم با فشار و تنش است كه بر همه اعضاء خانواده تأثير ميگذارد. مطالعات نشان ميدهد كه به طور متوسط براي هر كودك 18 تا 24 ماه طول ميكشد تا با طلاق سازگار شوند. (Benjamin Schlesinger, 1996:93) كونيگ، طلاق را معلول تناسب نداشتن خصوصيات زوجين ميداند نه معلول ساخت ازدواج و خانواده موجود. عدم ثبات زناشويي كم وبيش مترادف با مفاهيمي نظير فسخ زناشويي، طلاق، كيفيت پايين زندگي زناشويي به كار رفته است. (Booth,…, 1983:387) خانواده: برگس و لاك 1953 مينويسد، «خانواده گروهي است متشكل از افرادي كه از طريق پيوند زناشويي، همخوني و يا پذيرش (به عنوان فرزند) با يكديگر به عنوان شوهر، زن، مادر،پدر، برادر و خواهر در ارتباط متابلند وفرهنگ مشتركي پديد آورده و در واحد خاصي زندگي ميكنند» خانواده در زمره عموميترين سازمانهاي اجتماعي است و بر اساس ازدواج بين دست كم دو جنس مخالف شكل ميگيرد و در آن مناسبات خوني واقعي يا اسناد يافته به چشم ميخورد. (به همراه اين مناسبات شاهد پيوندهايي قرار دادي مبتني بر پذيرش فرزند نيز هستيم)،خانواده معمولاً داراي نوعي اشتراك مكاني است، هر چند همواره چنين نيست و همين نيز وجه تمايز مفاهم خانواده و خانوار است و كاركردهاي گوناگون شخصي، جسماني، اقتصادي و تربيتي و ... را به عهده دارد. هرگز هيچ جامعهاي نميتواند به سلامت رسد مگر آنكه از خانوادههايي سالم برخوردار باشد. خانواده به عنوان يك نهاد اجتماعي در جامعه است. منظور از نهاد خانواده شبكه نقشها و يا شبكه انتظارات و تكاليف د رخانواده است اما وقتي از خانواده به عنوان يك اجتماع طبيعي كوچك صحبت ميشود، منظور «مايي» است كه در يك ميدان تعاملي گرم با حريم نسبتاً مشخص به وجود آمده و اعضاء «ما» نسبت به آن احساس تعلق و وابستگي عاطفي مشترك دارند و در مقابل «ما» نيز به آنها نوعي هويت جمعي مشترك اعطاء ميكند. نظم: نظم حالت ساختي دارد. معني لغوي نظم بسيار صريح و روشن است، نظم در لغت به معني آرايش، ترتيب و توالي است. (چلبي، 31:1375) در معنا يعني برقرار نمودن مقررات و هنجارها و اجراي هنجارها و وجود ضمانت اجرايي براي اجراي هنجارها، اگر جامعه منظم نباشد نشانگر عدم رعايت هنجارها در آن جامعه است. تعادل نيز علاوه بر اينكه حالتي ساختي دارد، در عين حال، رابطهاي متعادل و متوازن روانشناختي را بين اجزاء ساختي مشخص ميكند. يعني، آيا رعايت هنجارها به شكلي متعادل و متوازن است. يا خير؟ پارسنز ابعاد مختلف نظم اجتماعي را به بعد هنجاري تقليل ميدهد. آلكساندر نظم جمعي را به نوعي تعهدات دروني مشترك ميداند. طبق اين ديدگاه نظم اجتماعي نظمي است هنجاري و فوق فردي، در واقع اين هنجارها هستند كه افراد را به عنوان مجموعهاي مشبك به صورت بين ذهني به هم مرتبط ميسازند. وجدان جمعي دوركيم بيانگر چنين نظمي است به همين دليل هم است كه دوركيم در تحليل نهايي خود پايه هر نظم اجتماعي را عاطفي ميداند. در صورتي كه نظم دروني اجتماعي، صبغه عاطفي خود را از دست بدهد، خود نيز همزمان محو ميشود. پارسنز ميگوييد كه در نظرش نظم نه يك آرزو است، نه يك آرمان بلكه يك مسأله است. پارسنز پايه و اساس زندگي را در دروني شدن هنجارها و ارزشهاي نهادي شده اجتماعي از سوي اشخاص ميداند. هومانز آزادي انسان را تنها به عنوان دروني كردن كامل هنجارهاي گروهي به مثابه نظم مطلوب معرفي ميكند. 2-2 بررسي تئوريها و نظريات بزهكاري (انحراف) و نظم خانواده در مورد رفتارهاي انحرافي نظريات مختلفي وجود دارد كه هر كدام بر اساس فرضها و يافتههاي خود به بررسي اين اعمال ميپردازند. در اين زمينه ميتوان به سه رويكرد عمده يعني روانشناسي و جامعهشناسي اشاره كرد. ابتدا روانشناسي انحراف را مرور میکنیم و سپس نظريات جامعهشناسي انحراف را مورد بررسي قرار ميدهيم كه عبارتند از: نظريه فشار ساختاري نظريه برچسب يا عكسالعمل اجتماعي نظريه انتقال فرهنگي نظريه كنترل اجتماعي
2-2-2 نظريه روانشناختي در مورد انحرافات نظريههاي روانشناختي، كجروي را عكسالعملي نسبت به مشكلات شخصيتي ميداند. اطلاق عناوين «ديوانه»، «مريض» و امثال آن به افراد كجرو حاكي از مرتبط دانستن نابهنجاري با خصوصيات شخصيتي و روانشناختي است. زيگموند فرويد شخص «روان رنجور» را حاصل توسعه نيافتگي و نقصان «خود برتر» دانسته و آن را نيز معلول «جامعه پذيري» غير طبيعي در دوران كودكي ميشمارد. اغلب تئوريهاي روانشناسي بر آنند كه در فرايند اجتماعي شدن فرد منحرف و معمولاً در رابطه بين والدين و فرزند، نقصان وجود داشته است. اين نقصيه شامل ناراحتي عاطفي است كه به تشكيل خصلتهاي شخصيتي كژ سازگار منتهي ميشوند. گفته ميشود كه تجارب دوران كودكي ميتواند تأثير ديرپاي در رفتار دوران بلوغ و بزرگسالي داشته باشد. جان باولبي استدلال ميكند كه كودك نيازهاي دارد و مهمترين نياز او امنيت عاطفي است كه مؤثرترين وجه ممكن ميتواند با رابطة صميمانهاي كه بين مادر و فرزند برقرار ميشود، تامين گردد. چناچه كودك به ويژه در اوان كودكي از عشق مادري محروم شود اين امكان وجود دارد كه به شخصيت روانرنجور مبتلا گردد. افراد روانرنجور معمولاً بون تأمل و انديشه عمل ميكنند، بندرت احساس ميكنند و در مقابل مجازات و درمان واكنش چنداني نشان نميدهند. هانس آبزيك، بر آن است كه بين ويژگيهاي شخصيتي كه جنبه ژنتيك دارند و رفتار انحرافي رابطهاي وجود دارد. وي مدعي است كه بين خصايص شخصيتي از قبيل برونگرايي با رفتار جنايي رابطه وجود دارد. يك فرد برونگرا ماجراجوست، مغرور است، سريعاً واكنش نشان ميدهد و بدون تأمل و انديشه عمل ميكند. برعكس، شخصيت درونگرا كه شخصيتي آرام و كنترل شده است. آلبرت باندورا و ريچارد والترز گفتهاند كه هم تنبيهات بدني مستمر و هم بيمبالاتي زياد در كنترل رفتار پسران جوان توسط والدين به بزهكاري جوانان ميانجامد، توسط والدين به بزهكاري جوانان ميانجامد، به نظر آنان، پسراني كه اغلب توسط پدران خود كتك ميخورند به كنترلهاي خارجي متكي ميشوند، يعني در انجام هر عملي به جاي آنكه اساس تصميمات خود را بر احساس دروني خود از درستي و نادرستي آن عمل بگذارند بيشتر احتمال به دام افتادن را محاسبه ميكنند. از سوي ديگر پسراني كه هميشه و در مقابل هر نوع عملي با تأييد و تشويق والدين مواجه بودهاند، با اين ذهنيت رشد يافتهاند كه هر چه بكنند پسنديده و مقبول است. لازم به تذكر است كه هنوز هيچ صفت خاصي از شخصيت انسان را به طور كلي علمي با كجروي مرتبط ندانستهاند و هيچ اختلاف مستمر روانشناختي بين كجروان و راستروان شناخته نشده است. 3-2-2 نظريات جامعه شناختي انحراف StructuralStrain همانطور كه قبلاً اشاره شد، نظريات جامعه شناختي انحراف خود به شش بخش عمده تقسيم ميشود كه در اينجا به بررسي و ارزيابي هر يك از نظريات ميپردازيم: نظریه فشار ساختاری 1-3-2-2 در سال 1938 رابرت كي.مرتون ، جامعهشناس هاروارد، يك مقاله تحت عنوان ساختار اجتماعي و آنومي به چاپ رساند نظريه خود را بر اساس عقايد دوركيم از آنومي (بيهنجاري) و انسجام اجتماعي بنا كرده است.( ander Zanden, 1996:138/Hall Williams,1982:136) مرتون بر آن است كه انحراف از ساختار و فرهنگ جامعه سرچشمه ميگيرد. وي استدلال خود را با معيار توافق جمعي درباره ارزشها آغاز ميكند و معتقد است كه تمام اعضاي جامعه در ارزشهاي مشترك سهيماند. اما از آنجايي كه اعضاي جامعه از لحاظ ساختارهاي اجتماعي در موقعيتهاي مختلفي قرار ميگيرند، براي درك ارزشهاي مشترك از فرصتهاي مساوي برخوردار نيستند. چنين وضعي ممكن است موجب انحراف شود. به بيان مرتون ساختار اجتماعي و فرهنگي جامعه براي رفتار منحرف اجتماعي مردمي كه در جايگاههاي مختلفي قرار گرفتهاند، ايجاد فشار ميكند. به خاطر شكافهاي ساختي از نظر اجتماعي بين آرزوها (اهداف مشترك) و دستيابي واقعي (دسترسي به ابزار اجتماعي براي رسيدن به اين اهداف) آنومي (بيهجاري) در نظام اجتماعي ايجاد شده است. (Hamitlton, 1987:120-121) مرتون ايالات متحده امريكا را مورد مثال قرار داده و تئوري خود رابه شرح زير طراحي ميكند: او ميگويد كه براي تعداد زيادي از آمريكاييها موفقيت مادي، مخصوصاً حالت رفاه مادي (تملك و ثروت اندوزي) يك هدف فرهنگي است. در آنجا پول به عامل موفقيت به حساب ميآيد. همينطور تنها ابزار و راههاي قابل قبول از لحاظ فرهنگي براي كسب موفقيت، داشتن تحصيلات عالي و شغلهاي با درآمد بالا ميباشد. ممكن است مشكلي وجود نداشته باشد، اگر همه امريكاييها دسترسي يكساني به ابزارهاي مورد تأييد و قانوني براي بدست آوردن موفقيت پولي داشته باشند. اما تأكيد خاص در امريكا بر تبليغ اهداف بدون توجه يكسان به حصول ابزار براي دستيابي به اين اهداف ميباشد. فقرا و اقليتها اغلب خودشان را از نظر دستيابي به حداقل آموزش رسمي و منابع اقتصادي ناچيز در وضع نامساعدي ميبينند. لذا فشار زياد افراد را به سمت ناهمنوايي و استفاده از اعمال نامتعارف سوق ميدهد. آنها نميتوانند اهداف تأييد شده از لحاظ فرهنگي را از طريق استفاده از ابزار قانوني بدست آورند. از اينرو براي بدست آوردن اهداف به هر ابزار و شيوهاي مثل شرارت، فسادو جرم روي ميآورند. (Vander Zanden, 1996:138/Hamilton, 1987:121) مرتون پنج شيوه عمل يا انطباق را مطرح مي كند، اولين شيوه همنوا و چهار شيوه ديگر كه از عدم قبول وسايل يا هدف هاي قانوني يا هر دو آنها حاصل مي شود، انحراف به شمار مي رود. ساخت فرصت موقعيتهاي اجتماعي را كه در سه دسته همنوا، منحرف، ناهمنوا، سازمان يافته شامل مي شود. تيپولوژي (نوع شناسي)مرتون از انواع انطباق فردي ابزار نهادي شده اهداف فرهنگي انواع انطباق + + همنوايي - + نوآوري + - شعائرگرايي - - انزواطلبي شورش پذيرش=+ رد كردن= - رد ارزشهاي موجود و جايگزيني ارزشهاي جديد= (Vander Zanden, 1996: 139/Hamilton, 1987: 108/Merton 1957:194) همنوايي: وقتي كه مردم هم اهداف فرهنگي موفقيت مادي و هم ابزارهاي قانوني از لحاظ فرهنگي براي رسيدن به اين اهداف را مي پذيرند، ايجاد مي شود، چنين رفتاري پايه محكم يك جامعه باثبات است. نوآوري: در نوآوري افراد اهداف تأييد شده موفقيت از نظر فرهنگي را مي پذيرند در حاليكه ابزار و راههاي تأييد شده و قانوني از لحاظ فرهنگي براي جستجوي آن اهداف را رد مي كنند. چنين افرادي ممكن است به فاحشگي يا روسپيگري، فروختن( قاچاق) مواد مخدر، چك جعلي، كلاهبرداري، اختلاس كردن، دزدي، دستبرد زدن يا لخت كردن و اخاذي كردن براي بدست آوردن پول و نمادهاي موفقيت دست زنند. (Vander Zanden, 1996: 139) شعائرگرايي: شامل رها كردن اهداف عالي موفقيت ميشود د رحاليكه بردهوار و بياختيار از ابزارهاي تأييد شده، پيروي ميكنند. براي مثال، اهداف سازمان براي عدهاي از ديوانسالاران علاقهمند نامربوط ميشود در عوض آنها ابزاهايي را به خاطر خودشان بدست ميآورند، يك بت از مقررات و بوروكراسي افراطي ميسازند. (Vander Zanden, 1996:139) انزواطلبي: انزواطلبي هم اهداف فرهنگي و هم ابزار تأييد شده يا قانوني از لحاظ فرهنگي را در ميكنند بدون جايگزين كردن شيوههاي جديد. براي مثال، آدمهاي الكلي، معتاد به مواد مخدر، آدمهاي ولگرد و كساني كه از جامعه به بيرون پرت شدند، آنها در جامعه هستند ولي جزيي از جامعه نيستند. شورش: شورشيان هم اهداف فرهنگي و هم ابزار تأييد شده و يا قانوني از لحاظ فرهنگي را رد ميكنند و براي آنها شيوههاي جديدي جانشين ميكنند. چنين افرادي خود را از رفاداري و طرفداري از نظم اجتماعي موجود عقب ميكشند و طرفداريشان را به گروههاي جديد با ايدئولوژيهاي جديد منتقل ميكنند. جنبشهاي اجتماعي راديكالي (تندرو) يك نمونه خوبي از اين نوع اطباق هستند. (Vander Zanden, 1996:139-140) به طور خلاصه، مرتون در تحليل خود نشان ميدهد كه چگونه فرهنگ و ساختار جامعه موجب انحراف ميشود. تأكيد بيش از حد بر هدفهاي فرهنگي در جامعة آمريكايي كه به قيمت زير پا گذاشتن راههاي متعارف كسب موفقيت تمام ميشود، تمايل براي ايجاد انحراف فشار وارد ميسازد، فشاري كه با توجه به پايگاه شخص در ساختار اجتماعي متفاوت است. همچنين شيوه واكنش شخص در مقابل اين فشار به پايگاه او در طبقه اجتماعي بستگي خواهد داشت. مرتون انحراف را بر حسب ماهيت جامعه تبيين ميكند، نه ماهيت فرد منحرف. به نظر مرتون هرگاه فردگرايي مفرط غالب شود و تنها هدف كسب موفقيت باشد، دگرگوني ظريفي اتفاق خواهد افتاد. در اين حال قواعد و مقررات غير رسمي توانايي خود را براي نظام بخشيدن از دست ميدهند، مجازاتهاي نهادي شده كه ابزارهاي نظم اجتماعي هستند، اثر بخشي خود را از دست ميدهند و همه افراد به مهارت و كارداني شخصي خود باز ميگردند فرديت جاي مشاركت اجتماعي را ميگيرد، آن همان نتايجي است كه بعضي جامعهشناسان آنرا ويرانگر «وحدت اجتماعي» مينامند. نظريه عكسالعمل اجتماعي تأكيد ميكند كه از طريق برچسب زدن يك عمل به عنوان منحرف زنجيرهاي از حوادث را به حركت در ميآوريم كه فرد را به سوي انحرافات بزرگتري ميراند و بالاخره به آغوش يك تشكيلات و ساختار زندگي انحرافي مياندازد. (Horton & Hunt, 1984: 171) بيكر در كتاب خود به نام «بيگانگان- مطالعاتي در جامعهشناسي انحراف» نشان ميدهد كه انحراف عبارت است از كنش متقابل بين آنهايي كه مرتكب يك عمل انحرافي ميشوند و (يا گفته ميشود كه مرتكب شدهاند) و بقيه افراد جامعه كه احتمالاً خود به گروههاي مختلفي تقسيم شده، ميباشند. باز در جاي ديگر اشاره ميكند كه: «انحراف، چگونگي عملي كه شخص مرتكب ميشوند، نيست. بلكه نتيجه عملي است كه ديگران بر حسب ضمانت اجرايي قوانين به يك متخلف نسبت ميدهند. اين برچسب به ايدهاي درست يا غلط خود اجتماع و يا حتي به خرده گروههاي درون جامعه بستگي دارد. بيكر ظاهراً با اين نظريه عمومي كه «قوانين مجرمين را بوجود ميآورد» موافق است. گاهي اوقات برچسب مورد نظر اساساً غلط است چنانكه در مواردي كه جوانان به بازداشتگاههاي جوانان سپرده ميشوند تنها به اين علت كه والدين آنها ايشان را ترك كرده و هيچگونه امكانات حمايتي در اختيارشان نميباشد، گاهي اوقات اين جوانان در ذهن عمومي به عنوان بزهكار برچسب زده ميشوند و اين عنوان منحرف به نظر مي رسد گروه اجتماعي هويت جديدي به اين افراد ميدهد يا يك نقش جديد، يك سري انتظارات جديد به او نسبت ميدهد. از آن پس اين گروه اجتماعي بر اساس همين انتظارات به اين فرد پاسخ ميدهد و از اين راه برچسب را در جاي خود محكمتر كرده و روي كليه عكس العملها وكنش هاي متقابل آينده فرد تأثير مي گذارد. اين مساله برچسب زدن به خصوص در مورد افرادي كه بيماريهاي ذهني دارند و عموماٌ تحت عنوان رفتارهاي منحرف آورده شده اند جدي است زيرا اينگونه افراد قادر به ايفاي نقشي كه جامعه از ايشان انتظار دارد، نيستند. فردي كه برچسب بيمار ذهني به او خورده است مشكل بتواند آن را از روي خود بردارد، صرف نظر از اينكه تا چه حد بتواند با جامعه خود دوباره سازگار شود. (Stewart & Glynn,1988:136/Horton & Hunt, 1984:170) نظريه پردازان برچسب» اشاره ميكنند كه ما همگي درگير رفتار منحرف هستيم،زيرا بعضي از هنجارها را نقض ميكنيم. آنها اين ايدة عمومي را رد ميكنند كه انسانها را ميتوان به دو گروه بهنجار و نا بهنجار تقسيم كرد. به عنوان مثال بعضي از ما حداكثر سرعت در رانندگي را نقض ميكنيم، مقدار درآمد واقعي خود را به مقامات مالياتي اطلاع نميدهيم، به طور غير مجاز در ملك خصوصي ديگران وارد ميشويم و ... نظريهپردازان برچسب اين كارها را «انحراف اوليه» مينامند. (Vander Zanden. 1996:145) مفاهيم انحراف نخستين يااوليه و انحراف دومين يا ثانويه كه بوسيله لمرت ارائه شده است، كمك ميكند به اين كه نشان دهد كه چگونه مردم به عنوان منحرفين تأييد ميشوند. انحراف اوليه رفتار انحرافي كسي است كه در بقيه تشكيلات و ساختار زندگي خود يك همنوا است. رفتار انحرافي آنقدر جزيي يا از طرف همه پذيرفته شده و يا آنقدر خوب پوشيده نگهداشته ميشود و اغلب از طرف عاملين كنترل اجتماعي اظهار نميشود كه فرد به صورت علني يك منحرف خوانده نميشود بلكه به عنوان يك « فرد محترم و شايسته» كه كمي مرموز يا غير عادي است؛ شناخته ميشود. انحراف ثانويه آن است كه هويت اجتماعي فرد را به عنوان يك منحرف به دنبال دارد. گاهي اوقات كشف يك عمل انحرافي خاص (تجاوز، نزديكي به محارم، همجنس بازي، دزدي، استعمال مواد مخدر) و يا حتي يك تهمت دروغ كافي است كه برچسب آدم منحرف بر يكي زده شود (تجاوزگر، معتاد و غيره). فرايند برچسب زدن اهميت زيادي دارد زيرا همين ميتواند نقطه غير قابل برگشت در سازماندهي يك زندگي انحرافي باشد. فردي كه دچار انحراف اوليه است هنوز قادر است يك مجموعهاي از نقشها و وضعيتهاي متعارف را حفظ و مراعات كند و ميتواند در فشارها و روابط گروه همنوا سهيم باشد. ولي هنگامي كه برچسب «منحرف» به افراد ميخورد از شغل خود محروم ميشوند و يا از حرفهاي كه دارند، دور ميافتند، مردم عادي آنها را از خود ميرانند، احتمالاً زنداني ميشوند و براي هميشه نام «مجرم» روي آنها باقي ميماند. اين طردشدگي و منزوي شدن، افرادي را كه برچسب خوردهاند به طرف گروه افراد منحرف ميكشاند تا با افرادي سركنند كه داراي سرنوشت يكسان و وضعيتي مشابه او هستند، شركت در خرده فرهنگ كجرو راهي براي كنار آمدن با وضعيتهاي نااميد و دلسرد كننده و براي يافتن حمايتهاي عاطفي و پذيرش فردي است. اين همراه شدن با يك گروه افراد منحرف تصوير از خود فرد را به عنوان منحرف استحكام ميبخشد و يك شيوه زندگي توأم با انحراف را در پيش ميگيرد و از انحرافات به منظور دفاع در مقابل جامعه متعارف استفاده ميكند.(Horton & Hunt, 1984:174/Vander Zandn, 1996:145) بطور خلاصه نظريهپردازان برچسب ميگويند كه پاسخ يا عكسالعمل اجتماع به يك عمل، نه خود رفتار، انحراف مشخص و تعريف ميكند، هنگاميكه رفتار مردم به عنوان رفتاري كه از هنجارهاي متعارف دور است، ارزيابي شد اين كار «زنجيرهاي از عكسالعملهاي اجتماعي را سبب ميشود» و ديگر افراد اين رفتار را تعريف كرده، ارزيابي ميكنند و برچسب بر آن ميزنند، به طور كلي، انحراف بستگي به اينكه چه قوانيني را يك جامعه انتخاب و در چه موقعيتها و در مورد چه افرادي مورد تأكيد قرار دهد. اهميت عمده تماشاگران و ناظران اجتماعي اين است كه آيا عمل فرد به عنوان منحرف برچسب ميخورد يا نه. پس به نظارت اجتماعي، ماهيت قوانين و برچسبهايي كه به افراد زده ميشود توجه شده است و بر اين امر تأكيد دارند كه آنچه كه براي يك نفر كجرو به حساب ميآيد ممكن است از نقطه نظر ديگري كجرو نباشد. (Vander Zanden, 1996:145) كاربرد نظريه برچسب: از نظر گروهي از نويسندگان، نظريه عكسالعمل اجتماعي نشان ميدهد كه چگونه يك عمل انحرافي شروع يك سلسله وقايعي است كه الگوي انحراف را عميقتر و قابل قبولتر كرده است. (Horton & Hunt, 1984:174) وليام چمبليس (1973) از تئوري برچسب براي توضيح برداشتها و تعاريف متفاوت كه اعضاي جامعه از رفتار دو گروه نوجوانان ارائه ميدهند، استفاده ميكند. او فعاليتهاي گروه سينتز كه يك گروه تبهكار سفيد پوست 8 نفره از پسران طبقه بالا بودند و گروه رافنكز يك گروه تبهكار سفيد پوست 6 نفره از پسران طبقه پايين را مورد مطالعه قرار داد. گرچه اعمال بزهكارانه گروه اول مشابه اعمال گروه دوم بود ولي هميشه گروه دوم بود كه درگير مشكلات ميشد و به عنوان منحرف شناخته شده بود. چمبليس چنين نتيجهگيري ميكند: «اجتماع به گروه رافنكز به عنوان پسران شرور نگاه ميكند. پسران اين برداشت را ميپذيزند و الگوهاي رفترا بزهكارانه را در پيش ميگيرند. يك تصور از خود به عنوان منحرف بدست ميآورند و دوستاني براي خود انتخاب ميكنند كه اين تصور از خود را تأييد ميكنند، هر چه بيگانگي و جدايي آنها از جامعه بيشتر ميشود آزادي آنها در ابراز بياحترامي و خشونت در مقابل نمايندگان و جامعه قانوني بيشتر ميشود و همين بياحترامي نظر منفي اجتماع را افزايش داده و فرايند ارتكاب جرم را تداوم ميبخشد». (Vander Zanden,1996:145-146) ارزيابي نظريه برچسب: از نظر نظريهپردازان برچسب بيشتر مسئوليت بزهكاري جوانان متوجه رفتار خشن و ناپسند پليس، دادگاهها و كارشناسان مربوطه است كه ناخواسته به جوانان ميآموزند كه خود را بزهكار بدانند و مثل بزهكاران رفتار كنند، آيا واقعاً صحيح است؟ اين تئوري فرد را مفعول پنداشته كه توانايي تصميمگيري آگاهانه را ندارد. چنانكه ماتزا اشاره ميكند فرد منحرف به حال خود و بيپناه رها نشده است كه به گودالي بيفتد كه فرار از آن امكان پذير نيست، برعكس فرد داراي امكان انتخاب است. در بسياري از مراحل فرايند منحرف شدن، شخص خود انتخاب ميكند كه اين راه را ادامه دهد. از طرف ديگر اطلاعات كمي درباره اينكه در اصل چه چيزي سبب رفتار بزهكارانه ميشود در اختيار ميگذارد. يعني انگيزه نخست بر كجرفتاري را مورد توجه قرار ندادهاند. نظريه برچسب توضيح نميدهد كه چرا عكسالعمل به برچسب در مرحله دومين تا اين اندازه در شخصيت فرد تأثير ميگذارد. آنچه مورد توجه است كجروي ثانويه يا دومين است كه نظارت اجتماعي مداخله ميكند و با جدا كردن فرد از ديگران با يك انگ يا برچسب اين رفتار او را در او تشديد ميكند و توضيح نميدهد كه نقش جامعهپذيري در اينجا چيست.(Horton & Hunt, 1984:175) انحرافات را نميتوان بدون توجه به هنجارها تشخيص داد. اگر رفتاري انحرافي نيست مگر اينكه چنين برچسبي بر آن خورده باشد چگونه خواهيم توانست انحرافات پنهان و كشف نشده را طبقهبندي كنيم. (Vander Zanden,1996:147) 3-3-2-2 نظريه انتقال فرهنگي گابريل تارد (1904-1843) تئوري تقليد را براي توضيح انحراف مطرح كرد. تارد شدديداً تحت تأثير اين مسأله قرار گرفته بود كه تكرار چه نقش چشمگيري در رفتار انسان بازي مي كند. او مي گويد كه مجرمين نظير آدمهاي «خوب» شيوههاي افرادي را كه ملاقات كرده، شناخته يا در بارهشان شنيده اند، تقليد مي كنند ولي برعكس مردمي كه تابع قانون هستند آنها از ديگر مجرمين تقليد مي كنند. شاو و مك كي اصطلاح «منطقه بزهكاري» را ابداع كردند و مي گويند كه در محله هاي فقير نشين شهرها، رفتار بزهكارانه يك الگوي عادي است. در چنين مناطقي جوانان ارزش ها و رفتارهاي كجرو را ياد مي گيرند و دروني مي كنند و در نتيجه جوانان بزهكار مي شوند زيرا آنها با افرادي دوستي و نزديكي ميكنند كه خود بزهكار و منحرف بوده اند. (Vander Zanden, 1996: 140-141/Horton & Hunt, 1984: 172) نظريه ادوين ساترلند- معاشرت گوناگون: Differential Association ساترلند (1950-1883) جامعه شناسي است كه با مكتب شيكاگو در جامعه شناسي همكاري داشته و تئوري معاشرت گوناگون را بنياد نهاد. (Vander Zanden, 1996: 141) اين تئوري بر اساس ديدگاه كنش متقابل نمادي استوار شده و نقشي را كه كنش متقابل اجتماعي در شكل گيري رفتار و گرايشات انسان ها بازي مي كند، مورد تأكيد قرار مي دهد. (Vander Zanden, 1996: 141/Vold & Bernard, 1986: 209). رفتار مجرمانه از طريق ارتباط و همنشيني با الگوهاي جنايي كه در دسترس و قابل قبول بوده و در محيط زندگي فرد (محيط فيزيكي و اجتماعي) مورد تشويق مي باشد، آموخته مي شود. (Horton & Hunt, 1984: 172) ساترلند مي گويد افراد تا آن حد منحرف مي شوند كه در محيط هايي شركت كنند كه ايده ها، محرك ها و تكنيك هاي بزهكاري مورد قبول آن محيط باشد بعنوان مثال ياد مي گيرند چگونه مواد مخدر غيرقانوني بدست آورده، استعمال كنند و يا چگونه دزدي كنند و سپس اشياء دزدي را بفروشند. هر چه تماس افراد با چنين محيط هايي زودتر آغاز شود (سن افراد)، تكرار تماس به دفعات بيشتر باشد (فراواني معاشرت)، ارتباط نزديكتر و عميق تر باشد (عمق معاشرت) و مدت اين معاشرت ها طولاني تر باشد (مدت زمان معاشرت) به همين نسبت احتمال اينكه آنها نيز در نهايت به يك بزهكار تبديل شوند، بيشتر است. مسئله در تقليد صرف نيست، رفتار منحرف نه تنها آموخته مي شود، بلكه ياد داده مي شود. بنابراين اين تئوري بر اين كه چه چيزي آموخته مي شود (شامل فنون و تكنيك هاي خاص ارتكاب جرم) و از چه كسي آموخته مي شود، متمركز مي گردد. (Vander Zanden, 1996: 141) ساترلند ادعا نمود كه از طريق فرايندهاي جامعه پذيري بعضي افراد نسبت به ديگران بيشتر مستعد ارتكاب به جرايم هستند اين افراد يك جهت گيري به سمت جرايم را دروني كرده اند كه اين جهت را از گروه هايي كسب كرده اند كه به آنها در رابطه نزديك بوده اند. اين گروه ممكن است خانواده، يا گروه بازي دوران كودكي، گروه دوستان بزرگسالي و يا همسايگان باشد كه در جامعه پذيري فرد موثرند. همچنين خرده فرهنگ هايي وجود دارد كه در آنها ميتوان راه ارتكاب جرايم را آموخت و رفتارهايي خلاف رفتارهاي رايج در جامعه را تشويق مي كنند.
هر چه روابط اعضاي خانواده سالم و از صميمت بيشتري برخوردار باشد، امكان بروز انحراف كمتر مي باشد. (Stewart & Glynn, 1988: 140/vold & Bernard, 1986: 210-211) يك خانواده منظم و منجسم از نظر مسئله بزهكاري به مراتب كمتر با مشكلات روبرو است تا يك خانواده بي نظم. در اين جا حمايت هاي هنجاري قوي تر است و فرصت براي آموختن و يادگيري انحرافات كمتر مي باشد. يك اجتماع و گروه همسايگان با ثبات احتمالاً داراي درصد پايين تري از ارتكاب جرم نسبت به يك اجتماع بي ثبات مي باشد. (Stcwart & Glynn, 1988:140)
هر چه خانواده منظم و منسجم تر باشد، حمايت هاي هنجاري قوي تر و فرصت يادگيري انحرافات كمتر مي باشد. نظريه والتر ميلر در جوامع مختلط با خرده فرهنگ هاي متفاوت گروه ها به نسبت ارزشها و انتظاراتي كه در مورد رفتار انسان ها دارند، از هم متمايز مي شوند، ميلر (1975، 1958) اين ايده را در مطالعات خود حول اعمال غيرقانوني در ميان نوجوانان طبقه پايين بنا مي كند. در نظر وي رفتار آنان در مطابقت با الگوهاي فرهنگي است كه از طريق جامعه پذيري در محله هاي فقيرنشين و محيط شهركها كسب و دروني مي كنند. او مي گويد فرهنگ طبقه پايين براي بعضي رفتارها ارزش زيادي قائل است اينان عبارتنداز: «دردسر- استقبال» از درگيري با پليس، مسئولين مدارس و ديگر نمايندگان جامعه بزرگتر. «خشونت» نشان دادن مهارت در درگيري هاي شخصي و توانايي براي از عهده بر آمدن اين قبيل درگيري ها. «با هوشي» توانايي در فريب دادن ديگران از طريق نمايش باهوش. «هيجان» دنبال همه گونه خطرات رفتن (به استقبال خطر رفتن). «سرنوشت» اعتقاد به اين كه بسياري از حوادث ناخوشايند زندگي خارج از كنترل انسان است و تحت سلطه شانس و سرنوشت است. «خودمختاري» عشق به آزاد بودن از هر گونه كنترل بيروني و سرپرستي ديگران. گرچه اين مسائل به خودي خود و الزاماً بزهكاري به شمار نمي آيند ولي دنباله روي از آنها موقعيت هايي را بوجود مي آورد كه در آن فعاليت هاي غيرقانوني احتمالاً بروز خواهند كرد. ارزيابي نظريه انتقال فرهنگي: تئوري انتقال فرهنگي نشان مي دهد كه رفتارهاي مردود از نظر اجتماع همانند رفتارهاي مورد تأييد از نظر اجتماعي از طريق فرايندهاي جامعه پذيري به وجود مي آيند. اين تئوري براي بعضي از اشكال انحراف كاربردي ندارد به خصوص در اشكالي كه نه تكنيك ها و نه تعاريف و تمايلات متناسب از ديگر بزهكاران كسب نشده است. نمونه ها شامل: متقلبين چك، حمله كنندگان گاهگاهي و تصادفي در بعضي مواقع، دزدي غيرحرفه اي از مغازه ها، مجرمين غيرحرفه اي و ... مي گردند. به علاوه هم بزهكاران و هم غيربزهكاران اغلب در يك محيط يكسان پرورش مي يابند. الگوهاي رفتار مجرمانه به هر دو نفر ارائه مي شود ولي تنها يكي از آن دو بزهكار مي شود (مثل دو بردار كه در يك شرايط بد و آزارنده رشد مي كنند اما يكي كشيش و ديگري يك گانگستر ميشود). افراد ممكن است با همان الگو روبرو شوند و برداشت متفاوتي داشته باشند و رفتار متفاوتي از خود بروز دهند. (Vander Zanden, 1996: 142)
4-3-2-2 نظريه بلومر: بلومر معتقد بود جامعه معاصر وي، اكنون به سراشيبي سقوط ارزشها و نيز به سقوط انسان و كنش متقابل نمادي كشيده مي شود، درست از همين ديدگاه بود كه بلومر سعي نمود به نكات اساسي و بنيادي آسيب هاي اجتماعي و انحرافات مرضي موجود در جامعه با ديدي تازه روبرو شود. از نظر بلومر، واكنش افراد انساني در مقابل اشياء بر اساس معناي آنها صورت مي گيرد. وي كنش متقابل را بر سه قضيه ساده متكي مي داند: 1- افراد انساني همه در مقابل اشياء و موضوعات بر اساس معنايي كه آن اشياء براي آنها دارند، واكنش نشان مي دهند. اين موضوعات هر چيزي را كه در جهان مورد ملاحظه و توجه قرار مي گيرد، شامل مي شوند. اشياء فيزيكي نظير درخت، صندلي، ساير افراد مثل مادر، فروشنده، گروه هاي انساني از قبيل دوستان و دشمنان، نهادهاي اجتماعي نظير مدرسه يا حكومت و ... به طور كلي اوضاعي كه افراد در زندگي روزمره با آن درگير مي شوند، سراسر در زمره (شيء) تلقي مي گردند. 2- معني اشياء از كنش متقابل سرچشمه مي گيرد. بنابراين معاني نه در ذات پديده ها وجود دارند و نه در ذهن انسان، بلكه تنها در روابط متقابل اجتماعي معنا مي يابند. ما معاني را از روابط متقابل اجتماعي يعني از هنجارهاي اجتماعي و از ساخت اجتماعي- اقتصادي خانواده مي گيريم، نه از ذهنيت خودمان. 3- معاني مذكور در جريان كنش و برخورد فرد با چيزها مورد تعبير و تفسير قرار گرفته، تغيير مي كند. هر كدام از افراد در برخورد و در كنش و واكنش با ديگري كاري را كه آن ديگري انجام مي دهد ارزيابي مي كنند و سپس سعي مي كنند رفتار و وضعيت خود را بر اساس ارزيابي خود از كنش ديگران جهت يا تغيير دهند. بنابراين كنش هاي ديگران به عنوان عامل موثر در شكل دادن كنش هاي آنان تأثير ميكند و براثر كنش ديگران ممكن است فرد وضعيت خود را رها كرده و در آن تجديدنظر كند. بنابراين رفتار ديگران در عمل فرد حضور دارد و در طرحي كه فرد براي كنش خود ترسيم نموده است، موثر واقع مي گردد. 5-3-2-2 نظريه كنترل اجتماعي- علل هيرشي از بزهكاري: Social Control نظريه پردازان كنترل اجتماعي فرض مي كنند كه يك نظام هنجاري وجود دارد و از اين نظام است كه انحرافات بيرون مي آيد و اينكه اكثر مردم با ارزشهاي مسلط و حاكم همنوا هستند، علتش وجود كنترل هاي دروني و بيروني است. كنترل هاي دروني، عبارتنداز هنجارهاي دروني شده و ارزشهايي كه فرد آنها را مي آموزد. در اين مورد نظريه پردازان كنترل با نظريه پردازان اجتماعي شدن همفكر هستند. كنترل هاي بيروني پاداش هاي اجتماعي به خاطر همنوايي و مجازات هاي اجتماعي به خاطر انحرافات است كه فرد دريافت مي كند. اين نظريه بر اين نكته تأكيد دارد كه علقه اي فرد را به جامعه پيوند مي دهد. (Horton & Hunt, 1984: 177) اين نظريه همنوايي را حاصل وجود پيوندهاي اجتماعي بين افراد جامعه و اعمال انواع كنترل از طرف جامعه بر افراد دانسته و ناهمنوايي را ناشي از گسستن پيوندهاي شخص با نظم قراردادي جامعه مي داند. تراوس هيرشي معتقد است كه كجروي معلول ضعف و يا گسستگي تعلق فرد به جامعه است. هيرشي بحث مي كند كه ضرورتي ندارد انگيزه براي بزهكاري را توضيح دهيم زيرا «ما همگي موجواتي هستيم كه همه به طور طبيعي قادر به ارتكاب اعمال جنايي هستيم». او مي گويد افرادي كه با گروه هاي ديگر مثل خانواده، مدرسه و گروه همسالان رابطه قوي و محكمي دارند، كمتر احتمال دارد مرتكب اعمال بزهكارانه شوند او چهار حلقه اجتماعي را مطرح كرد، كه عبارتنداز عقيده يا باور ، دلبستگي و تعلق ، تعهد و مشغوليت . (Vold & Bernard, 1986: 241) منظور از عقيده: ارزش هاي دروني شده است هر چه عقيده محكتمر باشد، احتمال انحراف كمتر است. (Horton & Hunt, 1984: 177) هيرشي مي گويد: «شخصي كه كمتر معتقد به اطاعت از مقررات باشد با احتمال بيشتري قانون را نقض مي كند». دلبستگي يا تعلق: دلبستگي و عاطفه و حساسيت نسبت به ديگران است و عنصر اساسي براي دروني كردن ارزشها و هنجارهاست. تعهد: سرمايه گذاري معقول فرد در جامعه و احتمال خطري كه وجود دارد زماني كه خود گرفتار رفتار كجرو مي شود. (Vold & Bernard, 1986: 241-242) تعهد، پذيرفتن هدف هاي قراردادي كل جامعه مي باشد. مشغوليت: مشغوليت به فعاليت هاي فرد در نهادهاي اجتماعي همچون كليسا، مدرسه و سازمان هاي محلي اشاره مي كند. (Horton & Hunt, 1984: 177) اين عنصر مبتني بر مشاهده اين برداشت عمومي است كه «دستان بيكار كارگاه شيطان و شر ميباشد» و اين كه مشغول بودن، فرصت براي فعاليتهاي بزهكارانه را محدود مي كند. (Vold & Bernard, 1986: 242) بين بيكاري و شدت بزهكاري همبستگي وجود دارد، هر چه فرد در هر يك از اين عناصر نقش مهمتري داشته باشد احتمال ارتكاب به انحراف كمتر است.
نمودار 1: دياگرام متغيرها و روابط علي تئوري هيرشي هيرشي گزارش مي دهد كه در كل، اينجا ارتباطي بين فعاليت هاي بزهكارانه گزارش شده و طبقه اجتماعي وجود ندارد به جزء آن كه بچه ها از فقيرترين خانواده ها احتمال بيشتري دارد كه منحرف شوند.
همچنين تأثيرات وابستگي به والدين، مدارس و گروه همسالان را روي اعمال بزهكارانه گزارش شده، تحليل مي كند و در مي يابد كه بدون توجه به نژاد و طبقه و بدون توجه به بزهكاري دوستان، پسراني كه شديداً وابسته به والدين شان هستند كه كمتر احتمال دارد مرتكب اعمال بزهكارانه شوند نسبت به پسراني كه وابستگي كمتري دارند. (Vold & Bernard, 1986: 242) هر چقدر دلبستگي بين والدين و فرزند ضعيف شود، شدت بزهكاري فرزند بيشتر ميشود. از نكات گفته شده، نتيجه مي گيريم كه: - كاهش صميميت در روابط متقابل اعضا خانواده روي ميزان بزهكاري تأثير مثبت دارد. - بين اعتقادات اخلاقي و شدت بزهكاري رابطه معكوس وجود دارد. - بين همبستگي ميان اعضاء و ميزان كنترل رابطه مستقيم وجود دارد (هر چقدر همبستگي ميان اعضاء بيشتر، ميزان كنترل هم بيشتر مي باشد). - هر چقدر ميزان كنترل بيشتر باشد، بزهكاري كمتر است. دانسر و لاوب اظهار داشتند كه هيچگونه رابطه اي بين بزهكاري نوجوانان و بيكاري آنها و بيكاري بزرگسالان وجود ندارد. برك و همكارانش نتيجه ميگيرند: حداقل براي مجرمين، بيكاري و فقر علت ارتكاب جرم است. لفتين و هيل ليستي از فقر ساختاري تهيه كرده بودند كه شامل معيارهاي مرگ و مير كودكان، تحصيلات پايين، خانواده هاي تك والديني و درآمده بوده است. آنها دريافتند كه رابطه قوي بين اين معيارها و ميزان آدم كشي وجود دارد. (Vold & Bernard, 1986: 133-135) - بين بيكاري و احتمال ارتكاب جرم رابطه مستقيم وجود دارد. - بين فقر (مشكل اقتصادي و درآمد كم) و ميزان بزهكاري رابطه مستقيم وجود دارد. - بين خانواده از هم گسسته و ميزان بزهكاري رابطه مستقيم وجود دارد. (يعني بين نظم خانواده و ميزان بزهكاري رابطه مستقيم وجود دارد). 6-3-2-2 نظريه تضاد Conflict Theory The نظريه پردازان تضاد مي گويند: «اين واقعيت دارد كه گروه ها داراي ارزشها و هنجارهاي متفاوتي هستند ولي مسئله اين است كه كدام گروه قادر خواهد بود ارزشهاي خود را به صورت مقررات جامعه تبديل نموده و اين مقررات را استوار سازد؟» «چه كسي سهم عمده و اصلي را از منافع حاصل در ترتيبات خاص اجتماعي بدست مي آورد؟» يا اگر به صورت ديگر گفته شود، «جامعه چگونه ساخته شده است كه در آن بعضي گروه ها داراي امتياز هستند در حاليكه بعضي از گروه هاي ديگر فاقد امتياز بوده و حتي برچسب منحرف نيز به آنها زده مي شود». ريشه هاي اوليه ديدگاه تضاد را مي توان در سنت ماركسيست رديابي نمود. طبقه حاكم سرمايه در استثمار مي كند ولي هرگز از بابت اين جرايم خود مجازات نمي شود، افرادي كه قرباني ظلم سرمايه داري شده اند به سويي رانده مي شوند كه مجبور به ارتكاب اعمالي در مبازارت خود براي ادامه حيات ميشوند كه طبقه حاكم آن را مجرمانه مي نامد. بيشتر جرايم مربوط به جرايم نسبت به دارايي هاست و بيشتر كار پليس حفاظت از دارايي ها است. انحراف تا زماني كه نابرابري طبقاتي و استثمار طبقاتي ادامه داشته باشد برقرار خواهد بود. (Vander Zanden, 1996: 142-143/ Horton & Hunt, 1984: 176)
طبقه، دولت، جرم: يك ديدگاه معاصر در مورد مسئله انحرافات كه تحت تأثير ماركسيست است، نظريه اي است كه توسط ريچارد كوئيني (1980-1974) ابراز شده است. كوئيني مي گويد: «كه نظام قانوني(حقوقي) امريكا منعكس كننده منافع و ايدئولوژي طبقه حاكم سرمايه داري است. قانون بعضي از رفتارهاي مشخص و معين را كه با اعتقادات اخلاقي طبقه حاكم در تضاد است و امتيازات و منافع آن را به مخاطره مي اندازد غيرقانوني اعلام مي كند. قانون ابزار دست طبقه حاكم است تا نظم موجود را حفظ كند. در ايالات متحده امريكا، حكومت و سيستم قانوني آن به اين علت وجود دارد كه منافع سرمايه داري طبقه حاكم را حفظ و پايدار سازد». كوئيني مي گويد اگر مي خواهيم «جرم را بشناسيم، بايد توسعه اقتصاد سياسي جامعه سرمايه داري را بشناسيم». از آن جائي كه حكومت در خدمت منافع طبقه سرمايه دار و حاكم است جرم نيز در نهايت يك عمل سياسي مبتني بر طبقه اجتماعي است كه در نظم اجتماعي سرمايه داري قرار گرفته است. كوئيني مي گويد در واقع «يكي از تناقضات سرمايه داري اين است كه بعضي از قوانين آن بايد زير پا گذاشته شوند تا نظام موجود حفظ شود». اين جرايم عبارتنداز جرايمي كه از طرف سازمان ها و موسسات انجام مي شود و در طيف تعيين قيمت ها و آلودگي محيط زيست در نوسان است. ولي در كنار آن جرايم دولتي نيز وجود دارند كه سردمداران حكومت سرمايه داري مرتكب ميشوند. برعكس، بسياري از اعمال جناي مردم عادي و يا جرايم سرقت، معاملات مواد مخدر در يك «نظم اجتماعي سرمايه داري در جهت احتياج به ادامه حيات صورت مي گيرد». جرايم شخصي- قتل، حمله، تجاوز «توسط كساني انجام مي گيرد كه شرايط سرمايه داري نسبت به آنها خشونت اعمال نموده است» و سپس جرايم مقاومت كه در آن كارگران كم كاري مي كنند و اتحاديه هاي كارگري بر عليه صاحب كار خرابكاري مي كنند. به طور خلاصه جرم از مظاهر خاص سرمايه داري است. (Vander Zanden, 1996: 143) نظريه آلبرت كوهن : آلبرت كوهن توضيحات ساترلند را در مورد خرده فرهنگ ها با تئوري آنومي مرتون تركيب كرده و در مطالعات خود در زمينه گروه هاي كجرو (باند تبهكاران) آورده است. (Stewart & Glynn, 1988: 143) كوهن دو انتقاد عمده از نظرات مرتون در باره انحراف طبقه كارگر به عمل مي آورد: نخست اين كه وي استدلال مي كند كه بزهكاري يك واكنش جمعي است تا فردي و به پيوستن افراد به يكديگر در يك واكنش جمعي اعتقاد دارد. در حاليكه مرتون واكنش فرد نسبت به پايگاه اجتماعي خود در ساختار طبقاتي را مورد ملاحظه قرار ميدهد. دومين انتقاد كوهن اين است كه عقيده دارد، مرتون تبهكاري غيرسود جويانه از قبيل ويرانگري و الواطي نوجوانان را كه پاداش مالي در برندارد، حساب نمي آورد. كوهن مي گويد كه پسران منحرف طبقه پايين اجتماع تلاش دارند تا در چشم گروه خود آدم موفقي جلوه كنند و اين موقعيت در توانايي در كلاه گذاشتن بر سر مقامات مدرسه، ترساندن پليس و همسايه ها و وارد كردن صدمات خطرناك سنجيده مي شود. در اين جا مسئله پيشرفت و اهداف مربوط به كار و موفقيت در كسب پول به هيچ وجه مطرح نيست، در پشت سر انحرافات افراد طبقه پايين اجتماع بيان نارضايتي و عدم علاقه بر عليه جامعه اي پنهان است كه به نظر آنها به هيچ وجه نمي توان به هنجارهاي پذيرفته شده، در آن دست يافت. (Stewart & Glynn, 1988: 143) نتيجه اين عمل به يك فرهنگ فرعي بزهكاري منتهي مي شود. اين فرهنگ به بزهكاران پاداش مثبت مي دهد. و آنها نزد همسالان بزهكار خود شهرت و وجهه كسب مي كنند و بدين وسيله مسئله «محروميت از پايگاه و منزلت اجتماعي» را حل مي كنند. 7-3-2-2 نظريه ديويد ماتزا- بزهكاري و دنباله روي Delinquency and Drift ماتزا مي گويد براي اين كه منحرفين را درك كنيم بايد: اول به اين مسئله از ديد يا از نقطه نظر فاعل نزديك شويم و به عبارت ديگر، ما بايد بتوانيم موقعيت موردنظر را از ديد يك منحرف نگاه كنيم نه اين كه از ديد ارزش هاي مورد قبول خودمان. دوم اين كه بايد اين حقيقت را در نظر بگيريم كه انحراف در ميان سيستم پيچيده اي از معاني و ارزش ها پديدار مي شود. سوم اين كه ما بايد از مقاصد انحراف آگاه شويم، همچنانكه يك فرد فرايند انحراف را طي مي كند. چهارم ما نبايستي عكس العمل اجتماع را در قبال اين منحرفين ناديده بگيريم. ماتزا اين جهت گيري را در سه «مفهوم اصلي» در اثر خود تحت عنوان فرايند كجرو شدن مطرح مي سازد كه عبارتنداز: ممنوعيت ، ارتباط يا همبستگي و مشخص شدن . ممنوعيت: به معني هر چيزي است كه فرد را در جامعه اي كه اعتبار زيادي براي موفقيت هاي اقتصادي قائل است در وضعيت نامساعدي قرار مي دهد، فقر، تبعيض نژادي و عقب ماندگي ذهني در اين طبقه بندي دلايل كمك كننده براي انحراف قرار مي گيرند. ارتباط نزديك با پديده كجرو: به معني ارتباط با يك خرده فرهنگ كجرو است. در اينجا ماتزا اشاره مي كند به اين كه ارتباط نزديك با عمل كجرو ميتواند انحرافات بعدي را تحريك كند.
مشخص شدن: اشاره است به اهميت عمل از ديد جامعه، از آن جمله اقدام به برچسب زدن. مشخص شدن مي تواند عكس العمل منطقي جامعه باشد يا به قول يكي از طرفداران ماتزا ماهيت خود كامه و استهزاء آميز درگيري دولت در زندگي كساني است كه از گروه خود جدا شده اند و بايد آنها را مجرم يا چيزي شبيه آن نامگذاري كند. هر يك از اين مفاهيم اصلي اگر به صورت جداگانه مدنظر گرفته شوند. بسيار ساده تر از آن هستند كه پيشامد انحراف را توضيح دهند ولي ماتزا مي گويد كه اين سه به اتفاق هم تصوير كاملتري از انحراف و روند كجرو شدن بدست مي دهند. اين مفاهيم تئوري معاشرت گوناگون، تئوري خرده فرهنگي و تئوري برچسب را در يك برداشت واحد ادغام ميكنند. (Stewart & Glynn, 1988:144)
نمودار 2: دياگرام متغيرها و روابط علي تئوري ماتزا ديويد ماتزا بزهكاران را بعنوان افرادي كه نسبت به ارزش هاي انحرافي پايبند باشند، نمي نگرد. او بر آن است كه چون بسياري از بزهكاران از اعمالي كه مرتكب شده اند، ابراز شرمساري و گناه مي كنند بايد تا حدودي نسبت به نظم اجتماعي حاكم بر جامعه متعهد باشند. رفتار ممكن است انحرافي باشد اما علت آن مردود دانستن هنجارها و ارزشهاي اصلي جامعه نيست بلكه توسل به عذر و بهانه هايي از قبيل توجيهات و دليل تراشي براي انحراف است كه ماتزا آنها را فنون سترون سازي مي نامد. با استفاده از چنين فنوني بسياري از سرزنشها و زشتي هايي كه با اعمال انحرافي همراه هستند، پذيرفتني ميشوند. فنون سترون سازي عبارتنداز ناديده گرفتن مسئوليت در قبال يك عمل انحرافي- بزهكار ممكن است با مقصر شمردن والدين يا محيطي كه در آن زندگي مي كند از خود سلب مسئوليت كند و بدين طريق صدمه اي را كه از عمل وي ناشي مي شود، ناديده انگارد.
8-3-2-2 نظريه بوم شناسي انحراف- مكتب شيكاگو بوم شناسي به رابطه ميان ارگانيسم ها و محيط اشاره مي كند اعضاي مكتب شيكاگو اين مفهوم را در باره رشد شهرهاي بزرگ به كار بردند و چنين استدلال كردند كه رفتار انسان را مي توان بر حسب محيط شهري او تبيين كرد. شهرهاي بزرگ بخصوص قسمت مركزي آن، اغلب صحنه جرايم سازمان يافته است و در آن جا براي جوانان فرصت يادگيري راههاي موفقيت آميز ارتكاب جرايم زياد است. (stewart & Glynn, 1988:140) كتليفوارد شاو و هنري مك كي ، با استفاده از اين ديدگاه در مطالعه انحراف، شهر شيكاگو را به پنج ناحيه تقسيم كردند و دريافتند كه ميزان بزهكاري به ترتيب از ناحيه يك، كه مركز تجارت است به سمت ناحيه پنج كه در حاشيه خارجي شهر قرار دارد، كاهش مي يابد. شاو و مك كي نتايج بدست آمده را اين گونه توضيح مي دهند: ناحيه يك، محل تردد و جابجايي زياد جمعيت است. دو دليل عمده در اين باره وجود دارد: نخست اينكه مهاجراني كه از روستا به شهر مي آيند چون اغلب پول كافي ندارند و مخارج زندگي در ناحيه يك كمتر است معمولاً زندگي شهري خود را از اين ناحيه آغاز مي كنند. گسترش مركزيت تجاري در اين ناحيه از شهر، دومين دليل جابجايي جمعيت محسوب مي شود. شاو و مك كي استدلال مي كنند كه اين فرايند رشد شهري، دليل تمركز جنايت و بزهكاري در ناحيه انتقال جمعيت است. جابجايي زياد جمعيت، از شكل گرفتن جامعه اي با ثبات جلوگيري مي كند و به بي سازماني اجتماعي منتهي مي شود. نشانه هاي بي سازماني اجتماعي عبارتنداز: بزهكاري، فحشاء، قمار بازي، مصرف غيرقانوني داروهاي مخدر، زياده روي در مصرف مشروبات الكلي، خشونت و خانواده هاي از هم گسيخته، اين ها ويژگي هاي مركز تجارت و بازرگاني است. اين اعمال به اين دليل رخ مي دهند كه در مراكز انتقال و جابجايي جمعيت، كنترل اجتماعي ضعيف است و كنترل هايي از قبيل عقيده عمومي، نظارت همگاني و كنترل خانوادگي آن قدر قوي نيستند كه از پيدايش ارزش ها و هنجارهاي انحرافي جلوگيري كنند. مطالعه شاو و مك كي در بعضي از مناطق شيكاگو نشان مي دهد كه مناطق «بد» شهر (با ارزيابي نبود فرصت ها، خانه هاي مخروبه و وجود مظاهر فساد اخلاقي) داراي ميزان بالاي بزهكاري نوجوانان هستند كه در بعضي موارد بيست بار بيشتر از مناطق خوب است. (Stewart & Glynn, 1988: 140-142) لذا مي توان نتيجه گرفت كه بين فقر و وجود فساد اخلاقي در محيط زندگي و ميزان بزهكاري نوجوانان رابطه مثبت (مستقيم) وجود دارد. همچنين بين ميزان كنترل و شدت بزهكاري رابطه معكوس وجود دارد. ارزيابي نظريه مكتب شيكاگو در مورد انحراف: ديدگاه مكتب شيكاگو از اين مزيت برخوردار است كه تئوري هاي ساختاري و خرده فرهنگي را با جامعه پيوند مي دهد. شاو و مك كي خاطر نشان ميسازند كه ميزان بزهكاري با عوامل اقتصادي دقيقاً تطبيق مي كند، درآمدها از ناحيه يك به سمت ناحيه پنج به تدريج افزايش مي يابد. نرخ بزهكاري نيز به ترتيب از نواحي مركزي به سمت نواحي كناري كاهش مي يابد. 9-3-2-2 نظريه ويليامزهال- عوامل خانواده موثر بر بزهكاري طبيعي است كه بايد تحقيق در مورد توضيح جامعه شناختي جنايت را با مطالعه تأثيرات خانواده شروع كنيم. چرا كه جامعه شناسان با روانشناسان و روانكاوان در اين مسئله متفق القولند كه هيچ چيز بيشتر از تجارب بدست آمده كودك در حين رشد در خانواده، بر رفتار كودك تأثير نمي گذارد. گرچه تأثير عوامل ديگر نيز گاهي چشمگير است ولي عاملي موثرتر از اين وجود ندارد. عوامل خانواده كه نيازمند بحث مي باشند را مي توان به پنج عنوان ذيل تعقسيم بندي كرد: الف) خانواده گسسته شده (از هم پاشيده) ب) كشش يا فشار خانواده ج) انضباط و روابط خانواده د) محروميت در خانواده ه( اهمال و غفلت الف) خانواده گسسته شده: بحث بزهكاري عموماً حول محور تأثير خانواده گسسته مي گردد. اغلب به نظر مي رسد كه خانواده گسسته كه به دليل فوت يكي يا هر دو والدين، طلاق، يا فرار يكي از زوجين گسسته و فرو پاشيده، عامل اصلي جرم است. گسستگي روابط خانواده منجر به عدم رضايت اعضاء مي شود. آقا و بانو گلوك در مطالعات سال 1950 دريافتند كه خانواده هاي گسسته شده عموماً در مورد گروه آزمايش (بزهكاران)، در مقايسه با گروه كنترل تقريباً 2 برابر هستند. (2/34%، 4/60%) خانواده گسسته شده باعث افزايش امكان بزهكاري در كودكاني مي شود كه از نظر عاطفي ناپايدار هستند و احساس ناتواني- ناكامي مي كنند. تحقيقات اف- ايوان ناي ، نيز ثأثير خانواده گسسته را بر بزهكاري فرزندان نشان مي دهد. ناي اختلاف جزيي ولي مشخصي را در رفتار بزهكاران جوان از خانواده هاي گسسته (ناسالم) و خانواده هاي سالم مشاهده كرد كه اين امر را ناشي از فقدان كنترل بر روي فرزندان خانواده هاي تك والديني دانست و به علت وجود ناپدبري يا نامادري دچار آشفتگي مي شدند. يك كشف چشمگير اين بود كه ميزان بزهكاري در خانواده هاي گسسته شده كمتر از خانواده هاي غيرگسسته، اما غيرخوشبخت بود كه موجب شد ناي پيشنهاد كند كه «عامل خوشبختي» ارتباط خيلي نزديكتري با بزهكاري دارد تا وضع رسمي خانواده ترورگيبن اشاره مي كند كه وضع خانواده غير گسسته ممكن است در موقعيت هايي به بدي خانواده هاي گسسته باشد، در موارد كه والدين با هم زندگي مي كردند روابطشان تيره بود (55% كل موارد)، ناي همچنين در رابطه با سني كه در آن در خانواده گسست ايجاد مي شود، اطلاعاتي دارد و به نظر وي اهميتي ندارد كه در چه سنيني اين اتفاق مي افتد. در حاليكه مطالعات ديگر به آسيب پذيري كودكان نزديك سنين نوجواني، در هنگام گسسته شدن خانواده اشاره دارد. در دوره قبل از بلوغ نسبت به والديني كه ممكن است در اثر گسست آسيب ببينند وفاداري و علاقه يا دلبستگي بيشتري وجود دارد. كودك خيلي بيشتر از آن چه كه تصور ميشود از نظر عاطفي درگير مي شود. به نظر مي رسد نتيجه عمومي چنين باشد كه والدين ناراضي شانس كودكان را براي بزهكار شدن تا دو برابر افزايش مي دهند. همچنين عوامل ديگري مثل كيفيت روابط خانوادگي و درجه گرمي و ملاطفت و محبت و عشق و فشار و اضطراب يا تضاد در خانواده مورد بحث قرار گرفته اند. (Hall Williams, 1982: 89-94)
اگر خانواده گسسته شده نباشد، اما در آن روابط تيره و اختلاف وجود داشته باشد روي انحراف تأثير مثبت دارد. نوشته هاي جمعيتي و ارتباطي، خانواده را مسئول ميزان هاي بالاي اعمال جنسي جوانان، حاملگي، بزهكاري و استفاده از مواد مخدر و الكل مي داند و اغلب سطوح پايين كنش متقابل والدين- فرزند و سطوح بالاي تضاد و خانواده گسسته را عامل آن مي دانند. ب) كشش يا فشار خانواده: اهميت چشمگير جو خانواده و درجه گرمي يا عاطفه و محبتي كه يكي يا هر دو والدين به بچه ابراز مي كنند، بايد مشخص شود. شاو و مك كي در گزارش دهه 1930 نتيجه گرفتند كه گسستگي در ميان افراد خانواده نيست كه عامل تعيين كننده بزهكاري مي شود بلكه اثر فزاينده فشار دروني و اختلاف عامل تبيين كننده است. ديويد آبراهامسون روانشناس برجسته امريكايي دريافت، خانواده هايي كه جنايتكاران را بوجود مي آورند نسبت به خانواده هاي گروه غيربزهكاران شيوع بيشتر شرايط عاطفي ناسالم را در افراد خانواده نشان مي دهند- كه فشار خانواده ناميده مي شود. اين فشار خانواده با خصومت، تنفر، عصبانيت، آزردگي، پرخاشگري، اختلالات رواني، آشفتگي هاي عاطفي بوجود آمده و حفظ شده، در هر دوي والدين و فرزندان آشكار مي شود. ج) انضباط و روابط خانواده: بارت با پي بردن به اين موضوع كه 9/60 درصد از بزهكاران مورد مطالعهاش متعلق به خانواده هاي داراي نظم و انضباط ناقص هستند (در مقايسه با 5/11 درصد در گروه گواه)، او نظم ناقص را در رأس ليست عوامل خود قرار داد. مطالعات آقا و بانو گلوك نظم ناكافي و بي ثبات شامل كنترل كاملاً سست يا كنترل شديد و سخت را در مردان بزهكار و تقريباً زنان بزهكار نشان داد. كتاب آنها تحت عنوان محيط خانواده، رابطه بين نظم در خانه و رشد ويژگي هاي شخصيتي فرزند را نشان داد.
د) مجرميت در خانواده: تأثير اعضاي ديگر خانواده كه قبلاً بزهكار بودند نه فقط برادر يا خواهران، بلكه نسبت هاي ديگر، نيز از طرف جرم شناسان علاقمند به تحقيق آسيب شناسي خانواده در ارتباط با جرم بررسي شده است. بارت دريافت كه فساد و جرم در خانواده هاي بزهكاران مورد مطالعه اش از نظر فراواني پنج برابر بيشتر نسبت به خانواده غيربزهكار (گروه گواه) مي باشد.
آقا و بانو گلوك دريافتند كه بخش زيادي (بالاي 80درصد) از متخلفين در خانواده هايي كه اعضاي بزهكار ديگري وجود داشته و در آن عرق خوري، جرم و بي بند و باري اخلاقي وجود داشته، پرورش يافته اند. ساترلند و كرسي به اين نتيجه رسيدند كه بزهكاران در خانواده هايي رشد مي كنند كه در وضعيت غيرعادي هستند و در آنها الگوهاي بزهكارانه، ارائه مي شود. تأثير داشتن برادر بزهكار تقريباً مانند داشتن پدري بزهكار مهم است. وست و فارينگتون ابراز مي دارند كه اگر پدر بچه بزهكار باشد احتمال دارد كه سرپرستي و نظارت كافي و صحيح كاهش يابد و احتمال بزهكاري در كودك وجود دارد.
ه( اهمال و غفلت: برخي از جرم شناسان تأثيرات غفلت از بچه در الگوي رفتار بچه به هنگام رشد و بويژه رفتار بزهكارانه را مطالعه و بررسي كرده اند. ويلسون پي برد كه اين واقعيت محض يعني غفلت از بچه نخستين عامل و مسبب مي باشد كه مي تواند سطح بزهكاري موجود در بين نمونه هايش را تشريح كند. (Hall Williams, 1982: 95-100) شواهد تجربي فراواني نشان ميدهد كه فقدان كنترل رفتاري بچه ها ارتباطي مثبت با گونه هاي متعدد مسائل رفتاري دارد. مطالعات شواهد معتبري را فراهم كرده كه موضع گيري هاي مديريتي ضعيف والدين (بعنوان مثال فقدان نظارت و كنترل) با رفتار مشكل ساز بچه ها، بزهكاري، مصرف مواد مخدر، زودرسي جنسي ارتباط دارد. (Barber, 1992: 72)
10-3-2-2 نظريه اميل دوركيم جرم هر نوع عملي است كه در حد معين خودش موجب واكنش ويژه اي بر ضد عامل عمل مي شود كه نامش مجازات است. جرم ها اعمالي هستند كه همه اعضاي يك جامعه آنها را به صورت عام محكوم مي كنند. تنها ويژگي مشترك عام جرم ها در اين است كه جملگي به معتقدات اخلاقي كه عامه مردم سخت بدان ها پايبندند تجاوز ميكنند و در نتيجه باعث عكسالعمل كيفري جامعه مي شوند. هر قدر وجدان جمعي قوي تر باشد خشم (عمومي) بر ضد جرم، يعني بر ضد تخطي از فرامين اجتماعي حادتر است. دوركيم جرم را يك پديده بهنجار مي دانست و حتي براي پيامدهاي آن كاركردهاي مثبت اجتماعي نيز قابل شده بود. جرم براي آن بهنجار است كه هيچ جامعه اي نيست كه بتواند سازگاري تام با دستورهاي اجتماعي را بر همه اعضايش تحميل كند. البته به شرط آن كه جرم براي هر نمونه اجتماعي به ميزاني برسد و از اين ميزان تجاوز نكند. تأثير تئوري هاي دوركيم بر جرم شناسي بسيار زياد و قابل توجه است. او فرايندهاي تغيير اجتماعي شامل صنعتي شدن را بعنوان بخشي از توسعه از شكل ابتدايي تر جامعه، مكانيكي به شكل پيشرفته تر ارگانيكي توصيف ميكند. در شكل مكانيكي هر گروه اجتماعي در جامعه نسبتاً از ساير گروههاي اجتماعي جدا مي باشد و اساساً خودكفا هستند افراد تحت شرايط يكساني زندگي مي كنند كارهاي يكساني انجام مي دهند و ارزش هاي واحدي دارند تقسيم كار اندك است و نياز كمي به استعدادهاي فردي وجود دارد و انسجام جامعه مبتني بر همرنگي و همانندي افراد جامعه است. در مقابل جامعه ارگانيك قرار دارد كه در آن بخش هاي مختلف جامعه به طور زيادي متكي به تقسيم كار سازمان يافته مي شود. انسجام اجتماعي مبتني بر گوناگوني و تنوع و تفاوت كاركردهاي بخش هاي مختلف جامعه مي باشد. قانون به شيوه هاي نقش مهمي در حفظ انسجام اجتماعي هر كدام از اين دو نوع جوامع بازي مي كند. در جوامع مكانيكي كاركردهاي قانون، تقويت همانندي و همرنگي اعضاء گروه اجتماعي است و بنابراين به سمت سركوب كردن هر انحرافي از هنجارها جهت گيري شده است. از طرف ديگر در جوامع ارگانيك كار كردن قانون منظم كردن كنش هاي متقابل بخش هاي متفاوت جامعه است و رسيدگي در مورد كارهاي غيرقانوني را انجام مي دهد. اگر اين تنظيم كردن ناكافي باشد نتيجه آن مي تواند انواع نابهنجاري هاي اجتماعي از جمله جرم باشد. از آن جايي كه قانون چنين نقش هاي متفاوتي را در دو نوع جامعه بازي مي كند، جرم به اشكال متفاوتي ظاهر مي شود. دوركيم بحث ميكند كه تا حدي كه جامعه در حالت مكانيكي باقي مانده باشد جرم «عادي» است يعني اگر جامعه بدون جرم باشد به طور بيمارگونه اي بيش از حد كنترل شده است همين طور كه جامعه به سمت حالت ارگانيك قدم مي گذارد احتمال براي يك حالت بيمارگونه و نابهنجار وجود دارد كه دوركيم آن را (آنومي) مي نامد و انواع مختلف اختلالات و نابهنجاري هاي اجتماعي از جمله جرم را ايجاد مي كند (Vold & Bernard: 196: 142-150) به نظر دوركيم، انسانها موجوداتي با آرزوهاي نامحدودند، آنان بر خلاف جانوران ديگر با برآورده شدن نيازهاي زيستي شان سيري نمي پذيرند. «انسان هر چه كه بيشتر داشته باشد، بيشتر هم مي خواهد و برآورده شدن هر نيازي به جاي كاستن از آرزوهاي انسان، نيازهاي تازه اي را هم بر مي انگيزد». از اين سيري ناپذيري طبيعي نوع بشر چنين برميآيد كه آرزوهاي انسان را تنها ميتوان با نظارتهاي خارجي يعني با نظارت اجتماعي مهار كرد. هرگاه شيرازه تنظيم هاي اجتماعي از هم گسيخته گردند، نفوذ نظارت كننده جامعه بر گرايش هاي فردي، ديگر كارايياش را از دست خواهد داد و افراد جامعه به حال خودشان واگذار خواهند شد. دوركيم چنين وضعيتي را بي هنجاري مي خواند. در اين وضعيت آرزوهاي فردي ديگر با هنجارهاي مشترك تنظيم نمي شوند و در نتيجه، افراد بدون راهنماي اخلاقي مي مانند و هر كسي تنها هدف هاي شخصي اش را دنبال ميكند و زمينه را براي بروز رفتارهاي جنايي و جرم فراهم مي كند. (كوزو، 1971: 192-191/ Vold & Bernard, 1986: 151-152)
ساختارهاي اجتماعي اي كه نرخ هاي خودكشي بالايي دارند، از نظر فقدان نسبي انسجام و نابهنجاري با يكديگر وجه اشتراك دارند گروه ها از نظر درجه يكپارچگي با يكديگر متفاوتند، يعني اين كه برخي گروه ها بر اعضاي فردي شان تسلط كامل دارند و آنها را در چهارچوب گروهي شان كاملاً يكپارچه ميسازند، اما گروه هاي ديگري هستند كه به اعضاي شان تا اندازه زيادي آزادي عمل مي دهند.
هرگاه جامعه اي سخت يكپارچه باشد، آن جامعه اعضايش را تحت نظارت خود دارد، در نتيجه خودكشي كمتر است. دوركيم دوعامل مهم را به عنوان واقعيات اجتماعي مسئول نرخ خودكشي در جامعه دانسته است. اين دو عامل عبارتنداز: انسجام اجتماعي و تنظيم اجتماعي دوركيم استدلال مي كرد كه فراواني اقتصادي كه اميال بشري را بر ميانگيزد، با خود خطر وقوع بي هنجاري را نيز به همراه مي آورد. زيرا اين فراواني ما را مي فريبد تا باور كنيم كه تنها به خودمان وابسته ايم. حال آن كه «فقر ما را در برابر خودكشي محافظت مي كند زيرا به خودي خود يك عامل بازدارنده است». «هر چه شخص كمتر داشته باشد كمتر نيز وسوسه مي شود كه دامنه نيازهايش را به گونه اي نامحدود گسترش دهد». ماهيت واقعيت هاي اجتماعي و دگرگوني هاي آن موجب تفاوت در نرخ خودكشي مي شود، براي مثال جنگ با ركود اقتصادي حالتي از افسردگي جمعي را ايجاد مي كند كه همين به نوبه خود منجر به افزايش نرخ خودكشي ميشود. عامل علي خود شرايط مادي نيست بلكه عدم ثباتي است كه اين اوضاع در زندگي اجتماعي بوجود مي آورد. مفهوم آنومي دوركيم شكل گيري مبنايي براي تفاسير جامعه شناختي از انحراف مي باشد. براي دوركيم آنومي، معاني مشابه اي دارد: شكست در دروني كردن هنجارهاي جامعه، عدم توانايي در سازگاري با هنجارهاي در حال تغيير يا حتي تنش حاصل از تضاد در هنجارها. از نظر دوركيم گرايشات اجتماعي جديد در جوامع شهري- صنعتي نتيجه تغيير هنجارها، اختلال و دست كم گرفتن كنترل اجتماعي افراد است. افزايش جمعيت، ايجاد شيوه هاي جديد زندگي و احتمالاً آزادي بيشتري به افراد داده ميشود، اما همچنين احتمال رفتار منحرف هم بيشتر مي شود. (Stewart & Glynn, 1988: 129-130)
دوركيم به سه ملاك اساسي جهت جلوگيري از رخداد انحراف توجه ميكند: 1- ارائه قواعد و اعتقادات اخلاقي به فرد از طريق فرايند جامعه پذيري (دوركيم دين را يكي از نيروهايي مي دانست كه در درون افراد احساس الزام اخلاقي به هواداري از درخواست هاي جامعه را ايجاد مي كند). اهميت حفظ اخلاق جمعي و نظم اجتماعي از نظر دوركيم در جلوگيري از وقوع بي هنجاري و خودكشي در جامعه است كه عموماً از پي تقسيم كار (و جريان تفكيك اجتماعي) بوجود مي آيد. دوركيم در طرح جامعه شناسي اخلاق سه عنصر اساسي براي اخلاق قايل ميشود كه عبارتنداز: الف) پيوند عاطفي و احساس صميميت نسبت به جامعه ب) نظم و ترتيب (انتظام يا منظم بودن و خود تنظيمي)، ج) خودمختاري و آگاهي و احساس استقلال. 2- ايجاد امكانات لازم جهت تحقق اهداف گوناگون افراد و جامعه. 3- برقراري نظام كنترلي خارج از فرد جهت نظارت بركنش ها و هدايت آن به سوي منافع گروه يا جمع. به همين جهت دوركيم معتقد است پديده آسيب شناختي نابساماني اجتماعي به علت كاهش اخلاق جمعي، فقدان نظام قانوني و نظارت بر افراد به وجود ميآيد. دوركيم (1933) تئوري بنياد نهاد كه تقسيم كار بر مبناي جنس كه وابستگي به يكديگر (همبستگي) را تشويق مي كند، در يك نظام خانوادگي ثابت و استوار امري ناگزير است. (Brinkerhoff & White, 1978: 259-260) تقسيم كار الزاماً به معناي پراكندگي و بي انسجامي نيست، بلكه برعكس، وظايف اگر به حد كافي با هم در ارتباط باشند به خودي خود به تعادل و انتظام مي گرايند. تقسيم كار يكي از بنيان هاي اساسي نظم اجتماعي است. (دوركيم، 1369: 50، 10) نتايج حاصل از تقسيم كار عبارت است از برقراري نوعي نظم خود بنياد اجتماعي و اخلاقي. نظام تقسيم كار، نقطه عطف و اساس كار دوركيم است، بعد از اين مرحله است كه در نتيجه ايجاد «چسب اجتماعي» جامعه داراي نظم و تعادل ميشود. چنين جامعه اي در اصطلاح دوركيم جامعه «بهنجار» و طبيعي است. جامعه بهنجار داراي «انسجام» Integration است و در نهايت به «ثبات» مي رسد. به طور خلاصه، سيستم همان چيزي است كه بر اساس نيازهاي جمعي شكل گرفته است و نيازهاي جمعي هم با برخورداري از باورهاي جمعي و بر اساس قراردادهاي جمعي، آگاهي جمعي را به وجود مي آورند. آگاهي جمعي از طريق چهار كانال عمده هنجارهاي اجتماعي عمل اجتماعي را شكل ميدهد. كه اين عمل اجتماعي، خودش كاركرد اجتماعي است و كاركرد اجتماعي، فرايند دروني كردن را به حد نهايت خود مي رساند و در اين شرايط فرد وارد نظام تقسيم كار مي شود. نظام تقسيم كار اولين مرحله ساختي شدن جامعه است كه موجب تشكل بهنجاري در جامعه مي گردد و بهنجاري يعني آرامش و حفظ نظم. لذا جامعه به مرحله آخر كه انسجام واقعي و ثبات است مي رسد كه اين مرحله نيز از طريق «همبستگي اجتماعي» به نوبه خود آگاهي جمعي را تحكيم ميبخشد. از ديد دوركيم اگر جامعه اي اين سيكل را طي كند جامعه اي سالم و درست و صحيح و بهنجار است. مرحله دوم رشد سيستمي دوركيم به اين ترتيب بود كه هنجارها از آگاهي جمعي جدا مي شود و به شكل وظايف و كاركردها در مي آيند و سپس وارد مرحله ساختي نظام تقسيم كار مي شوند. در اين مرحله آن چه كه مهم است، ميزان «تفكيك» و تمايز نقش هاي اجتماعي است. تقسيم كار در دو قضيه خلاصه مي شود، يكي تفكيك پذيري و تمايزگذاري نقش هاي اجتماعي و ديگري تأثير اين تفكيك پذيري و تمايزگذاري در انسجام اجتماعي و نوع و ميزان رابطه عناصر اجتماعي با انسجام است. دوركيم نشان مي دهد كه آن چه باعث انسجام اجتماعي مي شود، مجموعه عواطف و رفتارهاي مناسكي است. وابستگي عاطفي توليد متعهد مي كند و تعهد و علاقه اجتماعي نيز عناصر اصلي تشكيل دهنده هنجارهاي اجتماعي و اخلاقي هستند. پس بدون وابستگي عاطفي، نظم هنجاري غيرممكن است پايه نظم هنجاري جامعه عاطفه است. احساس تعلق به جمع، اعتماد اجتماعي متقابل، دوستي متقابل كه از مشخصه هاي اصلي همبستگي اجتماعي اند همگي ريشه در وابستگي عاطفي دارند. وابستگي عاطفي يكي از اركان اصلي اجتماع است. خانواده اولين آژانس جامعه پذيري است كه به پرورش عاطفه فرد مي پردازد و در آن فرد نسبت به ساير اعضاء وابستگي عاطفي پيدا مي كند. به تعبير دوركيم همبستگي اجتماعي مبتني بر برابري در فكر، احساس و كنش است. - بين اعتقادات اخلاقي و وابستگي هاي عاطفي اعضاء گروه رابطه معناداري وجود دارد. - هر چه درجه توافق گروهي قوي تر باشد اعضاء رفتار انحرافي كمتري از خود به بروز مي دهند و تقيد به وجدان جمعي افزايش مي يابد. - هر چه نظام تخصيص نقش ها منسجم تر باشد، نظم بيشتر و لذا انحراف كمتر مي باشد.
- هر چه انسجام بيشتر باشد، ثبات اجتماعي بيشتر مي باشد. - هرچه ثبات اجتماعي بيشتر باشد وجدان جمعي استحكام و مشروعيت بيشتري مي يابد و ميزان انحرافات كمتر مي شود. - هر چه فرايند جامعه پذيري كاملتر انجام گيرد، ميزان انحراف از هنجارهاي عام كمتر مي شود. 11-3-2-2 نظريه ويليام گود: احساسات و عواطف بين زن و شوهر در يك واحد كوچك خانوادگي داراي اهميت است، خانواده زن و شوهري بر اساس عشق بوجود آمده و از افراد معدودي تشكيل شده كه با هم در ارتباط نزديك و تماس بسيارند. اگر زن يا مرد در يك چنين خانواده اي عشق و علاقه اي را كه انتظار آن را دارند به دست نياورند انگيزه ادامه زندگي خانوادگي سست مي شود و به همين جهت است كه ميزان طلاق در چنين خانواده هايي نسبتاً بالا است. گود گسيختگي خانواده را به اين صورت تعريف مي كند: فروپاشي واحد خانواده، انحلال يا تجزيه ساختي نقش هاي اجتماعي است، زيرا يك يا چند تن به طور شايسته از عهده انجام وظايف و تكاليف ناشي از نقش شان بر نيامدهاند. توجه زيادي به طلاق كرده زيرا انواع ديگر گسيختگي خانواده احتمالاً به اين شيوه ختم مي شود. انواع گسيختگي خانواده: 1- واحد خانوادگي كامل نشده است، عدم مشروعيت را مي توان به عنوان يك شكل از هم گسيختگي خانواده به دو دليل در نظر گرفت: a) شوهر يا پدر در انجام تكاليف ناشي از نقش اش كه به وسيله جامعه و مادر و فرزند تعريف شده ناتوان است. b) اعضاء خانواده هم پدر و هم مادر از عهده انجام نقش شان بر نيامدهاند مخصوصاً با توجه به كنترل اجتماعي، علت غيرمستقيم عمده براي عدم مشروعيت است. 2- خانواده به اين علت كه يكي از دو همسر تصميم داوطلبانه بر جدايي، فسخ، متاركه، طلاق مي گيرد، تجزيه مي شود، ترك شغل را نيز مي توان در اين جا در نظر گرفت. 3- تغيير در تعريف نقش ناشي از تأثير متفاوت تغييرات فرهنگي. اين تغييرات ممكن است روي روابط بين شوهر و زن تأثير گذارد. اما نتيجه عمده، تضاد والدين- جوانان مي باشد. 4- خانواده توخالي كه در آن اعضاء با يكديگر زندگي مي كنند اما كمترين ارتباط و تماسي را با يكديگر دارند و از عهده انجام وظيفه حمايت احساسي يكديگر برنيامده اند. 5- علت بحران خانوادگي ممكن است حوادث بيروني مثل فقدان يا غيبت موقتي يا دائمي يكي از همسران به علت مرگ يا زنداني بودن در زندان يا به علت فاجعه يا مصيبت هاي غيرشخصي مثل سيل، جنگ و ركود اقتصادي باشد. 6- مشكلات دروني كه باعث عدم موفقيت غيرارادي در اجراي نقش ميشود. علت از هم گسيختگي خانواده ممكن است بيماري هاي رواني، احساسي و فيزيكي باشد. بچه اي ممكن است عقب افتاده رواني باشد، همچنين ميتوان روان پريشي بچه يا همسر يا بيماري هاي مزمن و علاج ناپذير را ذكر كرد. (Merton & Nisbel. 1971: 168-169) يك مجموعه حياتي، هنگامي سالم و منسجم است كه دقيقاً بر اساس الگويي مشخص و منظم عمل نمايد. از اين رو هرگاه جامعه نظم خود را از دست دهد، آرامش آن نيز از بين رفته و سازمان بنديش نيز متزلزل مي گردد و نهايتاً انسجامش از هم پاشيده مي شود و ناگزير آن جامعه ديگر جامعه اي پايدار و سالم نيست بلكه جامعه اي بحران زده است كه دچار «از هم گسيختگي اجتماعي» و «از هم پاشيدگي اجتماعي» شده است. چه اتفاقي براي كودكان مي افتد هنگامي كه كانون خانواده اي مادر يا پدر خود را از دست مي دهد؟ گود مي گويد كودكاني كه در يك خانه شاد و خوشبخت پرورش يافته اند بسيار احتمال دارد كه خود نيز تبديل به افرادي شاد و از نظر رواني سالم شوند. بررسي هاي رواني نشان مي دهند كه كودكان خانواده هاي «توخالي» كمتر احتمال دارد كه از شادي و سلامت رواني برخوردار باشند دقيقاً به خاطر اينكه اعضاي خانواده در وظايف عاطفي خود نسبت به همديگر كوتاهي كرده اند و متخصصين رشد مي گويند كه گرمي (صميميت) ، دلبستگي ، عشق و محبت براي اجتماعي شدن مناسب و كافي لازم است. گود عوامل موثر در اجتماعي كردن فرزند را بيان مي كند كه از جمله اين عوامل، گرمي، پرورش و محبت والدين يا اشخاص ديگري (مانند معلم و گروه همسالان)، كه براي اجتماعي كردن فرزند در تلاش هستند، مي باشد. اگر كساني كه فرزند را اجتماعي ميكنند، با محبت باشند، اين احتمال وجود دارد كه كودك هم آنها را دوست داشته باشد و به آرزوها و احساسات آنها توجه نمايد. والدين مهربان و با محبت، احتمالاً بيشتر از ديگران براي مواظبت از نيازهاي فرزند مناسب ميباشند. (Goode, 1989: 87, 165) در رابطه با مشكلات رفتاري ساده، در طول چندين دهه نتيجه مطالعات اين بوده است كه بزهكاري نوجوانان با «خانواده هاي گسسته شده» ارتباط دارد. كه البته بيشتر اين گسستگي ها در نتيجه طلاق حاصل شده است. همچنين بزهكاري نوجوانان با وضعيت طبقاتي آنها رابطه داشته است به طوري | | | | |