لینک به صفحه نقشه وب سایت لینک به صفحه خانه
Skip Navigation Links
صفحه اصلی
آثار و تالیفات
تازه ها
تئوری های خانواده و متد ها
پایان نامه ها
درباره من
راه های تماس
Skip Navigation Links
مقاله ها
سخنرانی ها
گفتگو ها
کتاب ها
پژوهش ها
مطالعه جامعه شناسی جنبش‌هاي اجتماعي در ایران وجوامع اسلامی(ویژگیها،تنگناهاوفرصت ها(1)
درآمد
يكي از ويژگي‌هاي تاريخ معاصر كشورايران و جوامع اسلامي داشتن جنبش‌ها و خيزش‌هاي متعدد اجتماعي است به طوري كه از اين جهت در ميان همه كشورهاي جهان پيش‌تاز است. اگر بخواهيم به ارائه تعريفي از جنبش‌ها بپردازيم:
"جنبش‌هاي اجتماعي در معناي وسيع آن مي‌توانند در همه جامعه و در هر زمينه و شاخه‌اي از زندگي اجتماعي به وقوع بپيوندند. اگر جامعه را به نظام و زيرنظام‌هايي تقسيم كنيم، جنبش اجتماعي مي‌تواند در همه نظام‌ها و زيرنظام‌ها اتفاق ‌افتد مانند جنبش‌هاي صنعتي، جنبش های هنري، جنبش های اقتصادي و... اما آنچه بيش از همه شهرت دارد و در اذهان جلوه مي‌نمايد جنبش‌هاي سياسي و اجتماعي است. مثلا كشورهاي اروپايي در نيمه اول قرن بيستم، با جنبش‌هاي كارگري و در نيمه دوم آن با جنبش‌هاي اجتماعي جديد مواجه بودند. به عقيده راشت ، از اواسط دهه شصت به بعد بسياري از كشورهاي پيش‌رفته غربي امواجي از اعتراضات و جنبش‌هاي اجتماعي را تجربه كردند. در ميان آنها جنبش‌هاي دانشجويي ، جنبش‌ زنان ،جنبش ضدهسته‌اي و محيط‌زيست و جنبش صلح از همه مهم‌تر بوده‌اند (راشت 1991:9).
همچنين بایدگفت: جنبش‌هاي اجتماعي جدا از فراگير بودن به جهت آن كه مي‌توانند منشا تغييرات اجتماعي باشند از اهميت بسياري برخوردارند. هرجا جنبش موفقي اتفاق افتاده به دنبال آن تفسيري در سطح جهان بوده‌است مانند جنبش صنعتي ، همچنين جنبش‌هايي مانند جنبش زنان وجود دارند كه امكان تغيير جهان در همين سطح را در خود دارند. جنبش‌هاي اجتماعي علي‌رغم اين اهميت و گستردگي، به عنوان يك پديده اجتماعي كمتر مورد توجه قرار گرفته‌اند و به نسبت ديگر رشته‌ها حجم كمي از مطالعات و دانش اجتماعي را تشكيل مي‌دهند. به خصوص در كشورهاي اسلامي تاكنون تحليل كاملي از جنبش‌هاي اجتماعي ارائه نشده و بیشترصاحب نظران غربی جنبش‌ها و نهضت‌هاي جوامع اسلامي را مورد توجه قرار داده اندوبه این دلیل بیشترمطالعات صورت گرفته دارای جهت گیری در مباحث خودبوده اند.
به عنوان مثال با وجود آن كه انقلاب اسلامي شايد مهم‌ترين حادثه قرن بيستم باشد هنوز نظريه‌اي كه بتواند آن رابه خوبي و به طور كامل تحليل نمايد، در دست نداريم.
ويلسن ،يكي از دانشمندان غربي در سال 1973 چنين اظهار مي‌كند كه موضوع جنبش‌هاي اجتماعي «... گسترده و پيچيده است و علي‌رغم ... كوشش گسترده‌اي كه از زمان جنبش‌هاي حقوق مدني در سال‌هاي دهه 1950 انجام گرفته هنوز نوشته‌هاي جامعه‌شناسانه در مورد جنبش‌هاي اجتماعي، پراكنده و به شدت غيرقابل پيش‌بيني است» (ويسلن، 1973:7).
گيدنيز در همين زمينه اظهار مي‌دارد:
در رشته علوم اجتماعي مطالعه جنبش‌هاي اجتماعي مشخصا در مقايسه با نوشته‌هاي گسترده در مورد شاخه‌هاي مختلف و وسيع نظريه سازماني دست‌كم گرفته شده است. در قرني كه انقلاب‌ها و برخورد نظريه‌هاي مختلف پيرامون تغييرات اجتماعي افراطي چنين برجسته مي‌باشد و براي اين كم‌كاري توجيه قانع كننده‌اي وجود ندارد. ما بايد با تورن و ديگراني كه ادعا مي‌كنند در دوران جديد، موضوع سازمان و جنبش‌هاي اجتماعي از اهميت يكساني برخوردارند، همراه شويم (گيدنز، 1384: 203).
بنابراين ما به مطالعات بيشتري در مورد انواع جنبش‌هاي اجتماعي در كشورهاي اسلامي نيازمنديم با اين اميد كه اين مطالعات متنوع ما را به سوي نظريه كاملتري از جنبش‌هاي اجتماعي سوق دهد. جنبش اجتماعي در ادبيات جامعه‌شناسي در جهان مفهومي كاملا جديد است و از مولفه‌هاي مهم جامعه مدني‌اند. دريك جامعه سنتي نگاه مثبتي به جنبش اجتماعي وجود ندارد. در جوامع پاتريمونيال جنبش‌ها توسط دولت‌ها سركوب مي‌شوند، چون خاصيت و كاركرد جنبش، شفاف‌سازي عملكرد دولت‌ها و مطالبات مردم است و آنها را از حالت خفته به صورت عيني درمي‌آورد.
درنتيجه در جوامع سنتي و اسلامي نسبت به جنبش‌ها ديد منفي وجود دارد در صورتي كه در جوامع مدرن جنبش‌هاي اجتماعي لازمه تعميق دموكراسي به شمار مي‌آيند درست همان طور كه جامعه مدني لازمه دموكراسي است.
جنبش اجتماعي به دليل وجود شكاف‌هاي اجتماعي پديد مي‌آيند. مثل شكاف طبقاتي كه كم و بيش در هر جامعه‌اي و بالاخص جوامع اسلامي وجود دارديا شكاف مذهبي و شكاف جنسيت كه در جوامع روبه رشد اسلامي بروز كرده زماني كه مردم از تمايزها آگاه مي‌شوند، شكاف‌ها هم فعال مي‌شوند. به عنوان مثال در بسياري از جوامع اسلامي مثل هند مردم شكاف عميق فقير و غني را پذيرفته‌اند و با آن به گونه‌اي تقديرگرايانه برخورد مي‌كنند.يا در ايران هنوز هم فاصله عميقي بين زن و مرد و نقش و وظايف آنها وجود دارد ولي مردم آن را به عنوان يك پديده طبيعي پذيرفته‌اند.
زماني كه يك جنبش شكل مي‌گيرد كه مردم در جوامع اسلامي پي ببرند كه اين شكاف‌ها و فاصله‌ها غيرطبيعي است. تمايزات غيرطبيعي است.يعني زنان از طردشدگي خود از منابع قدرت، منزلت و هويت آگاه شوند. به طوركلي فعال شدن شكاف‌هاي اجتماعي محصول جوامع مدرن يا در حال گذار است. چون نظام سلسله مراتبي پيشين ديگر خدادادي و طبيعي تلقي نمي‌شود. درواقع بسياري از افراد ديگر نمي‌پذيرند که به آن تن بدهند. بلكه آدم‌ها هويتشان رامي‌خواهند خودشان بسازند،يعني هويت اكتسابي مي‌شود و ديگر ارثي نيست. اين پديده ميان انتظارات و فرصت‌ها شكافي را به قول رابرت تدگر پديد مي‌آورد كه در واقع مهمترين عامل در شكل‌گيري جنبش‌هاي اجتماعي محسوب مي‌شود،يعني آدم‌ها خود را به خاطر جايگاهي كه در آن قرار دارند تعريف نمي‌كنند. بلكه، تعريفشان مبتني بر كاركرد است.
دريك جامعه سنتي‌، شان اجتماعي افراد براساس جايگاهي كه از قبل به آن‌ها داده شد، تعريف مي‌شود در حالي كه دريك جامعه مدرن براساس آنچه خود به وجود مي‌آورند تعريف مي‌شود، اينجاست كه شكاف اجتماعي فعال مي‌شود، هر شكاف اجتماعي ناشي از «تبعيض» است.
درحقيقت برخي هااز ثروت و قدرت و منزلت و به رسميت شناخته‌شدگي برخوردارند و بعضي هااز آن دورند. اين جاست كه ممكن است آگاهي اعتراضي‌اي به وجود آيد و پديده جنبش شكل بگيرد، درحقیقت مشكلي كه در جوامع اسلامي وجود دارد، شكاف‌ها گاهي چنان عميق است كه يك انفصال و جدايي به وجود مي‌آيد، شكاف اجتماعي دقيقا مثل گسل جغرافيايي جامعه را به تمايزها تقسيم مي‌كند البته شكاف يكي از شرايط لازم براي پيدايي جنبش‌هاي اجتماعي است عوامل ديگري مثل موقعيت، سازماندهي، رهبري، شرايط سياسي و... نيز دخيل‌اند.
همچنين نكته‌اي كه درباره جنبش‌هاي اجتماعي در كشورهاي اسلامي قابل ذكر است تفاوت جنبش‌هاي اجتماعي جديد و جنبش‌هاي اجتماعي كلاسيك مي‌باشد كه در اين ارتباط بايد اشاره كرد، اصطلاح جديد و قديم به اين معنا نيست كه همه جنبش‌هايي كه حالا وجود دارد جديد و جنبش‌هايي كه قبلا وجود داشتند كلاسيك‌اند. اين مفهوم‌ها فقط در قالب تعريف هستند.يعني به اصطلاح جامعه‌شناختي هستند نه تاريخي.
به عبارت ديگر تقدم و تاخر تاريخي نقشي در اطلاق واژه جديديا كلاسيك بر جنبش‌هاي اجتماعي ندارد. اما در شكل‌گيري جنبش‌هاي اجتماعي كلاسيك، شكاف‌هاي اجتماعي حول قدرت، منزلت و ثروت شكل مي‌گيرد مثل جنبش‌هاي كارگري و مذهبي، البته از نظر شكلي هم واجد ويژگي‌هاي خاصي هستند.
بخشي از مردم پس از آگاهي ازوجود شكاف، یارگيري و سپس سازماندهي مي‌كنند و از دل اين‌ها حركت اعتراض جمعي مانند تظاهرات، تخريب و انواع كنش‌هاي اجتماعي اعم از مثبت يا منفي، صلح‌آميزيا خشونت ‌بار پديد مي‌آيد.
رهبري و باز تعريف روابط مبتني بر قدرت، ثروت و منزلت و نيز سازماندهي و كنش اعتراض جمعي اجزاي جدانشدني جنبش‌هاي اجتماعي كلاسيك هستند و در جنبش‌هاي جديددرجوامع اسلامی سه فاكتور دستيابي به قدرت، منزلت و ثروت تعيين كننده نيستند. بلكه در جنبش‌هاي اجتماعي جديد در كشورهاي اسلامي «هويت» تعيين كننده است و حركت‌هاي جمعي حول و حوش اين مقوله سازماندهي مي‌شوند. ممكن است حركت جمعي براي به دست آوردن يك منفعت يا امتياز خاص در حيطه قدرت سياسي يا اقتصادي يا حقوقي شكل نگيرد، اگرچه آن عامل هم تا حدودي موثر است. اما خصيصه كلي جنبش‌ها اين است كه جنبش‌ها زماني شكل مي‌گيرند كه هويت فرد در معرض خطر، تهديد، سركوب ،طرد و چالش است يا به قدر كافي به آن بها داده نمي‌شود. بنابراين اگر بخواهيم نگاهي كلي به جنبش‌هادرجوامع اسلامی داشته باشيم. به طور خلاصه بايد گفت: جنبش‌هاي اجتماعي كلاسيك روي تبعيض و رفع آن پاي مي‌فشردند، و عدالت محوراند در حالي كه جنبش‌هاي اجتماعي جديد بر روي طرد هويتي و البته اجتماعي متمركزاند و طرد از تبعيض پيچيده‌تر و مكانيسم‌هاي رفع آن نيز به مراتب پيچيده‌تر است.
در هرحال در اين مقاله به مطالعه تعريف جنبش‌هاي اجتماعي، ويژگي‌هاي آن، شرايط پيدايش جنبش‌هاي اجتماعي، انواع جنبش های اجتماعی ، نظريه‌هاي جنبش‌هاي اجتماعي مرتبط با مفهوم جنبش‌هاي اجتماعي مي‌اندازيم و درنهايت به يك جمع‌بندي درباره چگونگی جنبش‌هاي اجتماعي در كشورهاي اسلامي در اين مقاله خواهيم رسيد.


جنبش‌هاي اجتماعي
تعريف
در ابتدا لازم است مفهوم جنبش‌هاي اجتماعي را تعريف كنيم.
انديشمندان مختلف از جنبش‌هاي اجتماعي تعاريف متفاوتي ارائه نموده‌اند. از لحاظ تاريخي مباحث مربوط به جنبش‌هاي اجتماعي نخست در نوشته‌هاي پيرامون رفتار جمعي آورده مي‌شد و برخي از متفكران اين دو مفهوم رايكي مي‌دانستند. برخي از انديشمندان نيز كنش جمعي و حتي تغييرات اجتماعي را معادل جنش‌هاي اجتماعي به كار برده‌اند. براي مثال اسملسر حركت‌هاي جمعي را بسيج افراد براساس اعتقادي كه كنش جمعي را از نو تعريف مي‌كند مي‌داند (اسملسر، 1962:8). تعريف او، گسترش يافته تعريف بلومر است كه در تعريف جنبش‌هاي اجتماعي مي‌گويد: «فعاليت جمعي براي استقرار نظم جديدي در زندگي» (بلومر، 1969:199). زيرساخت هر دو تعريف يكي است. جنبش‌هاي اجتماعي در نظر بلومر، و رفتار جمعي در نظر اسملسر فعاليتي جمعي است كه تعريف ديگري از نظم اجتماعي ويا تعريف نويني از آن را ارائه مي‌كند. رابرتسون معتقد است كه جنبش‌هاي اجتماعي و رفتارهاي جمعي در نوع كنش اجتماعي متفاوت مي‌باشند. از نظر او رفتار جمعي «كنش اجتماعي» نسبتا دفعي است، آن گاه كه مردم عكس‌العمل واحدي در مقابل موقعيت سردرگمي از خود بروز مي‌دهند (رابرتسون، 1988:657)؛ اما جنبش‌هاي اجتماعي سازمان يافته‌اند و اهداف خاصي را دنبال مي‌نمايند. هرچند رفتارهاي جمعي و جنبش‌هاي اجتماعي هر دو واكنش‌هايي جمعي در برابر شرايط مسئله‌داري هستند؛ اما جنبش‌هاي اجتماعي نسبتا ساختاريافته‌تر و ماندگارتر مي‌باشند (رابرتسون، 1988:534).
نظر تورن تا حدي متفاوت است.او نظريه‌اي در مورد تغييرات اجتماعي، كنش جمعي و انقلاب ارائه مي‌كند و همه آنها را جنبش اجتماعي مي‌خواند. او جنبش‌هاي اجتماعي را عمدتا كنش اجتماعي سياسي- فرهنگي تلقي مي‌كند. «جنبش‌هاي اجتماعي نه حادثه‌اند و نه عواملي براي تغيير بلكه كنش جمعي كنشگرايي در بالاترين سطح-كنشگران طبقاتي مي‌باشند كه براي كنترل تاريخ‌گري مبارزه مي‌كنند؛يعني كنترل منشاهاي عظيم فرهنگي كه معمولا توسط آنها روابط محيط بر جامعه سازمان داده مي‌شود». (تورن، 1981:29) اين تعريف، ما را به فكر نظريه تضاد طبقاتي ماركس مي‌اندازد. ملوچي ، از منظري فرهنگي، مفهوم كنش جمعي را معادل جنبش‌هاي اجتماعي به كار مي‌گيرد؛ اما ما آگاهيم كه واژه نخست كلي‌تر از دومي است. از نظر او «واكنش جمعي ]جنبش‌هاي اجتماعي[ محصول گرايش‌هاي هدفمندي است كه در زمينه‌اي از امكانات و محدوديت‌ها رشد مي‌يابند» (ملوچي، 1989:25). تعاريف فوق برخي از ابعاد مهم جنبش‌هاي اجتماعي را به ما معرفي مي‌كنند اما مفهوم جنبش‌هاي اجتماعي رااز ديگر انواع رفتارهاي جمعي مشخص نمي‌نمايند. به عبارت ديگر تعاريف مانعي نيستند. در مقاطع گوناگون در طول تاريخ، رفتار جمعي ها به طرق متفاوتي ديده شده‌اند. مي‌توان رفتارجمعي‌ها را به واکنش بخشي از مردم به يک مسئله در نظر گرفت. اين واکنش مي‌تواند بنابر معيارهاي متعددي از جمله "ميزان سازمان دهي"،"رهبري"، "حجم جمعيت"، "ميزان به کار بردن خشونت" و ... طيف بندي گردد.
بنابراين در اين رفتار جمعي ها از حرکاتي چون هيجانات جمعي ساده تا حرکاتي چون انقلابات، بسته به معيارها ديده مي‌شوند. جنبش اجتماعي نيزيکي از انواع رفتار جمعي است که درون اين طيف قرار دارد. مي‌توان بر اساس معيار "سازمان دهي" دست به طبفه‌بندي رفتارهاي جمعي‌ها زد. در اين معيار مي توان جايگاه جنبش‌هاي اجتماعي را در مقايسه با ساير رفتارهاي جمعي جامعه مشخص نمود. دکتر جلايي پور در مدلي که در نظر مي گيرد رفتارهاي جمعي به شدت سازمان‌دهي شده را در سازمان هاي بوروکراتيک و اداري در نظر مي‌گيرد که آنرا سطح اول سازماندهي فرض مي‌کند. سطح دوم سازماندهي که رفتارهاي جمعي سازماندهي شده هستند، در اين طبقه بندي، جنبش‌هاي اجتماعي هستند. در سطح سوم رفتارهاي جمعي کمتر سازماندهي شده يعني انقلاب‌ها و واکنش‌هاي جمعي نسبت به بلاياي طبيعي و سطح چهارم رفتارهاي جمعي تقريبا فاقد سازمان يعني هيجانات جمعي و شورش‌هاي خياباني هستند. در اين سطح بندي جنبش اجتماعي يکي از انواع رفتار جمعي و اعتراض و مشکل از شبکه وسيعي از افراد، محافل و گروه‌هاي غير رسمي و رسمي است. که از حديک اعتراض فرا رفته و سعي دارد ايده‌ها و برنامه‌هايي را در جامعه به اجرا بگذارد (جلايي پور،1381 :21-19).
در تعريف جنبش اجتماعي با دشواري‌هاي بسياري مواجه هستيم. اين دشواري‌ها منجر به اغتشاش مفهومي گسترده و ناتواني در ارائه تعريفي جامع و مانع از جنبش‌هاي اجتماعي مي‌گردد. دريک تقسيم بندي مي‌توان جنبش‌هاي اجتماعي را در قالب جنبش‌هاي اجتماعي کلاسيک و جنبش‌هاي اجتماعي جديد تعريف نمود. جنبش‌هاي اجتماعي جديد تغييرات بسياري در ويژگي‌ها و نتايج خود نسبت به دسته اول داشتند.
پيران جامعه شناس ایرانی معتقد است: بنياد تعريف جنبش‌هاي اجتماعي در علوم اجتماعي مغرب زمين، بيش از هر منبع ديگري وامدار تعريفي است که ترنر و کيليان(turner; killian; 1975) ارائه کردند. اين دو جامعه‌شناس در کتاب ارزشمند کلاسيک خود که رفتار جمعي (collective behavior) نام دارد، جنبش اجتماعي را اقدام دسته جمعي مجموعه اي از افراد جامعه مي‌دانند که براي تبليغ و ترويج و نهايتا عملي ساختن تغييري يا جلوگيري از تغييري در کل جامعه ويا در بخش و پاره‌اي از آن،يعني در بين گروهي و عده‌اي از افراد جامعه، بسيج شده، به اقدام مبادرت مي‌ورزند"(پيران، 1384: 25).
اين دو جامعه‌شناس ويژگي‌هاي متعددي را براي جنبش‌هاي اجتماعي بر مي‌شمارند و به اين وسيله جنبش اجتماعي را از ساير انواع رفتار جمعي جدا مي‌نمايند. در اين تعريف جنبش‌هاي اجتماعي داراي ميزاني از استمرار و تداوم در حرکت هستند، داراي اهداف مشخص مي‌باشند. جنبش داراي اعضاء است و اعضاي جنبش خود را منتسب به جنبش مي‌دانند. ويژگي جنبش اجتماعي همچنين فعاليتي مداوم را طلب مي‌کند، به تدريج ساختمند شده، سازماني را شکل مي‌دهد.
براي نيل به اهداف تعيين شده، تقسيم کاري بين اعضا پديد مي‌آورد، رهبري پيدا مي‌شود، ثباتي نسبي تجربه مي‌گردد و هويتي متمايز کننده به کف مي‌آيد؛ و در پيدا شدن رهبري و تقسيم کار، نه رويه‌هاي سياسي مرتبط با اقتداريا اتوريته، بلکه حرکات خود جوش و غير رسمي و به طور خلاصه مردمي و تمايلي تدريجي در کار است و از توافق نا نوشته و ضمني در بين اکثريت اعضاء خبر مي‌دهد. به تدريج اعضاء جنبش، هويتي "ما محور" به دست مي‌آورند (پيران،1384: 25).
ترنر و کيليان مشخصات ديگري را نيز مطرح مي‌نمايند که در عين حال ويژگي هاي متمايز کننده جنبش‌هاي اجتماعي از ساير رفتارهاي جمعي هستند. از نکات ضروري در اين رابطه شکل‌گيري جنبش‌هاي اجتماعي بر پايه ميزاني از تضاديا تخاصم است. اين تضاد مي‌تواند شديديا خفيف، علني يا ضمني، در بر گيرنده کل نظام ويا خواهان تغيير محدودي در نظام باشد.
بنابر ميزان نفي وضع موجود نهفته در هر جنبش اجتماعي مي توان جنبش را در طيفي از دگرگوني قرار داد. طيفي که از سويي جنبش اجتماعي را به انقلابي فراگير بدل مي‌سازد و از سوي ديگر بر اصلاحات کم دامنه توجه دارد. آنچه در اين تعريف مهم است.، پرهيز آگاهانه اعضاي جنبش اجتماعي از خشونت، حداقل در مراحل آغازين جنبش‌هاي اجتماعي است. اين پرهيز آگاهانه جنبش اجتماعي را از انقلابات تمام عيار ، قيام، شورش و انواع ديگر رفتار جمعي‌ها متمايز مي‌سازد (پيران،1384: 26-25).
چنانکه گفته شد مي‌توان تعريف ترنر و کيليان را از جمله تعاريف کلاسيک در زمينه جنبش‌هاي اجتماعي به شمار آورد. حال آنکه امروزه از "جنبش‌هاي اجتماعي جديدي" بحث مي‌گردد که داراي مشخصات متفاوتي نسبت به آنچه ترنر و کيليان اشاره کرده بودند، هستند.
اصطلاح جنبش‌هاي اجتماعي جديد’ براي توصيف جنبش‌هايي استفاده شد که از دهه 1960 در عرصه اجتماعي جوامع اروپایی اهميت يافتند. اين جنبش ها عبارتند از جنبش دانشجويي آن زمان، جنبش حقوق مدني، جنبش زنان، جنبش محيط زيست، جنبش صلح، و اخيرا جنبش ضد نژادپرستي و جنبش حقوق مردم بومي، جنبش‌هاي ضد سياسي اروپاي شرقي و غيره. اين جنبش‌ها از دو جنبه جديد تلقي شده‌اند که هر دو جنبه نيز در معرض بحث‌هاي گسترده‌اي قرار گرفته اند: اول اينکه اين جنبش‌ها ويژگي‌هايي دارند که آنها را کاملا از جنبش‌هاي اجتماعي پيشين متمايز مي‌سازد. دوم اينکه تازگي اين جنبش ها نتيجه ظهورشان در متن يک صورت‌ بندي جديد اجتماعي است، به عبارت ديگر آنها جديد تلقي مي‌شوند چرا که نمونه و نمادي از روابط اجتماعي و سياسي جديد هستند (نش،1382:131).
بر مبناي جهت گيري، سازمان و نوع بديع جنبش‌هاي اجتماعي جديد طبقه بندي جديدي از آنها ارائه مي‌دهند و جنبش‌هاي اجتماعي جديد را از ديگر جنبش‌ها متمايز مي‌گرداند. ويژگي‌هاي زير برشمرده مي‌شود(SCOTT;1990:CH.1;CROOK ET AI..1992:148):
1- غير ابزاري NON-INSTRUMENTيعني بيان کننده علايق و نگرانيهاي جهانشمول و اغلب اعتراض‌آميز نسبت به وضعيت اخلاقي و نه نماينده مستقيم گروه‌هاي اجتماعي خاص.
2- بيشتر به سوي جامعه مدني جهت گيري شده اند ونه دولت:
الف: اين جنبش ها نسبت به ساختارهاي بروکراتيک متمرکز بدگمان هستند و به سوي تغيير عقايد عمومي جهت گيري شده اند و نه تغيير نهادهاي حاکم.
ب: اين جنبش ها بيشتر به جنبه هايي نظير فرهنگ، شيوه زندگي و مشارکت در سياست اعتراض سمبليک توجه دارند تا به ادعاي حقوق اجتماعي –اقتصادي.
3- اين جنبش ها به شيوهاي غير رسمي، (باز) LOOSE و انعطاف پذير ساماندهي شده اند و حداقل در بعضي از زمينه ها از سلسله مراتب، بروکراسي و حتي گاهي اوقات قرار دادن شرايطي براي عضويت اجتناب مي‌کنند.
4- اين جنبش ها به شدت به رسانه‌هاي جمعي متکي‌اند و از طريق آنها در خواست‌هايشان مطرح مي شود، اعتراضات‌شان نمايش داده مي‌شود و انديشه و احساس عمومي به گونه موثر بيان مي‌گردد (نش،1382: 132-131). اما نش تاکيد مي‌نمايد، لازم است توجه داده شود که ويژگي‌هاي برشمرده حاصل مقايسه‌اي ساده بين جنبش‌هاي اجتماعي جديد و جنبش‌هاي اجتماعي قديمي کارگري است. بنابراين بايد به اين ويژگي‌ها به ديده ترديد نگريست، چراکه تنها جنبش اجتماعي قديم، جنبش کارگري بر مبناي طبقات اجتماعي نيست، بلکه جنبش‌هاي اجتماعي متعدد وجود داشته‌اند. بنابراين اشتراکات و افتراقاتي بين جنبش‌هاي اجتماعي جديد و قديم ديده مي‌شود که در عين حال اصول ثابت و غير قابل تخطي نيستند.

برخي ديگر از نويسندگان جنبش‌هاي اجتماعي را به عنوان يك پديده مشخص معرفي مي‌كنند اما تعريف آنان همه ابعاد اين پديده را دربرنمي‌گيرد. مثلا تيلي بر «مجموعه خاصي از اعتقادات» (تيلي، 1978:9) به عنوان عنصر اصلي جنبش‌هاي اجتماعي تاكيد مي‌كند و مك كارتي و زالد به «نظريه‌ها و عقايديك جمعيت كه نشانه ترجيح آنان براي ايجاد تغيير در برخي از اجزاي يك جامعه است» (مك كارتي و زالد، 1987:20) اهميت مي‌دهند. تعريف ويلسون جامع‌تر است. به عقيده او «جنبش اجتماعي، تلاشي آگاهانه، جمعي و سازمان يافته است كه مي‌خواهد با وسايلي نهادي شده در سطح وسيعي از نظام اجتماعي به ايجاديا اعمال تغيير پردازد» (ويلسن، 1973:8). تعريفي كه توسط گيدنز ارائه مي‌شود جامع‌تر از اين است: «مي‌توانيم جنبش اجتماعي را كوشش جمعي در جهت منافع مشترك يا نيل به هدفي مشترك از طريق كنش جمعي خارج از محدوده نهادهاي تثبيت شده اجتماعي تعريف كنيم (گيدنز، 1989:624). تعريف گيدنز از تعريف ويلسون كلي‌تر است؛ اما آنها هر دو جنبش‌هاي اجتماعي را حركت‌هايي مي‌دانند كه خارج از نهادهاي تثبيت شده اجتماعي اتفاق مي‌افتند؛ حال آن كه بيشتر جنبش‌ها در رسيدن به اهداف خود كمابيش از نهادهاي تثبيت شده استفاده مي‌كنند و بعضي از آنها در نهادهاي تثبيت شده آغاز مي‌شوند و در همان جا رشد مي‌يابند. پاكولسكي به نهادهاي تثبيت شده توجه مي‌كند اما در نظر او، به گونه‌اي مبهم، جنبش‌هاي اجتماعي «الگوهايي تكراري از فعاليت‌هاي جمعي مي‌باشند كه تا اندازه‌اي نهادينه، برخاسته از ارزش‌ها و- در قالب و نمادهايي كه انتخاب مي‌كنند- ضدسيستمي هستند. (پاكولسكي، 1991:xiv) در اين جا كلمه «تا اندازه‌اي» مقدار دقيق نهادينه شدن جنبش‌هاي اجتماعي را نشان نمي‌دهند.
ما به دنبال تعريفي جامع و مانع از جنبش‌هاي اجتماعي هستيم. باتوجه به تعاريف و مباحث فوق، از نظر مايك جنبش اجتماعي عبارت است از حركت سازمان يافته‌ مجموعه‌اي از انسان‌ها در زمينه‌اي از امكانات و محدوديت‌ها ، به دنبال يك رهبريا مجموعه‌اي از رهبران و همراه بايك ايدئولوژي مشخص.
اين حركت مي‌تواند به صورت حركتي انقلابي براي ايجاد تغيير بنيادي يا حركتي آرام براي ايجاد تغيير تدريجي باشد. ما نيز مانند تيلي معتقديم كه ايدئولوژي نشانه يك جنبش است. بنابراين اگر ايدئولوژي يك جنبش مذهبي باشد آن جنبش نيز مذهبي تلقي مي‌شود.

ويژگي‌هاي جنبش‌هاي اجتماعي
جنبش‌هاي اجتماعيSocial movement از مباحث پرتناقض و مبهم در جامعه شناسي سياسي جديد مي‌باشند. سير مطالعاتي بر روي جنبش ها از بررسي جنبش‌هاي قديم آغاز شده و به جنبش‌هاي جديد ختم مي‌گردد. در اين راه تعاريف، ويژگي ها و نظريات گاه حتي تغييرات و چرخش هاي اساسي داشته اند. آنچه بايد تأکيد گردد در واقع به قول کاستل توجه به صورت ها و قالب هاي فراوان جنبش‌هاي اجتماعي است.
کاستل معتقد است که جنبش ها ضرورتاً مترقي نيستند و نمي توان آنها را ارزش گذاري کرد بلکه آنها مکانيسمي کليدي هستند که از طريق آنها جوامع تغيير مي‌کنند و به سمت اهداف متفاوت و نهادهاي متفاوت مي‌روند. ما جنبش‌هاي اجتماعي جامعه را مي‌بينيم که اهدافشان و باورهايشان، منشأ تغيير اجتماعي است. آن هم طي فرايندي که از پيش تعيين شده نيست.(کاستلز،93:1384) فهميدن جنبش‌هاي اجتماعي ضرورت و اهميت دارد چون آنها آفريدگان جامعه، فرهنگ و فضا هستند. وي معتقد است که جنبش‌ها حتي مي توانند بسيار ارتجاعي باشند اما باز هم جنبش اجتماعي هستند.(همان:98-99) با توجه به اين استدلال به نظر مي‌رسد که بررسي جنبش‌ها مي‌تواند بسياري از زواياي تاريخي پنهان ايران را به تصوير بکشد. محققان با پيشينه‌هاي نظري و سرزميني مختلف حداقل به چهار جنبه اختصاصي جنبش‌ها توجه مشترک دارند:
1- شبکه‌هاي تعامل غيررسمي
مي‌توان جنبش‌ها را شبکه‌هاي تعامل غيررسمي ميان افراد، گروه‌هايا سازمان‌هاي مختلف تلقي نمود. ويژگي‌هاي اين شبکه‌ها با هم تفاوت دارند از پيوندهاي سست و پراکنده که گرلاخ و هاينه (1970) توصيف کرده‌اند، گرفته تا شبکه‌هاي به شدت درهم پيچيده که انسجام را براي سازمان‌هاي تروريستي تسهيل مي‌کنند (Della Porta, 1988)..
چنين شبکه‌هاي گردش منابع موردنياز عمل جمعي (منابع اطلاعاتي، مهارتي و مادي) و گردش نظام‌هاي گسترده‌تر معنا را تسهيل مي‌کنند. بنابرايني، شبکه‌ها هم به ايجاد پيش‌شرطهاي بسيج و هم به فراهم کردن زمينه مناسب براي ايجاد جهان‌بيني‌ها و شيوه‌هاي زندگي خاص کمک مي‌کند.
2- اعتقادات مشترک و همبستگي
يک جمع تعامل کننده ماننديک جنبش اجتماعي به مجموعه مشترکي از اعتقادات ويک احساس تعلق نياز دارد. درحقيقت جنبش‌هاي اجتماعي هم به اتخاذ مواضع جديد در مورد موضوعات موجود و هم به ظهور موضوعات عمومي جديد کمک مي‌کنند. جنبش‌هاي اجتماعي به «توليد واژگان جديد و بروز ايده‌ها و اعمالي که در گذشته يا ناشناخته ويا تفکرناپذير بودند» کمک مي‌کنند (Gusfield, 1987:325). در جنبش‌هاي اجتماعي فرايند بازتعريف سمبليک امر واقعي و امر ممکن به ظهور و هويت‌هاي جمعي به مثابه تعريف مشترکي ازيک بازيگر جمعي، منجر مي‌گردد. به دليل بسط نمايندگي جمعي و احساسات مشترک اکنون روشن شده که «عناصري که مدتي بدون اينکه در هم ترکيب شوند در کنار هم وجود داشته‌اند ناگهان به بخشي ازيک جنبش کاملايکپارچه تبديل مي‌شوند» (Kriesi, 1988a:367). هويت‌هاي جمعي و نظام‌هاي ارزشي جديد چه بسا حتي وقتي که فعاليت‌هاي عمومي، تظاهرات‌ها و نظاير اينها وجود ندارند، به بقاي خود ادامه دهند و بنابراين تا حدي امکان تداوم جنبش را در طي زمان فراهم آورند (Melucci, 1989" Turner and Killian, 1987).
3- عمل جمعي متمرکز بر منازعات
بازيگران جنبش اجتماعي در منازعات سياسي ويا فرهنگي درگير مي‌شوند بدين منظور که تغيير اجتماعي را خواه در سطح سيستمي و خواه در سطح غيرسيستمي به پيش برنديا با آن مخالفت کنند. منظور ما از منازعه رابطه مخالفت‌آميز ميان بازيگراني است که درصدد کنترل يک چيز مشابه هستند. براي اينکه يک منازعه اجتماعي رخ دهد ابتدا ضروري است که اين منازعه به عنوان حوزه‌اي مشترک و برخوردار از بازيگراني تعريف شود که يکديگر را به صورت «غير» و متفاوت درک مي‌کنند اما در همان حال به وسيله منافع و ارزش‌هايي که براي هر دو طرف مهم هستند به هم پيوند مي‌خورند (Tourain, 1981: 80-84). به علاوه براي رخ دادن منازعه ضروري است که در طي تعامل هريک از بازيگران درگير دعاوي سلبي يا تقاضاهايي مطرح شود که اگر تحقق يابند منافع بازيگران ديگر را از بين خواهند برد (چه رسد به اينکه يک طرف، طرف ديگر را صراحتا تهديد به مجازات کند).
4- استفاده از اعتراض
تا اوايل دهه 1970 در بحث‌هاي مربوط به جنبش‌هاي اجتماعي تاکيد قابل توجهي بر ماهيت غيرنهادينه رفتار آنها مي‌شد (Alberoni, 1984). حتي هنوز هم اين ايده خيلي شايع است که مي‌توان جنبش‌هاي اجتماعي را به خاطر اتخاذ الگوهاي «غيرمعمول» رفتار سياسي از ديگر بازيگران سياسي متمايز ساخت. چند تن از محققان اعتقاد دارند که تمايز اساسي ميان جنبش‌ها و ديگر بازيگران اجتماعي و سياسي از تفاوت ميان شيوه‌هاي متعارف مشارکت سياسي (نظير راي دادن يا اعمال نفوذ بر نمايندگان سياسي) و اعتراض عمومي نشات مي‌گيرد (ucht, 1990a). هرچند اعتراض عمومي در جنبش‌هاي معطوف به تغيير شخصي و فرهنگي نقش کمي ايفا مي‌کند اما بدون شک يکي از وجوه مشخصه جنبش‌هاي سياسي است که در اين کتاب زياد به آن مي‌پردازيم. شايد موضوع بحث‌انگيزتر اين باشد که آيا هنوز مي‌توان اعتراض را نه يک فعاليت کاملا خشن يا «مقابله‌آميز» بلکه يک فعاليت «غيرمتعارف» تلقي نمود. در واقع اشکال گوناگوني از اعتراض سياسي حداقل در دموکراسي‌هاي غربي به گونه‌اي فزاينده به بخشي از منبع ثابت عمل جمعي تبديل شده‌اند. به نظر مي‌رسيد که نمي‌توان خشونت رايکي از ويژگي‌هاي مشخص جنبش‌ها در معناي اعم‌شان تلقي نمود. بلکه منطقي‌تر است که صرفا به منظور تمايز نهادن ميان انواع مختلف جنبش‌هايا مراحل مختلف در حيات يک جنبش به خشونت و تاکتيک‌هاي تندروانه توجه کنيم.
چهار ويژگي فوق مي‌توانند به ما در تعيين حوزه پديده‌اي که قصد بررسي‌اش را داريم کمک نمايند تعريف ما از جنبش‌هاي اجتماعي و به ويژه مولفه سياسي‌شان اين گونه است: 1- شبکه‌هاي غيررسمي مبني بر 2- اعتقادات مشترک و همبستگي و 3- که از طريق استاده مداوم از اشکال گوناگون اعتراض 4- حول موضوعات منازعه‌آميز بسيج مي‌شوند. اين ويژگي‌ها ما را قادر مي‌سازند که جنبش‌هاي اجتماعي را از اشکال گوناگون عمل جمعي که سازمان يافته‌تر هستند و در شکل احزاب گروه‌هاي ذينفع، فرقه‌هاي مذهبي، وقايع اعتراض‌آميز موردي يا ائتلاف‌هاي سياسي خاص ظاهر مي‌شوند جدا نماييم.

نظريات مرتبط با جنبش‌هاي اجتماعي
در بررسي چشم‌اندازهاي نظري اخير در رابطه با جنبش‌هاي اجتماعي به نظرات انديشمنداني چون کاستل، دياني، ملوچي، تورن، هابرماس، کالهون، کروک، اوفر، اينگلهارت، زالد و مک کارتي، تيلي، اولسون و آبرشان و ... بر خورد مي‌نماييم. دريک دسته بندي نظري مي‌توان نظريات مبارزات طبقاتي، نظريات ساختي-کارکردي، نظريه‌هاي بسيج منابع، نظريه‌هاي ساختي- ارزش محور و نظريات ساختي- هويت محور را قرار داد.
در نظريات مربوط به مبارزه طبقاتي، جنبش‌هاي اجتماعي حاصل مبارزه دو طبقه سرمايه‌دار و کارگر در دوره سرمايه داري صنعتي جامعه صنعتي است. البته اين رويکرد به خودآگاهي طبقه کارگر از شرايط نيز اشاره مي‌نمايند که نشان دهنده توجه آنها به شرايط عيني (ساختار اجتماعي) و شرايط ذهني (آگاهي طبقاتي) است. نش اشاره مي کند که ويژگي جنبش کارگري معطوف ساختن توجهش ‌به دولت کورپوراتيستي، با هدف باز توزيع و توسعه حقوق شهروندي است. اين جنبش در اتحاديه‌هاي تجاري و احزاب بوروکراتيک به گونه‌اي سازمان داده شده است که از منافع اعضا دفاع کند و توجه اندکي به موضوع‌هايي چون مشارکت سياسي فراگير دارد(نش،1382 : 132).
انديشمندان به ويژه در دهه 1970 به کنکاش در ابعاد غيرطبقاتي جنبش‌ها پرداختند. چشم‌انداز ساختي- کارکردي متشکل از سه نظريه جامعه توده وار، فشار ساختاري و محروميت نسبي است. در نظريه جامعه توده وار حرکت سريع و شتابان دگرگوني اجتماعي باعث عقب ماندن نهادهاي واسط اجتماعي از به عهده گرفتن نقش خود در بر قراري ارتباط بين توده مردم و گروه نخبگان اثر گذار مي‌گردد. در اين شرايط جدايي و انزوايي براي توده رخ مي‌دهد و گروه مرجع رابطه خود را با توده از دست مي دهد. اين سستي منجر به شکل‌گيري افراد اتمي شده مي‌گردد که شرايط جنبش اجتماعي را مهيا مي‌گردانند. نظريه فشار ساختاري، ناتواني جامعه در بر قراري تعادل و توازن در جهت همخوان کردن هنجارها و ارزش‌هاي اعلام نشده از سوي جامعه و رفتارهاي واقعي مردم را زمينه‌ساز جنبش‌هاي اجتماعي مي‌داند. چرا که تغييرات دايمي در حال انجام است که ارزش‌ها و هنجارها را تغيير مي‌دهد.
همسان با اين تغييرات جامعه بايد در رفتارهاي خود در جهت همسازي با شرايط تغيير ايجاد کند، ناتواني جامعه در اين تعديل و فشارهاي ناشي از آن منجر به بروز جنبش‌هاي اجتماعي مي‌گردد. نظريه "محروميت نسبي" نيز به عدم هماهنگي ذهني ميان انتظارات و واقعيت‌هاي جامعه اشاره مي‌کند، و اين ناهمخواني را علت اصلي بروز جنبش‌هاي اجتماعي مي‌داند. امروزه جنبش‌هاي اجتماعي علاوه بر توجه به موضوع سنتي سياست بر سر تعريف معناها، ايجاد هويت‌ها و شيوه‌هاي جديد زندگي نيز گفتگو دارد.
بنابراين موضوع سياست فرهنگي و چرخش پسامدرن امروزه به مبنايي اساسي در نظريات تبديل شده و تاثيرگزاري‌هاي بسياري بر جاي گذارده است. نش معتقد است نظريه بسيج منابع که ابتدا براي تحليل انتخاب‌هاي فردي و سازمان جنبش‌هاي اجتماعي مطرح شده بود، به گونه اي فزاينده به ايجاد هويت‌هاي جمعي و به چالش کشيدن رويدادها و مسايل اجتماعي توجه نشان مي‌دهد و نش به توسعه سنت نظريه بسيج منابع و اتخاذيک چرخش پسامدرن در قبال سياست فرهنگي توجه نشان مي‌دهد. نش معتقد است حيات نظريه جنبش اجتماعي جديد با درک مرکزيت سياست فرهنگي براي جنبش‌هاي اجتماعي آغاز شد و نظريه پردازان آن نيز بر اين مسئله مهم تمرکز نموده و آثار هر گونه جبرگرايي را که آنها را به مدل‌هاي قديمي جامعه شناختي پيوند مي‌دهد، زدوده‌اند. نظريه بسيج منابع و نظريه جنبش اجتماعي جديد از فرضيات کاملا متفاوتي آغاز مي‌کنند. اولي از فردگرايي ليبرالي و دومي از مارکسيسم. معهذا در تمرکزشان بر سياست فرهنگي به هم پيوند مي‌خورند، به طوري که اکنون اين امکان وجود دارد که هر دو سنت حول يک هسته مشترک علايق پژوهشي ترکيب شوند(نش، 130:1383) .
نظريه‌هاي جنبش اجتماعي جديد را مي توان در نظريات ساختي-ارزشي محور (اوفر، هابرماس و اينگلهارت) و ساختي- هويت محور (تورن، ملوچي، دياني و کاستل) بررسي نمود. ماريو دياني(DIANI;1992:23) از کساني است که تلاش مي کند به تلفيق سنت‌هاي موجود بپردازد(بسيج منابع و ديدگاه‌هاي جديد). به عقيده وي يک جنبش اجتماعي عبارت است از:يک پويش اجتماعي خاص ... طي فرايندي که بدان وسيله بازيگران متفاوتي اعم از افراد، گروه‌هاي رسمي ويا سازمان‌ها از طريق کنش مشترکي از خودشان به عنوان بخشي از طرف خود دريک برخورد اجتماعي ارائه مي‌نمايند. با اين کار آنها به وقايع اعتراضي نامرتبطيا اقدامات مخالفت‌آميز سمبليک معنا مي‌دهند و ظهور برخوردها و موضوعات خاصي را علني مي‌سازند... اين پويش در تعريف جنبش‌هاي اجتماعي عبارتند از: شبکه‌هاي تعامل غير رسمي INFORMAL INTERACTION افراد، گروه‌ها و سازمان‌هاي درگير دريک برخورد سياسي يا فرهنگي مبتني بريک هويت جمعي مشترک(نش، 1382: 177).
به عقيده دياني تعريفش از جنبش‌هاي اجتماعي حداقل بر4 جنبه از پويش هاي آن تاکيد مي‌ورزد:
1-"يک جنبش اجتماعي شبکه اي از تعاملات غير رسمي بين تعداد متنوعي از افراد، گروه‌ها و سازمان‌هاست"(DIANI;1992:9).
2-مرزهاي شبکه يک جنبش اجتماعي به وسيله هويت جمعي خاصي تعيين مي‌گردد که بين بازيگران درگير در تعامل، مشترک است" (DIANI;1992: 9).
3- "بازيگران جنبش‌هاي اجتماعي در برخوردهاي سياسي ويا فرهنگ درگيرند، و اين به آن معناست که تغييرات اجتماعي را در سطح سيستمي يا غيرسيستمي يا افزايش مي‌دهند يا با آن مخالفت مي‌کنند"(DIANI;1992:11 ).
4-«يک جنبش اجتماعي شبکه‌اي از تعاملات غير رسمي بين افراد، گروه‌ها ويا سازمان‌هاست که بر مبناي يک هويت جمعي مشترک در برخوردي سياسي يا فرهنگي درگيرند»(DIANI;1992:13 و نيز رک: نش، 1382: 177-181).
در تعاريفي که کاستل از جنبش‌هاي اجتماعي ارائه مي‌دهد به صورت‌ها و قالب‌هاي فراواني از جنبش‌هاي اجتماعي اشاره مي گردد. کاستل معتقد است جنبش‌هاي اجتماعي صورت ها و قالب هاي فراواني دارند، آنها ضرورتاً مترقي نيستند ولي مي گويد البته اين به نحوه تعريف ما از مترقي نيز بستگي دارد و به سيستم شخصي مربوط مي شود. جنبش‌هاي اجتماعي جلوه‌هايي از نيکي در مقابل بدي نيستند، بلکه مکانيسمي کليدي هستند که از طريق آنها جوامع تغيير مي کنند و به سمت اهداف متفاوت و نهادهاي متفاوت مي روند.
ماجنبش‌هاي اجتماعي را مي‌بينيم که اهدافشان، باورهاي‌شان و مبارزات‌شان، منشا تغيير اجتماعي است آن هم طي فرايندي که از پيش تعيين شده نيست(کاستلز،93:1384 ).
کاستل معتقد است فهميدن جنبش اجتماعي ضرورت و اهميت دارد چون آنها آفرينندگان جامعه، فرهنگ و فضا هستند. جنبش‌ها کيفيت زندگي را بهبود مي‌بخشند. (کاستلز،98:1384 ) اما وي معتقد است جنبش‌ها مي‌توانند بسيار ارتجاعي باشند اما باز هم جنبش اجتماعي هستند.(همان،99). با وجود آنکه نظريات جديد بسياري عرضه شده، اين مقاله چارچوب نظري خود را از نظريه کلاسيک ترنر و کيليان اتخاذ مي‌کند. چرا که به دنبال بررسي جنبشي کهن است و نظريات اين دو را مناسب‌تر مي‌يابد.
مروري بر آثار نظري در زمينه جنبش‌هاي اجتماعي اين نكته را روشن مي‌سازد كه برخوردها و نگرش‌هاي متفاوتي نسبت به اين مسئله وجود دارد هرچند توافقات مفهومي اندكي نيز ديده مي‌شود. روند عمومي نشان مي‌دهد كه در اين نظريه‌ها، ديدگاه‌هاي روان‌شناسانه جاي خود را به ديدگاه‌هاي جامعه‌شناسانه داده است و نظريه‌هاي مذكور اخيرا بيشتر شكل سياسي به خود گرفته‌اند. مطالعات نويسندگان اوليه بيشتر تجربي بوده است (مثل ديويس، اسملسر و تاك) اما متاخران بيشتر به ارائه كارهاي تحليلي پرداخته‌اند (مانند تورن، ملوچي، اسكات). براساس چارچوب هستي‌شناسي نظريه‌هاي جنبش‌هاي اجتماعي مي‌تواند براساس گرايش آنها به فرد، روابط بين افراد و زمينه اجتماعي طبقه‌بندي شوند.
نويسندگان اوليه بر نقش فرد تاكيد كرده‌اند سپس نظريه‌هاي رابط‌گرايانه و جبرگرايي اجتماعي رواج يافته است. هريك از نظريه‌هاي مرور شده بريك يا به ندرت دو عنصر سازنده هستي‌شناختي متمركز شده‌اند و ضمن تشريح عنصريا عناصر موردنظر خويش، ديگر عنصريا عناصر را از زاويه مفهوم اصلي خويش نگريسته‌اند. بيشترين مباحث انجام شده درباره روابط ميان افراد است. تقريبا همه نويسندگان البته با تفاسير مختلف به اين عنصر توجه نموده‌اند. بيشتر آنان «اعتقاد» و «ايدئولوژي» را به عنوان يك عامل ربطي مهم شمرده‌اند.
در مورد نظريه‌هاي جنبش‌هاي اجتماعي دسته‌بندي‌هاي متعددي وجود دارد كه بيشتر آنها توصيفي هستند.يافتن جايگاه اين نظريه‌ها باتوجه به مواضع آنها نسبت به سه بعد اساسي هر تشكل اجتماعي- فرد، روابط يا رابطه بين افراد و نظام اجتماعي- موجب مي‌شود ديدگاه تحليلي مفيدي راجع به اين دسته از نظريه‌ها به دست آوريم. البته پرداختن به يكي از اين ابعاد دانشي تفصيلي در مورد آن جزء به ما مي‌دهد؛ اما علاوه بر آن چنين رويكردي داراي محدوديت‌هاي يك مدل كلي مخدوش و انحلال ديگر اجزا در عنصر موردنظر خويش است به طوري كه آرچر (1995) نيز به آن اشاره مي‌كند. در اين جا بايد بگوييم كه برخي از نظريه‌هاي مرور شده خود درصدد عرضه يك نظريه محدود بوده‌اند؛ نه ساختن نظريه‌اي عمومي، مانند نظريه روان‌شناسي اجتماعي تاك و نظريه بخشي مك‌كارتي و زالد. در اين نظریه هاابتدا خط گذر از فردگرايي به رابطه‌گرايي و سپس به جبرگرايي اجتماعي مرور مي‌شود .
تاك قائل است كه منشا جنبش‌هاي اجتماعي مسئله بعضي افراد و انگيختگي آنان است. اين گونه افراد مجموعه‌اي از اعتقادات را مي‌سازند كه موجب بروز و رشد جنبش‌هاي اجتماعي مي‌گردد. درست است كه افراد مجريان جنبش‌هاي اجتماعي هستند اما اين پرسش نيز قابل طرح است كه در چه زمينه اجتماعي و از طريق چه سازماني؟ فردگراها به جز فرد، به فرد ديگر ابعاد جنبش‌هاي اجتماعي توجه كافي نمي‌كنند و درنتيجه نمي‌توانند برخي از سوالات مهم در اين مورد پاسخ دهند. به علاوه آنها معمولا شركت كنندگان در جنبش‌هاي اجتماعي را افرادي شايسته سرزنش كه در مقابل يك نظام اجتماعي سالم قرار گرفته‌اند مي‌دانند.
دومين گروه از نظريه‌هاي جنبش های اجتماعی انديشه رابطه‌گرايان است. در اين جريان فكري، عوامل انسجام اجتماعي، ساخت‌ها (به تعبير ديدگاه ساختارمندي) و تعيين كنندگان جهت جنبش‌هاي اجتماعي مورد بحث قرار گرفته است. انديشه‌هاي جمعي، اخلاقيات جمعي، اعتقادات، ايدئولوژي، سازمان‌ها و تجهيز و بسيج، متغيرهاي واقع در سطوح مختلف- از فرد تا موقعيت‌هاي اجتماعي- هستند كه نقش متصل كننده عوامل مختلف جنبش‌هاي اجتماعي را ايفا مي‌كنند. مك‌كارتي و زالد با تاكيد بر محوريت «سازمان‌ها» در جنبش‌هاي اجتماعي، رابطه‌گرايي را به طور كامل به ظهور مي‌رسانند. از نظر آنان فرد و جامعه به عنوان عواملي از جنبش‌هاي اجتماعي هستند كه توسط سازمان و در جريان تجهیز و بسيج جنبش‌هاي اجتماعي ظهور مي‌يابند. در اين گروه بلومر به روان‌شناسي شركت‌كنندگان- كه وسايل ارتباطي را به كار مي‌گيرند- توجهي خاص دارد و تيلي شرايط اجتماعي را به عنوان عامل درجه دومي مي‌داند كه در كنار عوامل ربطي (سازمان و تجهيز و بسيج) كه از نظر او اهميت درجه اول دارند، عمل مي‌كند. ملوچي، با وجود آن بيشترين تاكيد را به عوامل ربطي (هويت جمعي) اختصاص مي‌دهد، تلاش مي‌كند تا با توجه به «نياز افراد» و «شناخت» ازيك سو و «محيط» به عنوان قطبي از كنش جمعي از سوي ديگر، نظريه‌اي جامع عرضه نمايد. از نظر تمام اين نويسندگان افراد (كنشگران) و جامعه (امكانات اجتماعي، محدوديت‌ها و دستاوردها) به وسيله روابط اجتماعي معين مي‌شوند، در حالي كه واضح است اگر افراد شركت كننده و نيز زمينه اجتماعي عينيت نداشته باشد، رابطه‌اي وجود نخواهد داشت.
مدل ديويس عمدتا رابطه‌گراست؛ اما به جامعه نيز توجه خاصي دارد. او ادعا مي‌كند كه فاصله افتادن در توسعه اجتماعي موجب سرخوردگي اجتماعي مي‌شود و آن نيز به نوبه خود علت انقلاب خواهد بود. در مقابل ويلسن در اصل، جبرگرايي اجتماعي است؛ اما توصيفات او در باب جنبش‌هاي اجتماعي بيشتر براساس عوامل رابطه‌اي استوار است براي مثال وي توضيحات مفصلي در تعريف ايدئولوژي دارد.
اسملسر و تورن جبرگرايان اجتماعي هستند و تاكيد آنها در درجه دوم بر روابط است. تجزيه و تحليل رفتار جمعي توسط آن دو به گونه‌اي مشابه است اما در دو جريان فكري مختلف صورت مي‌پذيرد. مفهوم «كنش اجتماعي» از سوي هر دو به كار گرفته مي‌شود؛ اما به دو طريق متفاوت اسملسر از تعريف ساختي-كاركردي اين مفهوم استفاده مي‌كند و تورن نوع نظريه تضاد آن را به كار مي‌برد. در مورد اول، كنش اجتماعي به عنوان يك عمل كاركردي كنشگر در نظام اجتماعي ديده مي‌شود و در تجزيه و تحليل دومي، كنش اجتماعي، مقابله‌اي با تز مخصوص است (مثلا مدرنيسم در مقابل سنت‌گرايي). جنبش‌هاي اجتماعي از نظر اسملسر كنش‌هايي اجتماعي هستند كه به علت التهاب ساختي (هنجاري يا ارزشي) به وجود مي‌آيند و از نظر تورن، درنتيجه برخورد هويت طبقات تاريخي ايجاد مي‌شوند. هر دو نويسنده در پي تدوين يك نظريه عمومي راجع به رفتارهاي جمعي هستند كه شامل جنبش‌هاي اجتماعي نيز مي‌شود. از نظر آنان مطالعه جنبش‌هاي اجتماعي در زمينه اجتماعي آنها مي‌تواند ما را به درك بهتري از اين پديده رهنمون شود. برخي از «علل اجتماعي» جنش‌هاي اجتماعي نيز توسط آنها بحث شده است. نظريه اسكات باتوجه به زمينه برخورد هويت طبقاتي، نوع ديگري از انديشه در اين جريان فكري است اما تاكيد او بر ابعاد اجتماعي يا سياسي جنبش‌هاي اجتماعي است نه تخاصم فرهنگي يا التهاب ساختي.
تا اين جا به توصيف نظريه‌هاي جنبش‌هاي اجتماعي با توجه به دسته‌بندي آنها براساس مفاهيم اصلي هستي‌شناختي اجتماعي پرداختيم. در زير به دسته‌بندي ديگري از اين گونه نظريه‌ها مي‌پردازيم. نظريه‌هاي جنبش‌هاي اجتماعي مي‌تواند به دو گروه عمده تقسيم گردد: الف) آنهايي كه جنبش اجتماعي را به عنوان يك پديده اجتماعي نگريسته‌اند ب) نظريه‌هايي كه جنبش‌هاي اجتماعي را درارتباط با ديگر عوامل ملاحظه نموده‌اند. نويسندگان گروه اول عمدتا رابطه‌گرا هستند و نويسندگان گروه دوم را مي‌توانيم در دو دسته فردگرا و جبرگراي اجتماعي دسته‌بندي كنيم. گروه دوم عمدتا روابط را با اهميت كمتري مطرح مي‌كنند.
همان‌طور كه در شكل پايين مشاهده مي‌شود مي‌توانيم نويسندگاني را كه مورد بررسي قرار گرفتندمشاهده نماییم، از سويي باتوجه به روي‌كردشان به «فردگرايي»، «رابطه‌گرايي» و «جبرگرايي اجتماعي» و از سوي ديگر باتوجه به ترجيحشان در ارائه يك برداشت «تجربي» يا «تحليلي» از جنبش‌هاي اجتماعي طبقه‌بندي كنيم. ديدگاه‌هاي تجربي و تحليلي با به كارگيري ترتيب يك يا چند متغير در برداشت‌هاي مختلف متناظر مي‌باشند.







شكل1: مكان نسبي نظريه‌هاي مرور شده باتوجه به گرايش آنها به فردگرايي، رابطه‌گرايي و جبرگرايي اجتماعي و ترجيح‌شان درخصوص ارائه يك نظريه تجربي يا تحليلي (خصوص نقطه‌چين مرزها را نشان مي‌دهند).
منبع:(زاهد،1381:69)
با تجزيه و تحليل نظريه‌هاي بيان شده مي‌توانيم بگوييم عوامل عمده‌اي كه در جنبش‌هاي اجتماعي مداخله مي‌كنند به قرار زيرند:
از ديدگاه فردگرايانه، علل عمده جنبش‌هاي اجتماعي مي‌تواند «انگيختگي» شركت‌كنندگان (تاك)يا «تحريك» باشد (بلومر)؛ از ديدگاه رابطه‌گرايي، «سرخوردگي نسبي» (ديويس)، «سازمان» (مك كارتي و زالد)، «تجهيز و بسيج» (تيلي)، «ايدئولوژي» (تاك بلومر، ويلسن، تورن)، «اعتقاد جمعيت» (تيلي)، «هويت جمعي» (ملوچي) و «بستگي اجتماعي و شكل‌گيري منافع» (اسكات) مي‌توانند عوامل اصلي شمرده شوند؛ در نگاه جبرگرايان اجتماعي، «شرايط اجتماعي» (ويلسن)، «بازنگري در تعريف ارزش‌ها و هنجارها» (اسملسر)، «فاصله در توسعه» (ديويس)، «تخاصم طبقاتي فرهنگي» (تورن) و «تخاصم سياسي يا اجتماعي» (اسكات) مهم‌ترين عوامل تعيين كننده جنبش‌هاي اجتماعي مي‌باشند.
عمده‌ترين فرضيه‌ها در نظريه‌هاي مرور شده به شرح زير است:
از ديدگاه فردگرايي، جنبش‌هاي اجتماعي به علت «درخواست» مردم انگيخته شده يا تحريك شده‌اي كه تلاش مي‌كنند مسئله خود را با تكيه بريك ايدئولوژي حل كنند، شكل مي‌گيرد (تاك، بلومر). رابطه‌گراها معتقدند كه جنبش‌هاي اجتماعي با تجهيز و بسيج ناراضيان از طريق يك حالت احساسي، اعتقادي يا هويتي ويا به وسيله يك سازمان يا ايدئولوژي اتفاق مي‌افتد (بلومر، ديويس، مك‌كارتي و زالد، تيلي، ويلسن، ملوچي). در جبرگرايي اجتماعي، جنبش‌هاي اجتماعي به وسيله برخي شرايط اجتماعي، نظير بازنگري در هنجارهايا ارزش‌ها، فاصله افتادن در توسعه، تخاصم طبقاتي فرهنگي، اجتماعي يا سياسي شكل مي‌گيرد (ويلسن، اسملسر، ديويس، تورن، اسكات).
عوامل تشكيل دهنده جنبش‌هاي اجتماعي
مروري بر نظريه‌هاي معروف جنبش‌هاي اجتماعي موجب شد مفاهيم عمده اين پديده اجتماعي مورد توجه قرار گيرد. افراديا عامل‌ها به عنوان شركت‌كنندگان يا مجريان جنبش‌هاي اجتماعي به وسيله برخي نويسندگان توصيف شده‌اند؛ روابط به عنوان عوامل انسجام دهنده و تعيين كننده جهت جنبش‌ها توسط بسياري از آنها معرفي گرديده‌اند و شرايط اجتماعي به عنوان زمينه و مكان اجراي جنبش توسط برخي ديگر توضيح داده شده است. باتوجه به عوامل ذكر شده در نظريه‌هاي فوق چنين نتيجه مي‌گيريم كه در تشكيل جنبش‌هاي اجتماعي سه عامل اساسي دخالت مي‌كند. اين عوامل عبارتنداز: رفتار كنشگران (افراد)؛ ايدئولوژي (روابط) و زمينه اجتماعي (جامعه)، تركيب اين سه جز ما را به ديدگاه كامل‌تري در توصيف و تحليل اين پديده رهنمون مي‌گردد.
در نظريه ساختارمندي، فرد، ساخت و نظام اجتماعي در زمان و مكان به يكديگر پيوند مي‌خورند: «قلمرو اساسي مطالعات علوم اجتماعي... بررسي اعمال اجتماعي‌اي است كه در پهنه زمان و مكان، نظم يافته‌اند» (گيدنز، 1984:2).
در مطالعه جنبش‌هاي اجتماعي مفهوم ديگري را مي‌توان به زمان و مكان اضافه نمود و آن «قصد» و «جهت» است. مفهوم «جهت»، اهداف و مقاصد جنبش را نشان مي‌دهد. هر جنبش از جايگاه ويژه‌اي در زمينه اجتماعي (مكان) برخوردار است و در لحظات مشخص اجتماعي و تاريخي با مراحل زماني مربوط به خود اتفاق مي‌افتد و داراي مقصد و جهت خاصي است. نحوه قرار گرفتن عوامل مختلف جنبش‌هاي اجتماعي در زمان و مكان جنبش و باتوجه به جهت آن راهنماي اصلي ما براي به دست آوردن نحوه تركيب اين مفاهيم اساسي جنبش‌هاي اجتماعي است.

الف- ايدئولوژي
جورج لارين در كتاب خود مفهوم ايدئولوژي (1972، 1992) با طرح چهار سوال به طبقه‌بندي برداشت‌هاي جامعه‌شناختي از اين مفهوم پرداخته است. اولين سوال او اين است كه: «آيا ايدئولوژي داراي معنايي مثبت است يا منفي؟» (لارين، 1992:13). كساني كه از اين واژه استنباطي منفي دارند مي‌گويند ايدئولوژي «خودآگاهي دروغين» ايجاد مي‌كند و موجب خدشه‌دار شدن فهم پيروان آن از واقعيت اجتماعي مي‌گردد به عبارت ديگر نزد آنان ارزش شناختي انديشه‌هايي كه تحت تاثير ايدئولوژي ايجاد مي‌شوند زير سوال مي‌برد » (لارين، 1992:14).
به نظر برخي ديگر كه معتقد به آثار مثبت اين مفهومند، ايدئولوژي، «جهان‌بيني يك طبقه است... براي رسيدن به منافع طبقه يا دفاع از آن منافع» (لارين، 1992:14). در اين نوع از ارزش‌يابي مفهوم ايدئولوژي بحث پيرامون «ارزش شناختي... به اين عنوان كه خود مسئله ديگري است كنار گذاشته شده است» (لارين، 14:1992). دومين سوال لارين در مورد «عيني»يا «ذهني» بودن ايدئولوژي است. براي برخي از نويسندگان كه سنت‌هاي پارتو و فرويد را پيروي مي‌كنند، ايدئولوژي يك موضوع ذهني است بر اساس نظر عده‌اي ديگر، نظير دوركهایم ايدئولوژي امري عيني و داراي آثار اجتماعي است. لاين در پيگيري سومين سوال خود به تفاوت موجود ميان كساني كه ايدئولوژي را به عنوان پديده‌اي به خصوصيعني يك پديده فوق طبيعي مي‌شناسند و كساني كه ايدئولوژي را «معادل يا هم‌عرض تمام محدوده فرهنگي» مي‌دانند و معمولا نام «پديده برتر ايدئولوژيك» بر آن مي‌نهند مي‌پردازد (لاين، 14:1992). چهارمين سوال او در باب رابطه ميان ايدئولوژي و علم است.
در اين مطالعه، كار ما ارزشيابي ايدئولوژي‌ها نيست؛ بنابراين نمي‌خواهيم بگوييم كه آنها مثبت يا منفي هستند. اما در هر حال به نظر مي‌رسد موجود بودن آنها امري واضح است و بايد به عنوان موضوع يك تحقيق به آنها پرداخته شود تا نوع اثرگذاري يا اثرپذيري‌شان را در جامعه را با توجه به ديگر عوامل مرتبط دريابيم. ما نيز همانند بسياري ديگر ايدئولوژي رايكي از «عوامل اصلي» جنبش‌هاي اجتماعي مي‌دانيم. به نظر تيلي «اعتقادات مردم» علامت هر جنبش است (تيلي، 9:1978». براي بسياري از نويسندگان اين رشته (نظير اسكات، بلومر، تاك و غيره)، ايدئولوژي اساس انسجام اجتماعي جنبش‌هاست و اهداف آنها را تعريف مي‌كند. در متوني كه در اين تحقيق مورد بررسي قرار گرفته‌اند، تعريف ويلسن از ايدئولوژي از بقيه مفصل‌تر است. او چهار مشخصه براي ايدئولوژي بيان مي‌كند: «1- آنچه را كه بايد انجام گيرد مشخص مي‌كند 2-يك اعتقاد تمام است 3- به معناي هماهنگي است 4- با حركت‌هاي جمعي همراه است» (ويلسن 95:1973).
بلومر هم ايدئولوژي رايكي از عناصر مهم در تشكيل جنبش‌هاي اجتماعي مي‌داند. او مشخصه‌هاي زير را براي ايدئولوژي برمي‌شمارد: «بيانی از اهداف، مقاصد و رسالت‌هاي جنبش است- جهت،... مجموعه‌اي از انتقادات و محكوم كردن‌هاي ساخت موجود است كه جنبش به آن حمل مي‌كند و در تلاش است تا آن را تغيير دهد...- توجيه،... مجموعه‌اي از نظريه‌هاي دفاعي است كه جنبش و اهدافش را توجيه مي‌كند...- سلاح حمله، مجموعه‌اي از اعتقادات است كه به سياست‌ها، راه‌كارها و اجراي عملي جنبش مي‌پردازد...- سلاح دفاعي و افسانه‌هاي جنبش را دربرمي‌گيرد...- اميدها و آرزوها» (بلومر، 1969 :110-111). بنابراين ايدئولوژي هدف يا اهداف را تعريف مي‌كند و جهت و راهي را كه پيروان از طريق آن مي‌توانند به طور دسته‌جمعي به مقصديا مقصدشان برسند نشان مي‌دهد. همچنين ايدئولوژي، قوانين، مراسم و مقررات هر جنبش را تشريح مي‌كند.
در پرتو بحث فوق مي‌توانيم بگوييم كه ايدئولوژي داراي دو قسمت عيني و ذهني است در واقع، اعتقادي است كه توسط عامل‌ها به طور ذهني پذيرفته مي‌شود و در فرهنگ معتقدان داراي آثار عيني مترتب بر آن است؛ خواه اين معتقدان يك خانوار باشند خواه يك گروه اقليت؛ خواه يك طبقه باشند خواه يك ملت. قسمت‌هاي عيني و ذهني ايدئولوژي داراي روابط متقابل هستند و از طريق وسايل ارتباطي متناسب بريكديگر تاثير مي‌گذارند. براي مثال، در ايدئولوژي اسلامي ، اعتقادات اسلامي به وسيله سخنرانان ديني در مساجد و منابر تبليغ مي‌شود از سوي ديگر مساجد به هزينه معتقداني ساخته مي‌شود كه از طريق مباحث يا ديگر وسايل ارتباطي موجود در جامعه از نياز به امر مسجدسازي مطلع مي‌گردند.
در جنبش‌هاي اجتماعي رهبران مطابق با همين جريان به تجهيز و بسيج پيروان مي‌پردازند و پيروان براساس ساز و كارهاي ذكر شده در فوق، جريان‌هاي تجهيز و بسيج جنبش‌ها را تسهيل مي‌كننديا گاه محدوديت‌هايي براي آن ايجاد مي‌نمايند. وسايل مناسب ارتباطي نظير «زبان» و «سازمان» در خدمت اين تاثير و تاثر متقابل هستند. اين وسايل ارتباطي داراي آثار خويشند و گاه بنابر خصلت‌مندي خود تاثير دو طرف را تسريع و در برخي مواقع كند مي‌كنند.
درحقیقت نظريه‌هاي مختلف، منشا ايدئولوژي در جنبش‌هاي اجتماعي متفاوت است. برخي آن را به منافع و درخواست‌هاي شرکت‌کنندگان در جنبش‌هاي اجتماعي نسبت مي‌دهند (مثل تاک)؛ برخي ديگر تصور مي‌کنند التهاب ساختي، اعتقاداتي را مي‌سازد که به حل آن کمک مي‌کند (مانند اسملسر) و نيز ديگراني هستند که «هويت طبقاتي» را مبناي ايدئولوژي مي‌دانند (همچون تورن و اسکات). انديشه يا ايدئولوژي تازه ممکن است به يک جامعه وارد شود (مثل دموکراسي مدرن که از اروپا به ديگر کشورهاي جهان صادر شد) ممکن است توسط روشن‌فکران با زمينه اجتماعي خاصي تطبيق داده شود (مثل ايدئولوژي کمونيسم در چين)؛ همچنين مي‌تواند از طريق مباحثه و تبادل‌نظر حاصل آيد (مثل نحله‌هاي مختلف مارکسيسم)؛ برخي ديگر نيز به عنوان ايدئولوژي مذهبي تلقي مي‌شوند (مثل مسيحيت).
به عبارت ديگر ايدئولوژي ممکن است منشا فردي، گروهي يا اجتماعي داشته باشد ممکن است ابداع خالص باشد مي‌تواند شاخه‌هايي از تفکرات فلسفي يا ديني باشديا براساس مسايل و زمينه اجتماعي موجود طراحي شده باشد ممکن است براساس ايدئولوپي کاملا مقبول يا از قبل طراحي شده‌اي تدوين گردد (مانند ايجاد پروتستانيسم براساس مکتب از قبل تثبيت شده مسيحيت يا تجديدنظر مائو نسبت به گونه‌هاي قبلي ايدئولوژي‌هاي کمونيسيتي). منشا ايدئولوژي هرچه باشد داراي چيز «تازه»اي نسبت به زمينه اجتماعي موجود است به کساني که مي‌خواهند در جنبش شرکت کنند، به نوعي اميد مي‌دهد و افق جديدي پيش روي آنان مي‌گشايد. هسته اوليه ايدئولوژييک ابداع يا انديشه جديد در مقايسه با انديشه‌هاي موجود در جامعه است که به وسيله يک فرديا گروه عرضه مي‌گردد. شخص يا گروهي که انديشه جديد را به جامعه وارد مي‌کند در ميان رهبران يا توزيع کنندگان جنبش است. انديشه جديد توسط آنان به صورت يک ايدئولوژي تنظيم مي‌شود (بيشتر توسط رهبران) تا خصلت اجرايي پيدا کند آنان برنامه‌اي اجرايي براي عمل براساس آن انديشه طراحي مي‌کنند.
مسائل، منافع، خواست‌ها و اعتقادات پيروان بالقوه بر طراحي ايدئولوژي اثر مي‌گذارد؛ زيرا اين کنشگران، مصرف کنندگان نهايي آن توليدات هستند. بنابراين عرصه تاثيرگذاري يک ايدئولوژي و تعداد پيرواني که مي‌تواند جذب کند به نوآوري آن در حل مسايل تا تامين منافع، اهداف و اعتقادات گروه‌هاي اجتماعي مختلف، نهادهايا اعضاي حوزه انتخابيه وابسته است. بعضي از ايدئولوژي‌ها از قدرت اثرگذاري جهاني برخوردارند (مثل پروتستانيسم)؛ برخي از آنها مي‌توانند به طبقه يا گروه خاصي- براي مثال، زنان رابه خود جلب کنند؛ برخي ديگر ملي هستند (مانند انديشه حاکم بر کودتاي سال 1952 در مصر) و نيز تعدادي مي‌توانند نژادي يا قومي باشند (به عنوان مثال انديشه تبعيض نژادي در جنبش سياهان آمريکا).
منشا ايدئولوژي‌ها چه فردي باشد و چه اجتماعي، بايد از طريق اجزاي عيني‌شان در نهادهاي فرهنگي، سياسي يا اقتصادي نظام اجتماعي عمل کنند. ايدئولوژي‌ها مي‌توانند مربوط به نظام‌هاي سياسي، فرهنگي يا اجزايي واقع در زيرسيستم‌هاي آن باشند. بنابراين واضح است که بگوييم ايدئولوژي‌هاي سياسي را فعال مي‌کنند؛ ايدئولوژي‌هاي اقتصادي در ايجاد جنبش‌هاي اقتصادي موثرند. اگريک تغيير ايدئولوژيک کامل (سياسي، فرهنگي و اقتصادي) در کار باشد مي‌تواند به يک جنبش اجتماعي منجر گردد. هرگاه جنبشي دريکي از نهادهاي جامعه اتفاق مي‌افتد بر ديگر نهادهاي جامعه تاثير مي‌گذارد اما تغيير عمده در همان نهاد خاص روي مي‌دهد. مسلم است که هر نوآوري و ايدئولوژي‌اي نمي‌تواند مبناي يک جنبش باشد. نوآوري د رهر رشته مي‌تواند به صورت بالقوه مبناي يک ايدئولوژي گردد و جنبشي را در همان زمينه ايجاد کند مثلا جنبشي در حمل و نقل و تکنولوژي، هنر و غيره. بايديادآور شويم که ايدئولوژي مانند ديگر اجزاي اصلي جنبش‌هايک عامل تعيين کننده لازم اما ناکافي براي ايجاد جنبش است ترکيب آنهاست که جنبش‌هاي اجتماعي را مي‌سازد.
ب- کنشگران و رفتار آنها
هر جنبش داراي سه گروه از کنشگران است: 1- رهبران جنبش 2- کساني که انديشه‌ها و فرمان‌هاي رهبران را توزيع مي‌کنند 3- پيروان جنبش. تمام اين گروه‌ها تحت تاثير ايدئولوژي هستند و از زمينه اجتماعي اثر مي‌پذيرند. رهبران، جنبش را براساس انديشه‌اي نو آغاز مي‌کنند. آنها براساس تفکر تازه در مقابله با زمينه اجتماعي يک ايدئولوژي مي‌سازند. اولين گروه پيروان آن ايدئولوژي،يک حلقه فکري و سازماني کوچک در اطراف رهبران جنبش تشکيل مي‌دهند. پيروان اوليه براي اين که بر تعدادشان افزوده گردد و به تدريج گروه بزرگتري را تشکيل دهند براي معرفي ايدئولوژي خود به مردم تلاش مي‌کنند. افرادي به اين حلقه اوليه مي‌پيوندند اما بيشتر تازه‌واردان با وجود آن که ايدئولوژي را پذيرفته‌اند هم‌رديف اعضاي حلقه اوليه به حساب نمي‌آيند. کساني که در حلقه اول قرار مي‌گيرند، وظيفه توزيع يا نشر ايدئولوژي و جذب پيروان جديد را برعهده دارند به همين مناسبت آنها را «توزيع کنندگان» جنبش مي‌ناميم و بر کساني که به درون حلقه اول راه نمي‌يابند، عنوان «پيروان» را مي‌نهيم؛ عملکرد آنها به عمل درآوردن جنبش است به عبارت ديگر وقتي آنان به صحنه مي‌آيند. جنبش عملا صورت مي‌گيرد.
در هر جنبش اجتماعي بايد سه نوع کنش يا رفتار رخ دهد: «شناخت»، «عرضه» ؛ «اجرا» . «شناخت» اولين قدمي است که برعهده رهبران است آنها انديشه‌اي را برمي‌گزينند و تلاش مي‌کنند تا براساس آن ايدئولوژي بسازند. ايدئولوژي براي اين که ريشه اصلي خودآگاهي جنبش گردد طرحي مي‌شود بر توزيع کنندگان فرض است که ايدئولوژي را فراگيرند اما پيروان کافي است که فقط از آن مطلع باشند. هر سه گروه کنشگران از شناخت انديشه و ايدئولوژي جنبش برخوردارند؛ اما سطح درک آنان از انديشه و ايدئولوژي جنبش به ترتيب از رهبر به پيروان رفته رفته نازل‌تر مي‌گردد؛ هرچند علم به راه‌کارهاي روزبه روز جنبش مي‌تواند جهت عکس داشته باشد. وظيفه ديگر رهبران عرضه ايدئولوژي است. معمولا ايدئولوژي از سوي رهبران به توزيع کنندگان عرضه مي‌شود و توزيع کنندگان آن را به پيروان معرفي مي‌کنند.
در مجموع مي‌توانيم بگوييم که «عرضه»يکي از مهم‌ترين وظايف توزيع کنندگان است. در آخر به «اجرا» مي‌رسيم که رفتار نهايي همه کنشگران است. رهبران بالقوه براي رهبري مستقيم جنبش به صحنه اجتماعي مي‌آيند توزيع کنندگان در سازماندهي پيروان تلاش مي‌کنند و پيروان جنبش را براساس فرمان‌هاي رهبران که عمدتا از طريق توزيع کنندگان به آنها مي‌رسد به اجرا مي‌گذارند اين طبقه‌بندي عمومي از کنش شرکت‌کنندگان در تمام جنبش‌هاي اجتماعي متصور است .
ج- زمينه اجتماعي
پيش‌تر به نقش زمينه اجتماعي در شکل‌گيري انديشه و طراحي ايدئولوژي پرداختيم. در اين جا درباره نقش آن به اجرا درآوردن جنبش بحث خواهيم کرد. جنبش در زمينه اجتماعي اتفاق مي‌افتد. زمينه اجتماعي «مکاني» است که در آن کنشگران در راستاي جهت جنبش عمل مي‌کنند. زمينه اجتماعي امکاناتي را در اختيار جنبش مي‌نهد و محدوديت‌هايي را براي آن مي‌آفريند. کنشگران يک جنبش در حالي که از محدوديت‌ها اجتناب مي‌کنند امکانات را در جهت هدف يا اهداف ايدئولوژيک تجهيز مي‌کنند. همان طور که در بالا اشاره شد از نظر گيدنز، تيلي و ملوچي، زمينه هم قادر مي‌سازد و هم محدود مي‌نمايد.
زمينه اجتماعي سهم خويش را در شکل‌گيري شخصيت کنشگران و فراهم آوردن شرايط رفتار آنها ايفا مي‌کند. دريک جنبش اجتماعي تقسيم کار اجتماعي ميان کنشگران براساس امکانات و محدوديت‌هاي ساخت اجتماعي شکل مي‌گيرد. نقش خاص هريک از کنشگران باتوجه به شرايط اجتماعي و توسط ايدئولوژيک تعريف شده است و رفتار موردانتظار از آنان توسط هر دوي آنها مشروعيت مي‌يابد. البته کنشگران در شکل‌گيري شخصيت و کسب و اجراي نقش خويش داراي اختيارند اما زمينه اجتماعي، حدود و انتظارات تقريبي را نشان مي‌دهد و ايدئولوژي به تعريف آنها مي‌پردازد.

انواع جنبش‌هاي اجتماعي
جنبش نمايشي: هنگامي که افراد خود را در وضعيت مايوس کننده‌اي مي‌بينند جنبش نمايشي پديد مي‌آيد. افرادي که در جنبش اجتماعي نمايشي شرکت مي‌کنند مي‌خواهند به مردم بگويند که بينششان نسبت به يک واقعيت نامطلوب اجتماعي تغييريافته است، اما خود، عملا اين واقعيت را دگرگون نمي‌سازند.
مثال
جنبش هيپي‌گري و جنبش‌هاي احياي مذهب از نمونه‌هاي اين جنبش است.
جنبش واپس‌گرا (ارتجاعي): جنبش واپس‌گرا تلاش مي‌کند که جامعه را به وضعيت گذشته بازگرداند و درواقع «زمان را به عقب برگرداند» افرادي که به اين جنبش‌ها مي‌پيوندند، آشکارا از رويه‌هاي جاري اجتماعي ناراضي‌اند.
مثال
کوکلوس کلان يک جنبش واپس‌گراي اجتماعي در آمريکاست. اهداف عمده اين جنبش محروم کردن سياهان از حقوق و آزاديهاي مدني و بازگرداندن آنان به دوران بردگي است. جنبش‌هاي ضدمهاجرت در آمريکا و اروپا که مهاجران را سبب رکود اقتصادي خود مي‌دانند و جنبش‌هاي نژادپرستي، نمونه‌هايي از جنبش‌هاي واپس‌گرا است.
جنبش ترقي خواهانه: جنبش ترقي خواهانه جنبشي است که مي‌کوشد با ايجاد تغييرات مثبت در نهادها و سازمان‌ها وضع جامعه را بهبود بخشد.
مثال
جنبش‌هاي کارگري، جنبش‌هاي طرفدار آزاديهاي اجتماعي و جنبش‌هاي طرفدار حفظ محيط‌زيست از زمره جنبش‌هاي ترقي‌خواهانه است.
جنبش محافظه‌کار: جنبش محافظه‌کار مرکب از افرادي است که از وضع موجود راضي هستند و در برابر نوآوريها مقاومت مي‌کند. جنبش محافظه‌کار تلاش مي‌کند از تغيير در جامعه جلوگيري کند. افرادي که از اين نوع جنبش طرفداري مي‌کنند وضعيت موجود جامعه را مطلوب‌ترين وضعيت مي‌دانند.
مثال
کساني که براي جلوگيري از تصويب اصلاحيه تساوي حقوق زنان و مردان در جامعه آمريکا تشکل يافته بودنديک جنبش محافظه‌کار را سازمان داده بودند. آنان معتقد بودند که قانون جديد که تبعيض ميان زن و مرد را ممنوع مي‌شمرد ضرورتي ندارد و حتي ممکن است اين قانون به جامعه آسيب برساند.
جنبش اصلاح‌طلب: اين جنش تلاش مي‌کند که برخي از شئون جامعه را تغيير دهد بدون اينکه قصد دگرگون کردن کامل جامعه را داشته باشد.
مثال
جنبش صلح سبز در اروپا، جنبش ضد تبعيض نژادي در آمريکا و جنبش سرخپوستان آمريکا، نمونه‌هايي از جنبش‌هاي اصلاح‌طلب است. اين جنبش‌ها بدون اينکه بخواهند نظام اجتماعي موجود را از بيخ و بن دگرگون سازند، مي‌خواهنديکي از جنبه‌هاي آن را تغيير دهند. جنبش صلح سبز مي‌خواهد که نظام حاکم فقط از انهدام محيط‌زيست جلوگيري کند، جنبش ضد تبعيض نژادي مي‌خواهد که سياهپوستان از حقوق مدني برخوردار شوند و جنبش سرخپوستان آمريکا براي کسب حقوق سرخپوستان مبارزه مي‌کند.
جنبش انقلابي: اين نوع جنبش خواستار تغيير سريع و بنيادي در جامعه است. هدف جنبش انقلابي سرنگون کردن نظام حاکم و جايگزين ساختن يک نظام ديگر است.
مثال
انقلاب روسيه که طومار نظام تزارها را درهم ريخت و نظام سوسياليستي را در اين کشور برپا کرد، جنبش دهقاني چين که منجر به ظهور نظام سوسياليستي در اين کشور شد، جنبش نجات ملي روماني که نظام حاکم استالينيستي را در اين کشور برچيد و ديگر جنبش‌هاي اروپاي شرقي که طومار نظامهاي استالينيستي را درهم پيچيد و نظامهاي جديدي در اين کشورها ايجاد کرد، مثالهايي از اين نوع جنبش است.
جنش آرمان‌گرا: اين نوع جنبش کوششي است به منظور ايجاد محيط اجتماعي ايده ال براي گروه کوچک پيروان آن. جنبش‌هاي آرماني گاهي به جنبش‌هاي انزواطلب يا جدايي طلب اطلاق مي‌شود.
مثال
در دهه 1960 اجتماعي تحت عنوان اجتماع خودبساي روستايي در ايالات متحد به وجود آمد و محبوبيت کسب کرد. در آمريکا جامعه ديگري تحت عنوان «نمونه نخستين جامعه آزمايشي فردا» به وجود آمده است که شيوه‌هاي زندگي در آن به طور کلي با زندگي جامعه آمريکايي متفاوت است.
جنبش کوچنده: افرادي که به اين نوع جنبش مي‌پيوندند از وضع موجود محيط زندگي‌شان ناراضي‌اند و به اميد زندگي و آينده روشن‌تر از محل سکونتشان به مکاني ديگر نقل مکان مي‌کنند.
مثال
مهاجرت يهوديان سراسر جهان به فلسطين نمونه‌اي از جنبش اجتماعي کوچنده است.يهوديان به اين علت به فلسطين مهاجرت کردند که روياي بازگشت به «سرزمين موعود» را در سر داشتند و نيز مي‌خواستند از تعقيب و آزار در ديگر کشورها رهايي يابند.(کوئن،1386:464)

روش جامعه شناختي مطالعه جنبش‌هاي اجتماعي
جامعه‌شناسان براي انجام پژوهشهايي درباره جنبش‌هاي اجتماعي مي‌توانند دريک دوره طولاني جنبش هارا بررسي يا حتي در اين جنبشها شرکت کنند. به علاوه جامعه‌شناس مي‌تواند اظهارات رسمي و غيررسمي اعضاي جنبش يا نقش‌هاي اعضاي آن را مورد بررسي قرار دهد تا مشخص کنند که چه نوع افرادي اعضاي جنبش را تشکيل مي‌دهند.

وفاداري و حمايت اعضا از جنبش
جنبش اجتماعي براي اينکه جنبش موفقي باشد بايد اعضاي جنبش از آن حمايت کنند و به آن وفادار باشند. اين حمايت در بسياري از موارد با استفاده از تبليغات، سخنراني، شعار، آرم جنبش و ايدئولوژي‌ها صورت مي‌گيرد.

رهبري فرهمند و رهبري اجرايي
رهبري فرهمند در جنبش اجتماعي مي‌تواند توده‌هاي مردم را در حمايت از آرمان‌ها و اهداف جنبش بسيج کند. رهبر فرهمند ممکن است عضو طبقه‌اي باشد که مي‌کوشد وضع خود را بهبود بخشد و به تحرک صعودي نايل آيديا ممکن است عضو طبقه ممتازتري باشد. کارکرد عمده رهبر ايجاد شور و اشتياق و برانگيختن هيجان پيروان و ترغيب آنان به وحدت است.
اما نقش رهبر اجرايي با نقش رهبر فرهمند بسيار متفاوت است. توجه رهبر اجرايي بايد به امور عملي از قبيل سازماندهي جنبش، تفويض وظايف و مسئوليت‌ها، عضوگيري و تامين بودجه جنبش از طريق گردآوري اعانه و روابط عمومي، معطوف باشد.
مثال
در جنبش استقلال طلب هند، مهماتماگاندي يک رهبر فرهمند و جواهر لعل نهرويک رهبر اجرايي بود. رهبران حقوق مدني سياهپوستان در آمريکا از قبيل مالکوم ايکس و مارتين لوترکينگ جزو رهبران فرهمند بودند.

اهميت رهبري لايق
هيچ جنبش اجتماعي بدون وجود رهبري لايق به موفقيت نايل نمي‌شود. نوع ايدئولوژي و طرح اقدام جنبش مي‌تواند افراد غيرعضو جنبش را که مسايل مشترکي با اعضاي جنبش دارند به پيوستن ترغيب کند. اين افراد بايد شناخته شوند تا رهبر بتواند در سخنراني‌هاي عمومي حمايت آنان را جلب کند و از اين طريق عضويت در جنبش و بودجه آن را افزايش دهد. به علاوه رهبري لايق حس همبستگي را در جنبش تحکيم مي‌بخشد و پيوسته اعضا را از ارزش‌ها و اهداف مشترکشان آگاه و به آن علاقه‌مند مي‌سازد.

ويژگي‌هاي شخصيتي شرکت‌کنندگان در جنبش اجتماعي
اوضاع اجتماعي در شکل دادن شخصيت افراد جامعه نقش به سزايي دارد. اگر اوضاع اجتماعي به گونه‌اي باشد که افراد احساس ناامني، بي‌قراري، بي‌حوصلگي، تنهايي، بيگانگي و سرخوردگي کنند، براي رهايي از اين مسائل در جنبش‌هاي اجتماعي شرکت مي‌جويند.

اوضاع اجتماعي مسبب جنبش‌هاي اجتماعي
جنبش‌هاي اجتماعي معمولا هنگامي به موفقيت دست مي‌يابند که وضع نامطلوب جامعه موجب شود که مردم به يکديگر نزديک شوند. عواملي از قبيل نارضايتي وسيع، سرخوردگي، بي‌ساماني اجتماعي، ناامني، بي‌هنجاري و از خودبيگانگي، مردم را به يافتن زندگي بهتر سوق مي‌دهد. هرگاه اين عوامل با بي‌عدالتي اجتماعي همراه گردد، انگيزه‌هاي پيوستن به جنبش اجتماعي شدت بيشتري مي‌يابد.
مثال
جنبش سياهان امريکا هنگامي آغاز شد که سياهان از ستم سفيدان به ستوه آمدند و در راه اجراي قانون برابري اجتماعي به مبارزه پرداختند. اين جنبش از دهه‌هاي 1950 و 1960 رونق گرفت و در آن زمان دو سازمان اصلي آنيکي «مجتمع پيشرفت رنگين‌پوستان» که در سال 1910 تاسيس شده بود و ديگري پيمان شهري ملي که در سال 1911 بنيان نهاده شده بود، توده‌هاي وسيعي از سياهان را بسيج کردند. روش‌هاي اين دو سازمان عبارت بود از تحريم‌هاي گوناگون و اقدامات قانوني که بعدا با تحصنها، راهپيمايي‌ها و تظاهرات تکميل شد. جنبش سياهان از سال 1966 به خشونت گراييد و متعاقب آن سازمان‌هاي مبارز «قدرت سياه» و «پلنگان سياه» نيز پديد آمدند.

مراحل جنبش اجتماعي
همه جنبش‌هاي اجتماعي الگوي پيشرفت يکساني را دنبال نمي‌کنند با اين حال، همه جنبش‌ها دريک دوران بحراني آغاز مي‌شوند، به ميزان‌هاي مختلف رشد مي‌کنند و بعدپیروز مي‌گردنديا نهادي مي‌شوند. وي.ئي گتيز جامعه‌شناس مي‌گويد بيشتر جنبش‌هاي اجتماعي مراحل زير را طي مي‌کنند:
مرحله ناآرامي: در اين مرحله، براثر کژکاري نظام حاکم، نارضايتي عمومي پديد مي‌آيد اين مرحله ممکن است تداوم يابد و سالها به درازا بکشد.
مرحله برانگيختگي: پس از اينکه توجه همگان به عوامل پديد آورنده ناآرامي جلب شد مردم گرد هم مي‌آيند. آن گاه محرکان و رهبراني از ميان جمع قد علم مي‌کنند و مردم را برمي‌انگيزند. اين رهبران به جمع مي‌گويند شمار بسياري از مردم ديگر با مسائل آنان دست به گريبان‌اند و تنها به طور دسته جمعي مي‌توانند اين مسائل را حل کنند.
مرحله قالب‌ريزي: در اين مرحله يک ساختار سازمان يافته رسمي با سلسله مراتبي از مسئولان ظهور مي‌کند.يکي از مهمترين کارکردهايي که در اين مرحله انجام مي‌گيرد اين است که ايدئولوژي جنبش براي اعضاي آن که اکنون نظم و نسق يافته است، روشن گردد. دليل نارضايتي اعضا، طرح اقدام به جنبش و اهداف آن بايد به طور مشروح بيان گردد.
مرحله نهادي شدن: در صورتي که جنبش در جذب طرفداران و جلب حمايت عموم موفق شود، جنبش نهادي مي‌شود. در اين مرحله نوعي ديوان سالاري در جنبش ايجاد مي‌شود و رهبري منضبط و حرفه‌اي جايگزين شخصيت‌هاي فرهمند پيشين مي‌گردد.

کارکرد جنبش‌هاي اجتماعي
جنبش‌هاي اجتماعي موفقيت‌آميز به نهادي شدن بسياري از برنامه‌ها مي‌انجامد که حراست يکسان و حقوق يکسان را براي بسياري از گروه‌- که زماني مورد تبعيض و بي‌عدالتي واقع شده بودند- تامين مي‌کند. جنبش‌هاي اجتماعي موفقيت‌آميز منجر به تغييراتي در قانون اساسي مي‌گردد که زندگي جديد و بهتري را براي ميليونها انسان به ارمغان مي‌آورد.(همان منبع:470)

باتوجه به سابقه دیرین جنبش های اجتماعی ایران با نگاهی تاریخی به بررسی مختصری ازجنبش های معاصرایران می پردازیم.

تاريخچه جنبش‌هاي اجتماعي معاصر ايران
تجزيه و تحليل تطبيقي مفاهيم عمده به كار گرفته شده در جنبش‌هاي صد ساله اخير نشان می دهد اصلي‌ترين عوامل جامعه‌شناختي سياسي جنبش‌هاي اجتماعي ايران دريك صد ساله اخير عبارتنداز:
الف) تقابل بين اقتدار علما به عنوان مدفعان مردم و شاه به عنوان رئيس دولت
ب) برداشت خاص علما-براساس اصول و قواعد مكتب شيعه و باتوجه به موقعيت هر دوره زماني- به عنوان مردم يا ايدئولوژي مخالفان
ج) ارگان‌هاي مذهبي به عنوان سازمان اصلي نهضت‌ها كه از ناحيه بازار پشتيباني مي‌شوند
د) كنشگران نيز به طور غالب شيعي‌مذهب و از اقشار مختلف جامعه هستند كه براساس وظيفه ديني و به علت سرخوردگي‌هاي اجتماعي، اهداف جنبش را در موقعيت‌هاي مذهبي دنبال مي‌كنند. در اين جنبش‌ها مبارزه عليه استبداد، استعمار و استثمار با هدف تسخير عرصه‌هاي وسيع‌تري از نفوذ دولت به نفع مردمي كه علما رهبري آنها را برعهده دارند صورت مي‌گيرد. ارزيابي تطبيقي اين پنج جنبش در اين قسمت به طور مشروح‌تر بيان مي‌شود.
زمينه اجتماعي
مروري بر زمينه اجتماعي جنبش‌هاي مورد مطالعه، نشان مي‌دهد كه دو اقتدار عمده در اين جنبش‌ها در مقابل يكديگر قرار داشته‌اند: اقتدار شاه و نفوذ علما. هريك از اين دو اقتدار در هر دوره حيطه نفوذ مخصوص به خود را داشت. در اواخر قرن نوزدهم، دولت هجوم به حيطه اقتدار علما را آغاز كرد اما بعد از حدوديك قرن با انقلاب اسلامي اقتدار علما بر ديگري چيره شد.
در زمان جنبش تنباكو، شاه در راس دولت و نماينده طبقه برخوردار بود. دولت عمدتا مسئول حفظ امنيت داخلي و خارجي كشور به حساب مي‌آمد. سياست و روابط خارجي را او اداره مي‌كرد و تمشيت امور در زمينه سياست داخلي نيز بر عهده او بود. دادگاه‌هاي عرف كه مسئول بررسي موضوعات جنايي بودند به وسيله دولت اداره مي‌شد و نيروهاي نظامي تحت كنترل شاه قرار داشتند. عمال دولتي براي حمايت و حفاظت از اموال مردم ماليات مي‌گرفتند. علما نمايندگان طبقه ملت بودند و در راس اجتماعات مردم قرار داشتند. روابط اجتماعي- اقتصادي ملت توسط آنان رهبري مي‌شد. بازار به عنوان بخش عمده اقتصادي جامعه تحت فرمان آنان بود. ماليات‌هاي مذهبي، مانند خمس و زكات از سوي تجار، مغازه‌داران، صنعت‌گران، گله‌داران، زارعان و... براي ظاهريا خالص كردن ثروت به علما پرداخت مي‌شد. اين ماليات براي به راه انداختن نظام تامين اجتماعي بومي كه از سوي روحانيت ادره مي‌شد به كار مي‌رفت و قسمتي از آن هم صرف امور آموزشي و پژوهشي جامعه مذهبي مي‌شد. دادگاه هاي شرع، مسئول رفع دعاوي مربوط به امور اجتماعي و اقتصادي مردم بودند. ازدواج و طلاق به دست روحانيت انجام مي‌گرفت و نظام آموزشي را نيز آنان اداره مي‌كردند. آنها امور اجتماعي- اقتصادي جامعه را نه به وسيله قوانين موضوعه خويش، بلكه از طريق قوانين استخراج شده از منابع مذهبي و با بهره‌گيري دانش فقه اداره مي‌كردند.
در زمان ناصرالدين شاه روابط بين‌المللي افزايش يافت و قراردادهاي جديد منعقد گرديد. طبق عرف روز عقد قرارداد اقتصادي با ديگر كشورها در محدوده وظايف شاه قرار نمي‌گرفت اما در حيطه سياست خارجي بود. عقد قراردادهاي اقتصادي، عمدتا بر تجارت با ديگر ملت‌ها موثر بود و از طريق تاثير بر تجارت- مثلا با تاسيس بانك يا اخذ وام از ديگر كشورها- بر كل اقتصاد تاثير مي‌گذاشت و مشمول حوزه مديريت علما مي‌شد. در اين موارد تصميم‌هاي شاه به حيطه اقتدار علما و تجار در نظام اقتصادي آن روز ضربه وارد مي‌كرد. اين مداخله موجب بروز نارضايتي در ميان علما و تجار شد اما شاه براساس پايگاه استبدادي خويش در راستاي اميال خود عمل مي‌كرد. اين استبداد دولت كه قبلا در امور امنيتي به خوبي تحمل مي‌شد در عرصه اجتماعي- اقتصادي قابل تحمل نبود.
قرارداد تنباكو همه مملكت را در ابعاد سياسي، اقتصادي و فرهنگي به لرزه درآورد. وقتي شركت رژي به ساخت و ساز و وارد كردن سرباز و مهمات اقدام نمود مي‌توانست علت سياسي استعمار كشور گردد، همان طور كه اين امر در هند و مصر اتفاق افتاده بود. اين شركت اقتدار تجارت و كسب و كار را از تقريبايك پنجم جمعيت فعال كشور سلب كرد و نوع رفتار اروپايي عامل شركت، مانند بي‌حجابي و شرب بي‌مهاباي شراب، ارزش‌هاي فرهنگي مردم را مورد هجوم قرار داد. در همين حال، افزايش تعداد مبلغان مسيحي، اعلام خطر ديگري براي فرهنگ كشور بود كه از نظر علما و ديگر مردم مذهبي كشور كه اكثريت مملكت را تشكيل مي‌دادند، پنهان نماند. جنبش تنباكو در چنين زمينه اجتماعي اتفاق افتاد و به طوري كه تاریخ شهادت می دهد به فسخ قرارداد منتهي شد.
روابط بين‌المللي قهرا به واسطه رواج تجدد در كشورهاي اروپايي در حال تغيير بود. بر اين اساس، مداخله اقتدار دولت در حيطه اقتدارهاي ديگر جامعه اجتناب‌پذير مي‌نمود. به اين ترتيب، گروهي از علما و روشن‌فكران تصميم گرفتند به وضعيت اين اقتدار بپردازند آن را منطقي كنند و فعاليت‌هاي آن را تحت نظارت ملت درآورند. هدف آنها اين بود كه با تاسيس عدالتخانه، استبداد را به قسمي مردم‌سالاري تبديل كنند. در مرحله نهايي انقلاب، اين عدالت‌خانه به مجلس،يعني ابزار قانون‌گذاري عمده كشور تبديل شد. گروهي از علما كه انقلاب را رهبري مي‌كردند و عمدتا از قشر متخصصان بيان يا استخراج قوانين ديني و اعمال كنندگان آن در جامعه بودند، اطمينان كامل داشتند كه روحانيت به علت جايگاه اجتماعي خود در نظام جديد غالب خواهد بود. همچنين آنها اين حق را به دست آوردند كه هر نوع قانون مصوب مجلس را كه با شرع مقدس اسلام مغاير باشد رد كنند. اين حق در متمم قانون اساسي و پس از درگيري بين گروه‌هاي مختلف شركت كننده در انقلاب مشروطه به آنان داده شد. مردم با اهداف علما موافق بودند؛ زيرا روحانيان را روساي اجتماعات خود و نمايندگان قابل اعتماد خويش مي‌دانستند. اين علما براساس اعتقادات ديني آنها، نواب امام زمان (عج) به حساب مي‌آمدند. اگر جنبش تنباكو با اعتراضات مردم آغاز و سپس با رهبري علما ادامه يافت، انقلاب مشروطه توسط علما و روشن‌فكران و پيش از آن كه آنان مردم را برانگيزند وبه صحنه بكشانند شروع شد.
انقلاب مشروطه علما و مردم را قادر ساخت كه در سال 1324 ق.(1285 ش) اقتدار مظفرالدين شاه را درهم شكنند؛ اما بعد از چندي ديكتاتور ديگري بر مجلس غالب شد و پس ازيك كودتا در سال 1299 ش اقتدار مستبدانه خود را بر مملكت تحميل كرد. رضاشاه موسس سلسله پهلوي، همه متقداران كشور را سركوب و كنترل دولت را تجديد كرد و آن را تقريبا به همه زمينه‌ها گسترش داد. علم به حاشيه اجتماع رانده شدند. طبقه متوسط جديدي كه عمدتا شامل كاركنان دولت مي‌شد، ظهور كرد. آنان در مدارس غيرمذهبي كه توسط نظام جديد آموزشي كشور و تحت مديريت وزارت فرهنگ اداره مي‌شد درس خوانده بودند.
رضاشاه به عنوان يك نظامي با استقرار نظام‌هاي جديد آموزشي و قضايي و در واقع محدود ساختن وظايف مديريتي علما نسبت به مردم اقتدار مذهبي را سركوب كرد. از طرف ديگر رهبران مذهبي تلاش كردند تا نظام آموزشي خويش را سامان دهند و براي كم كردن هزينه برخورد با دولت از شركت در امور سياسي اجتناب ورزند. عدم مداخله در امور سياسي موجب شد تا محدرضاشاه كه در شهريور ماه 1320 توسط متفقين به پادشاهي رسيده بود رفتار ملايم‌تر و نه لزوما همراه با حمايتي، نسبت به آنان داشته باشد.
نفت، عمده‌ترين منبع درآمد اقتصادي ايرانيان بود. بريتانيا انحصار صنعت نفت جنوب ايران را در اختيار داشت. روسيه و بعد آمريكا نيز به منابع نفتي شمال ايران چشم داشتند. از بين رفتن استبداد رضا شاه براي كشوريك دوره كوتاه آزادي به ارمغان آورد. چهره‌هاي فعال جنبش ملي شدن صنعت نفت در اين فضا به وجود آمدند. در اين جنبش بين مردم كه ملي شدن صنعت نفت را خواستار بودند و حكومت شاه كه در پي منافع بريتانيا و پس از آن جلب رضايت آمريكا بود تقابل ايجاد شد.
در جنبش پانزدهم خرداد، مرجع تقليدي كه به تازگي مطرح شده بود در مقابل اصلاحات شاه از اقتدار خود بهره گرفت. او از سوي وفاداران مذهبي از بين مردم عادي، بازار و مسلمانان درس‌خوانده در مدارس جديد پشتيباني مي‌شد. چون اين اعتراض به خوبي سازمان داده نشد با سركوب شديد مواجه شد. پس از سركوب اين جنبش، اقتدار علما از آن حدي كه پس از سركوب‌هاي دوران پهلوي باقي مانده بود، كم‌تر شد. در اين زمان اداره مراسم مذهبي، مراسم ديني، مساجد، بقاع متبركه و حسينيه‌ها تحت نظارت مستقيميا غيرمستقيم علما بود. از آن طرف،يك جنبش موازي به نام انقلاب سفيد از جانب دولت در جريان بود و شاه از سازمان‌هاي جديدي كه پس از دوران تجددگرايي مستقر شده بود و از هم مهم‌تر از وسايل ارتباط جمعي بهره مي‌برد.
اين دو اقتدار رقيب، مجددا در انقلاب اسلامي بايكديگر مواجه شدند و همان‌طور كه اشاره شد موقعيت سنتي علما به خاطر اصلاحات شاه پايين‌تر از حدي بود كه در زمان نهضت پانزده خرداد وجود داشت. اما جامعه مذهبي انقلابي، سازمان‌هاي جديدي را كه رهبري آنها بر عهده علما بود با همكاري بازاريان و مسلمانان درس‌خوانده در مدارس جديد به وجود آورده بود. بنابراين اقتدار آيت‌اله خميني، حمايت طبقه پايين و طبقه متوسط سنتي و جديد را جلب نمود. اين اتحاد موجب شد ايشان در اين مقابله پيروز گردد و با حذف نهايي اقتدار شاه نفوذ علما را بر كل مملكت غالب گرداند.

ايدئولوژي
ايدئولوژي شيعي در جنبش تنباكو شكل يك تحريم به خود گرفت. فتواي ميرزاي شيرازي در ممنوعيت استفاده از توتون و تنباكو، به وسيله جمعيت شيعيان از پيش‌انگيخته شده تبعيت شد و به عنوان يك عامل انسجام عمل كرد و همه آنها را عليه قرارداد متحد ساخت. به اين ترتيب، مقابله با تصميم شاه با موفقيت دنبال شد. در انقلاب مشروطه انديشه عدالت‌خواهي، هدف اصلي انقلابيون بود. آنها به دنبال «مشورت» در مقابل «استبداد» و «عدالت» در مقابل «سلطه‌گري» بودند. اين ايدئولوژي به اتفاق ديگر عومل آنها را قادر ساخت كه اقتدار شاه را مشروط و محدود به قوانين اسلامي كنند و آن را تحت نظارت چند عالم با عنوان علماي طراز اول درآوردند. البته اين تنظيمات به علت مقابله سلسله پهلوي، با موفقيت به اجرا درنيامد.
هدف جنبش ملي ايران، ملي كردن صنعت نفت بود. همانند جنبش تنباكو، مخالفان را نوعي ايدئولوژي ضداستعماري و ضداستثماري رهبري مي‌كرد. احزاب و گروه‌هاي اسلامي استقلال مملكت اسلامي را خواهان بودند و احزاب غيرديني نيز جنبش را به خاطر گرايش‌هاي ضداستثماري خود تاييد مي‌كردند. هر دو گروه در چارچوب قواعد و قوانين عادي كشور عمل مي‌كردند.
آخرين تلاش علما در جهت استفاده ازچارچوب مشروطه براي اعمال محدوديت‌هايي براي شاه، توسط آيت‌اله خميني در نهضت پانزده خرداد به كار گرفته شد. در اين جنبش، اعلام مخالفت ايشان با همه‌پرسي و بعد از آن نفي وفاداري نسبت به شاه و حكومت او. در چارچوب قانون اساسي صورت گرفت. چنان كه تاريخ نشان مي‌دهد اين عملكرد كارايي سريعي نداشت. بنابراين انديشهيافتنيك جايگزين براي نظام شاهنشاهي مطرح گرديد و طرح اجرايي اعمال قدرت جانشينان امام زمان توسط آيت‌اله خميني تنظيم شد.اين انديشهيك فكر شيعي ناب بود كه علما را مسئوول همه زمينه‌هاي زندگي جامعه مسلمانان مي‌دانست محدوده‌اي كه تا آن زمان تنها در سطوح نظري ابراز مي‌شد. مكتب شيعه به عنوانيك اعتقاد ملي توانست هماننديك عامل همبستگي اجتماعي عمل كند و مردم را عليه حكومت مطلق‌العنان شاه متحد سازد.

كنشگران و رفتار آنها
رهبر جنبش تنباكويك روحاني بود و توزيع كنندگان نيز روحانيوني بودند كه با همكاري بازاريان و با بهره‌گيري از ساخت مذهبي، شيعيان برانگيخته را در جهت اهداف خاص ايدئولوژي جنبش (لغو قرارداد) هدايت مي‌كردند. در انقلاب مشروطه علما با همكاري برخي از روشن‌فكران، مواضع رهبري و توزيع كنندگان جنبش را با كمك بازاريان پر كردند. آنها از طريق ساخت مذهبي، شيعيان و آزادي‌خواهان را با پشتيباني بازار تحريك نمودند و جنبش را تغذيه كردند. بازار در هر دو جنبش فعال بود و به عنوان پشتيبان انقلابيون در موضع توزيع كنندگان و پيروان عمل مي‌كرد. در هر دو جنبش، مساجد، بقاع متبركه، مدارس ديني، بازار و خيابان‌ها به عنوان ابزاري براي تبليغ ايدئولوژي تحريك ناراضيان و به ظهور رساندن اعتراضات به كار گرفته شد. در انقلاب مشروطه، سفارت انگليس نيز همين كاربرد را داشت. اين مكان‌هاي فيزيكي سازمان‌هاي مختلف در نقش مراكز فشار بر دولت عمل مي‌كردند. توزيع اعلاميه، نوشته، تلگراف و ايراد سخن‌راني در هر دو جنبش وجود داشت و در انقلاب مشروطه روزنامه‌ها نيز براي توزيع عقايد و اهداف انقلابيون به كار گرفته شدند.
مجلس ايران در دوره‌هاي چهاردهم تا هفدهم، سازمان اصلي تلاش‌ها براي ملي كردن صنعت نفت بود. دكتر مصدق و آيت‌الله كاشاني دو چهره فعال اين جنبش بودند. آيت‌الله كاشاني عمدتا به وسيله مدرم عادي تبعيت مي‌شد و دكتر مصدق بيشتر بر گروه‌هاي درس‌خوانده جديد تاثيرگذار بود. سازمان‌هاي مذهبي مانند «فدائيان اسلام» از آيت‌الله كاشاني پيروي مي‌كردند و سازمان‌هاي ملي و غيرديني مانند جبهه ملي و حزب توده ايران- اين دومي در ظاهر- از دكتر مصدق پشتيباني مي‌كردند. آنها توزيع كنندگان جنبش بودند.
در نهضت پانزده خرداد، بخشي از علما به خصوص آيت‌الله خميني رهبران و توزيع كنندگان جنبش بودند و از طرف بخشي از طبقه متوسط جديد و مسلمانان درس‌خوانده جديد به عنوان توزيع كنندههمراهي مي‌شدند. پيروان بيشتر شيعيان مومن بازار، مردم عادي و دانشجويان بودند. عامل‌ها از موقعيت‌هاي ديني و ملي براي نشان دادن اعتراضات خود عليه دولت استفاده كردند. مساجد، بقاع متبركه، مدارس ديني، بازار و خيابان‌ها به عنوان مكان‌هاي بروز جنبش به كار گرفته شد. اعلاميه‌ها، تلگراف‌ها و نوارهاي سخنراني آيت‌الله خميني مهم‌ترين وسايل ارتباطي بودند كه معترضان اين جنبش مورد استفاده قرار دادند.
آيت‌الله خميني رهبر انقلاب اسلامي بودند. روحانيون پيرو او و اعضاي طبقه جديد سنتي و مدرن جزو توزيع كنندگان و پيروان بودند. طبقه پايين را بايد به عنوان پيروان اين انقلاب به حساب آورد. انقلابيون از سازمان‌هاي تازه تاسيس شده، دانشگاه‌ها، مدارس، كارخانجات، ادارات دولتي و نيز سازمان‌هاي سنتي مانند مساجد، بقاع متبركه، مدارس ديني، خيابان‌ها و پشت بام خانه‌ها براي تحريك مردم، سازمان‌دهي راه‌پيمايي و رسيدن به اهداف و مقاصد خويش استفاده كردند. روزنامه‌ها، اعلاميه‌ها، نوارهاي سخنراني آيت‌الله خميني و ديگر سخنرانان مذهبي، كتب (عمدتا نوشته شده توسط آيت‌الله مطهري و دكتر شريعتي)، نوشتجات، تلفن‌ها و راديو براي معرفي ايدئولوژي جنبش، توضيح اهداف و نمايش پيشرفت انقلاب مورد استفاده قرار گرفتند. همان‌طور كه در مورد ديگر جنبش‌هاي بررسي شده در اين كتاب گفته شد ساخت مذهبي به منزله ستون فقرات سازمان‌هاي اين انقلاب با پشتيباني بازار عمل مي‌كرد.
دراين دوره‌هاي مختلف، وجوه مشتركي در زمينه كنشگران و رفتار آنها مشاهده مي‌شود. رهبران عمدتا از مجتهدان هستند و علما و مسلمانان درس‌خوانده جديد، توزيع كنندگان مي‌باشند. فقط درجنبش ملي شدن صنعت نفت، احزاب ملي و غيرديني نيز به عنوان توزيع‌كنندگان شركت داشتند. شيعيان مومن در همه دوره‌ها به عنوان پيرو فعال بودند. آنچه در ميان اين جنبش‌ها اساسا تغيير نموده است شرايط محيطي ايجاد آنهاست. مطالعه جنبش‌هاي اجتماعي ايران معاصر می تواند درجوامع اسلامی به عنوان یک آلترناتیو و بر مفيد بودن نتایج جنبش های صورت گرفته در به دست آوردن يك توصيف و تحليل جامع ازجنبش های اجتماعی درجوامع اسلامی تاكيد ‌نمايد. یکی ازجنبش های نوین که جوامع اسلامی رادرنورد دیده است جنبش زنان می باشد که به دلیل اهمیت کشورمصربه بررسی جنبش زنان دراین کشور می پردازیم.
نخستين کشور مسلمانِ پيشواي جنبش آزاديخواهي زنان در خاورميانه مصر بود که با روي کار آمدن محمدعلي و اسماعيل پاشا که خود از نوپردازان اجتماعي و فرهنگي بودند آغاز شد. اين دو فرمانروا، با ياري گرفتن از سيستم آموزشي فرانسه کوشيدند تا نوع زندگي اروپايي را جانشين برنامه هاي سنتي و کهن آموزشي در مصر کنند. با اين هدف و آماج، محمدعلي پاشا، براي نخستين بار چند تني از خانواده سلطنتي را به دانشگاه‌هاي اروپايي رهسپار کرد و با اين کار، بسيار مورد سرزنش علما و پيشوايان ديني در مصر قرار گرفت. پس از چندي، در سال 1826 بفرمان او اولين گروه دانشجويان براي پيگيري رشته تحصيلي، روانه ي دانشگاه‌هاي اروپايي شدند و تا سال 1833، شمار آنها به 114 نفر رسيد. روشن است که ديگر بار سخت با بي مهري، انتقاد و ناسازگاري رأي بسياري از شهروندان روبرو شد. اما ناخود آگاه افکار آزاديخواهي، سيستم آموزشي دبستانها و نوع زندگي اروپايي در مصر بکار گرفته شدABDU RAHMANI, DOI, MODEL TOWN, LAHORE P, 169).
پس از محمدعلي پاشا، جانشين او بنام خديو اسماعيل پاشا (1895-1830) بهمان راه پيوست. انگيزه ي مهم اين دو فرمانده در اين راستا، آزادي زنان، پروانه دستيابي آنها به دانشگاه و شرکت در کارهاي اجتماعي بود که همچنان با مبارزه و مخالفت خانواده‌ها و علماي مذهبي روبرو گشت ولي اسماعيل پاشا از پا در نيآمد. او که خود در پاريس آموزش ديده بود، همان سيستم و برنامه ي آموزشي فرانسه را در دبستانهاي قاهره پياده کرد. او توانست شمار دانش‌آموزان را از 285 نفر در زماني کوتاه به 4،817 نفر که برنامه هاي درسي و آموزشي فرانسه را مي‌آموختند برساند. اسماعيل پاشا در سال 1873 اولين دبستان دخترانه را در قاهره به سرپرستي همسرش براي دختران مسلمان گشود و تا سال 1875 شمار دختران دانش آموز در اين دبستان که با برنامه‌هاي فرانسه آموزش مي‌ديدند به 298 نفر رسيد.(همان منبع)
با پيروي از افکار محمدعلي و اسماعيل پاشا، کم کم نويسندگان مقالاتي درباره ي آزادي زنان نوشتند. در اين راستا، نخستين گام را «شيخ احمد فارسي الشدياق» برداشت و در مجله‌ي «الجوائب» که در استانبول بچاپ مي رسيد بسيار در اين باره نوشت. پس از او «قاسم بک امين» در سال‌هاي پاياني سده نوزدهم کتاب مشهور «تحرير آل مرآت » را با برهاني بسيار استوار درباره آزادي زنان بچاپ رساند و جاي هيچگونه نقدي باقي نگذاشت.( جُرجي زيدان، ، 1372)
بدين روي، در سده ي نوزدهم تجددگرايي و مدرنيسم در مصر و رفته رفته در دنياي عرب و کشورهاي مسلمان آغاز شد. در سالهاي پاياني اين سده، چهار نويسنده بنام هاي جمال الدين افغاني، شخ محمدعبده، قاسم امين بک و ملوک حفني نظيف با نوشته‌هاي خود از جنبش آزاديخواهي و برابري حقوق اجتماعي زن و مرد در مصر پشتياني کردند. از ميان اين چهار نويسنده، جمال الدين افغاني (1879 - 1839) رهبر جنبش آزاديخواهي کشورهاي اسلامي بويژه کشور مصر و ترکيه گرديد. شيخ عبده شاگرد او نيز در مجله «المنار» نوشتارهايي بچاپ رساند و خواستار تحصيلات آموزش و پرورش برابر براي زن و مرد شد.با گشايش اولين دانشگاه در سال 1909 كه در را بر روي دختران نيز باز كرد دگرگوني تاريخي و چشم‌گيري در زندگي اجتماعي زنان مصري به وجود آمد و گردهمايي‌ها، سخنراني‌ها و انجمن‌هاي آزاديخواهان پايه گذاري شد. نخستين استاد زن در دانشگاه، خانمي فرانسوي بنام مادام«لابيبا هاشم» سردبير روزنامه «فتات الشرق» «دختر شرقي» بود که با سخنراني هاي پر شور خود زنان مصري را به رفتن به دانشگاه فرا مي‌خواند. پس از او، دو خانم مسلمان ديگر در سال 1912 به استادي دانشگاه رسيدند. بدنبال اين دگرگوني ها، جنبش آزاديخواهي زنان مصر، با سرپرستي «هُدا شاراوي» که خود در خانواده‌اي مبارز و آزاديخواه پرورش يافته بود بيشترحمايت و مورد پذيرش شهروندان قرار گرفت. او رسماً رهبري اين جنبش را در سال 1919 پذيرفت و براي نخستين بار در «انجمن سالانه جنبش جهاني آزاديخواهي زنان» به ايتاليا سفر کرد. پس از بازگشت، اودر مجله ي ماهيانه مصري نوشتارهاي گوناگون به طرفداري از برابري حقوق اجتماعي زن و مرد بچاپ رساند. در سال 1927 توانست قوانين نوين طلاق و زناشويي را از مجلس گذرانده و به اجرا در آورد. هم چنين انجمن ها و سازمانهاي زنان را پايه گذاري کرد. اين کوشش‌ها بجايي رسيد که سرانجام سران و پيشوايان مذهبي نيز با آزادي، پرورش بهتر و دستيابي زنان مصري به دانشگاه، با آزاديخواهان همگام شدند.
با آغاز سده ي بيستم شمار آزاديخواهان در کشورهاي مسلمان نشين بالا گرفت، چنانکه «سعدذ قول» در مصر، «آتاتورک »در ترکيه و «رضاشاه» در ايران، افکار آزاديخواهي را در اين کشورها پي‌گيري کردند. با پيروي از افکار محمدعلي پاشا و پس از مصر، ترکيه، سوريه و ديگر کشورهاي مسلمان، دانشجويان دختر و پسر را به دانشگاه‌هاي اروپايي روانه کردند. روشن است که رفته رفته سيستم آموزش و نوع زندگي اروپايي را براي مردم کشور خود به ارمغان آوردند.همچنین کشورترکیه هم شاهدجنبش زنان بوده است جنبش آزاديخواهي زنان درترکیه با نام «تنظيمات» آغاز به کار کرد. «هاليده اديبه» در کتاب خود بنام «Turkey Faces West» به تنظميات اشاره کرد و آن را براي رهبري زنان در ترکيه لازم دانست. با کوشش تنظيمات، برنامه‌هاي درسي سنتي در ترکيه که شامل آموزش زبان فارسي و عربي به زنان بود جاي خود را به روش آموزش اروپايي داد. بدين روي، آشنا شدن به زبان فرانسه برتري ويژه‌اي براي زنان در ترکيه شد. با آگهي و شعارهاي پي‌درپي، گروهي از سرشناسان و ثروتمندان در ترکيه به طرفداري از آزاديخواهان برخاستند و سرانجام با کوشش «مدهت پاشا» مجلس شوراي ترکيه لايحه‌اي بسود زنان به قانون اساسي افزود. G. F. Abbotدر کتاب «Turkey In Transition» مي‌نويسد.
«قانون اساسي 1867 مدهت پاشا، تضميني بود براي آزادي زنان.» در زمان او خانواده‌ها در ترکيه روش پرورشي اروپايي را براي دختران خود لازم دانستند. پس از جنگ جهاني اول در سال 1918 قانوني به سود زنان از مجلس گذشت، و با روي کار‌آمدن «کمال آتاتورک» در 1923، ترکيه، بصورت کشوري نيمه اروپايي درآمد. نخستين هدف «آتاتورک» دگرگوني حقوق اجتماعي زنان و برابري موقعيت اجتماعي زن و مرد بود. «آتاتورک» در يکي از سخنراني هاي معروف خود گفت: «هيچ کشوري بسوي ترقي و پيشرفت نخواهد رفت، اگر نيمي از شهروندانش آزاد و نيمي ديگر در بند باشند».
جنبش دانشجویی
به دلیل اهمیت جنبش دانشجویی درایران درمقایسه با جوامع اسلامی نگاهی به این جنبش می اندازیم.
شانزدهم آذر،يکي از روزهاي حساس در تاريخ معاصر ايران به شمار مي‌آيد چرا که در آن سال (1332) به سبب تغييرات سياسي در ايران و ورود «نيکسون»، معاون وقت رئيس‌جمهور ايالات متحده، به تهران و اعتراض دانشجويان،حرکتي شکل گرفت که از آن پس، نام «دانشجو» به ساير تحولات سياسي و اجتماعي در ايران ضميمه شد. در اين يادداشت در صدديم تا به اختصار، دريابيم که بستر سياسي و اجتماعي ايران در دهه 30 تحت تاثير چه شرايطي بوده که پيامد آن، شکل‌گيري جنبش‌هاي اجتماعي و ضد استعماري نظير جنبش دانشجويي در ايران است.
2. اگرچه تا پيش از دهه 30 شاهد برخي جنبش‌ها و حرکت‌هاي جمعي نظير جنبش تنباکو ويا نهضت مشروطه‌خواهي بوديم، اما آنچه مراد ما از جنبش اجتماعي است، متفاوت است از آنچه قبلا در ايران رخ داده است. شايد بتوان گفت عمل جمعي و جنبش اجتماعي ضد استعماري در معناي جامعه شناختي آن براي اولين بار پس از کودتاي 28 مرداد در ايران شکل گرفت که نقطه اوج و انسجاميافته آن، شکل‌گيري و آغاز نهضت انقلاب در سال 1342 به رهبري امام خميني بود که با سازماندهي و راه‌اندازييک جنبش فراگير ضد شاه، چه در داخل ايران و چه در دوران تبعيد توانستند دريک پروسه نسبتا طولاني، زمينه وقوع انقلاب اسلامي را پس از قرن‌ها استبداد و ديکتاتوري رژيم‌هاي فاسد سياسي به پيروزي برسانند.(سفیری،1379:14)
3. پس از کودتاي آمريكايي 28 مرداد، شاه به کمک اربابان خود به صحنه سياسي ايران بازگشت. پيدايش اين شرايط صرفايک حرکت سياسي در جهت کسب مجدد قدرت رژيم کودتا نبود، بلکه بسياري از سياست‌ها و کنش‌هاي شاه در حوزه مسائل داخلي، تغيير اساسي کرد و به تعبيري با خصومت دو چندان نسبت به مردم،برنامه‌ريزي براي حاکميت تازه به قدرت رسيده را آغاز نمود. تشکيلات رژيم اقتدارگرا با حمايت رهبران فئودال و همين‌طور دستگاه‌هاي نظامي، تداوم يافت و وابستگي سياسي به دولت آمريكا تشديد شد.
سال‌هاي پس از کودتا نشان مي‌دهد که نارضايتي‌هاي سياسي و تنگ‌تر شدن فضاي عمل سياسي براي بسياري از کنشگران فعال در عرصه سياست غيرقابل‌تحمل بوده و به همين منظور محدوديت‌هاي اجتماعي و سياسي به شدت ملموس گشت. تأسيس سازمان امنيت و اطلاعات کشور (ساواک) به منظور تقويت کنترل سياسي از اتفاقات برجسته و همينطور حوادث ديگر نظير سرکوب فداييان اسلام نشان از محدودسازي حوزه سياست در طول دهه 30 بود تا جايي که در اواخر سال 1339، مقامات سياسي آمريكا وضع ايران را نگران‌کننده توصيف مي‌کنند ويکي از مسئولان وزارت خارجه اين کشور در گزارش مفصلي، پس از بررسي دقيق نيروهاي اپوزيسيون و تاکيد بر بي اعتباري روز افزون شاه، دستورالعملي 14 ماده‌اي را ارائه مي‌کند تا شاه را از خطر سقوط مجدد رهايي بخشد.
4.موضوعات مطرح شده به شيوه‌اي روشن بيان مي‌کند که زمينه‌هاي سياسي پس از کودتا به شدت نامساعد بوده است. نيکسون چند ماه پس از کودتا و براي بازديد از پروژه سياسي ــ نظامي ايالات متحده در ايران به تهران آمد تا نتايج سياسي کودتا را از نزديک مشاهده کند و ضمنا از همان دانشگاهي که اولين حرکت‌هاي جنبش دانشجويي در آن اتفاق افتاد،دکتراي افتخاري کسب کند. اعتراض به حضور اين مقام آمريكايي از روزهاي قبل از شانزدهم آذر ماه آغاز شد و در اين روز به اوج خود رسيد که شاه با حمايت ارتش نظامي خود جنايت خونين بي‌سابقه‌اي را در دانشگاه تهران کارگرداني کرد و خوش‌رقصي خود را براي ايالات متحده بيشتر از قبل به نمايش گذاشت.اين جنايت اگرچه توانست سفر آرامي را براي نيکسون فراهم سازد اما بعد‌ها سبب سازيک حرکت گسترده جمعي عليه رژيم بود.تقابل رسمي شاه با مردم و آشکار شدن چهره حقيقي و خود فروخته شاه در اين روز تاريخي نمايان گشت.
در شانزدهم آذر ماه بود که جنبش دانشجويي ايران بايک هويت ضد آمريكايي و ضد استعماري در صحنه سياسي ايران شناخته شد.اگر کمي به مفهوم جنبش اجتماعي بازگرديم متوجه مي‌شويم که اساسا جنبش‌ها متمرکز بر کنش‌هايي هستند که خارج از محدوده نهادهاي رسمي شکل مي‌گيرند و از همين طريق مي‌توان با برخي مفاهيم نظري به بررسي جنبش دانشجويي پرداخت.اگرچه اين جنبش نوپا در سال‌هاي آغازين دهه 30 به شکليک سازمان رسمي در نيامده بود و اينکه دستورالعمل سياسي و راهبردي مشخصي نداشت اما بي گمان ماهيت دگرگون ساز و استعمار ستيز دانشجويان ايراني قابل انکار نيست و همين مسئله موجب شکل گيري سازمان دانشجويي منسجمي در سال‌هاي بعد شد.
6. «اسملسر» به عنوان يکي از نظريه پردازان جنبش اجتماعي شروطي را در مورد منشا عمل جمعي به طور عام و جنبش اجتماعي به شکل خاص مطرح مي‌کند.اين نظريه به شکل نسبي قابليت تبيين حرکت دانشجويان در شانزدهم آذر را در قالبي جامعه شناختي دارد که اجمالا به شروط اساسي اين نظريه اشاره اي داريم.
ـ زمينه‌هاي ساختاري (شکل گيري کودتا و آشکار شدن نفوذ ايالات متحده به عنوان نمادي از امپرياليسم براي نفوذ درشالوده ساختار سياسي ايران)
ـ فشارهاي ساختاري (تغيير سياست‌هاي داخلي شاه و فشار بر نيروها و گروههاي سياسي جهت محدود سازي فعاليت‌ها)
ـ گسترش باورهاي تعميم يافته (اثبات خيانت شاه و بي کفايتي سياسي وي به مردم و شکاف بيش از اندازه حاکميت با مردم)
ـ عوامل شتاب دهنده (سياست‌ها و اقدامات ضد مردمي شاه که مصاديق آن در تاريخ معاصر به وفوريافت مي‌شود)
با شروط ذکر شده براي شکل‌گيري جنبش دانشجويان در دهه 30 به درک صحيحي از اهداف اين جنبش مي‌رسيم. جنبشي که سرآغازيک حرکت تاريخي،ضد رژيم در بعد داخلي و ضد آمريكايي در بعد بين‌المللي‌ بود. اين باورهاي اجتماعي و زمينه‌هاي مبارزاتي دانشجويان در چارچوب مفاهيم جامعه شناسي سياسي، زمينه‌ساز شکل‌گيري جنبش دانشجويي ايران به شمار مي‌آيد. شانزدهم آذر در واقع شروع يک عمل سياسي در راستاي مبارزه با امپرياليسم بود و به نوعي اولين نشانه‌هاي ظهور و واکنش جنبش دانشجويي در چالش با مسائل سياسي کشور در اعتراض به سياست‌هاي رژيم تلقي مي‌شد. بي‌شک بسياري از تحولات سياسي و بحران‌هاي داخلي و احساس خطر کردن‌هاي رژيم در طول دهه 30 تحت تاثير اين حرکت دانشجويان بود.
7. نکته‌اي که در انتها بايد به آن توجه داشت، حراست از اصالت جنبش دانشجويي در تاريخ معاصر ايران است. پوشيده نيست که جنبش دانشجويي در سال‌هاي نهضت انقلابي امام در داخل و خارج از کشور سرمنشأ برکات عظيم براي ملت ايران بوده است. در سال‌هاي پس از پيروزي انقلاب اسلامي دانشجويان همواره پشتيبان ارزش‌هاي انقلابي و کرامات انساني بوده‌اند. آنچه امروز پس از گذشت چندين دهه از حادثه خون بار شانزدهم آذر بر ما ضرورت مي‌يابد، حفظ آرمان‌خواهي‌هاي جنبش دانشجويي است که سر لوحه آن مبارزه با دشمنان ايران و تلاش براي حفظ استقلال و آزادي ايران عزيز است.دراین راستاهمچنین شاهدخیزش هایی خفیف از سوی جنبش دانشجویی درجوامع اسلامی هستیم.
جمعبندی
جنبش‌هاي اجتماعي در معناي وسيع آن مي‌توانند در همه جوامع و در هر زمينه و شاخه‌اي از زندگي اجتماعي به وقوع بپيوندند. اگر جامعه را به نظام و زيرنظام‌هايي تقسيم كنيم، جنبش اجتماعي مي‌تواند در همه نظام‌ها و زيرنظام‌ها اتفاق ‌افتد مانند جنبش‌هاي صنعتي، جنبش های هنري، جنبش های اقتصادي و... اما آنچه بيش از همه شهرت دارد و در اذهان جلوه مي‌نمايد جنبش‌هاي سياسي و اجتماعي است. مثلا كشورهاي اروپايي در نيمه اول قرن بيستم، با جنبش‌هاي كارگري و در نيمه دوم آن با جنبش‌هاي اجتماعي جديد مواجه بودند. به عقيده راشت ، از اواسط دهه شصت به بعد بسياري از كشورهاي پيش‌رفته غربي امواجي از اعتراضات و جنبش‌هاي اجتماعي را تجربه كردند. در ميان آنها جنبش‌هاي دانشجويي ، جنبش‌ زنان ،جنبش ضدهسته‌اي و محيط‌زيست و جنبش صلح از همه مهم‌تر بوده‌اند (راشت 1991:9).
جنبش اجتماعي به دليل وجود شكاف‌هاي اجتماعي پديد مي‌آيند. مثل شكاف طبقاتي كه كم و بيش در هر جامعه‌اي و بالاخص جوامع اسلامي وجود دارديا شكاف مذهبي و شكاف جنسيت كه در جوامع روبه رشد اسلامي بروز كرده زماني كه مردم از تمايزها آگاه مي‌شوند، شكاف‌ها هم فعال مي‌شوند. به عنوان مثال در بسياري از جوامع اسلامي مثل هند مردم شكاف عميق فقير و غني را پذيرفته‌اند و با آن به گونه‌اي تقديرگرايانه برخورد مي‌كنند.يا در ايران تا همين اواخر هنوز هم فاصله عميقي بين زن و مرد و نقش و وظايف آنها وجود دارد ولي مردم آن را به عنوان يك پديده طبيعي پذيرفته‌اند.
زماني كه يك جنبش شكل مي‌گيرد كه مردم در جوامع اسلامي پي ببرند كه اين شكاف‌ها و فاصله‌ها غيرطبيعي است. تمايزات غيرطبيعي است.يعني زنان از طردشدگي خود از منابع قدرت، منزلت و هويت آگاه شوند. به طوركلي فعال شدن شكاف‌هاي اجتماعي محصول جوامع مدرن يا در حال گذار است. چون نظام سلسله مراتبي پيشين ديگر خدادادي و طبيعي تلقي نمي‌شود. درواقع بسياري از افراد ديگر نمي‌پذيرند که به آن تن بدهند. بلكه آدم‌ها هويتشان رامي‌خواهند خودشان بسازند،يعني هويت اكتسابي مي‌شود و ديگر ارثي نيست. اين پديده ميان انتظارات و فرصت‌ها شكافي را به قول رابرت تدگر پديد مي‌آورد كه در واقع مهمترين عامل در شكل‌گيري جنبش‌هاي اجتماعي محسوب مي‌شود،يعني آدم‌ها خود را به خاطر جايگاهي كه در آن قرار دارند تعريف نمي‌كنند. بلكه، تعريفشان مبتني بر كاركرد است.
دريك جامعه سنتي‌ شان اجتماعي افراد براساس جايگاهي كه از قبل به آن‌ها داده شد، تعريف مي‌شود در حالي كه دريك جامعه مدرن براساس آنچه خود به وجود مي‌آورند تعريف مي‌شود، اينجاست كه شكاف اجتماعي فعال مي‌شود، هر شكاف اجتماعي ناشي از «تبعيض» است.
درحقيقت برخي هااز ثروت و قدرت و منزلت و به رسميت شناخته‌شدگي برخوردارند و بعضي هااز آن دورند. اين جاست كه ممكن است آگاهي اعتراضي‌اي به وجود آيد و پديده جنبش شكل بگيرد، درحقیقت مشكلي كه در جوامع اسلامي وجود دارد، شكاف‌ها گاهي چنان عميق است كه يك انفصال و جدايي به وجود مي‌آيد، شكاف اجتماعي دقيقا مثل گسل جغرافيايي جامعه را به تمايزها تقسيم مي‌كند البته شكاف يكي از شرايط لازم براي پيدايي جنبش‌هاي اجتماعي است عوامل ديگري مثل موقعيت، سازماندهي، رهبري، شرايط سياسي و... نيز دخيل‌اند.
همچنين بایدگفت: جنبش‌هاي اجتماعي جدا از فراگير بودن به جهت آن كه مي‌توانند منشا تغييرات اجتماعي باشند از اهميت بسياري برخوردارند. هرجا جنبش موفقي اتفاق افتاده به دنبال آن تفسيري در سطح جهان بوده‌است مانند جنبش صنعتي ، همچنين جنبش‌هايي مانند جنبش زنان وجود دارند كه نسیمی دراین ارتباط درجوامع اسلامی وزیده است و امكان تغيير جهان در همين سطح را در خود دارند. جنبش‌هاي اجتماعي علي‌رغم اين اهميت و گستردگي، به عنوان يك پديده اجتماعي كمتر مورد توجه قرار گرفته‌اند و به نسبت ديگر رشته‌ها حجم كمي از مطالعات و دانش اجتماعي را تشكيل مي‌دهند. به خصوص در كشورهاي اسلامي تاكنون تحليل كاملي از جنبش‌هاي اجتماعي ارائه نشده و بیشترصاحب نظران غربی جنبش‌ها و نهضت‌هاي جوامع اسلامي را مورد توجه قرار داده اندوبه این دلیل بیشترمطالعات صورت گرفته دارای جهت گیری در مباحث خودبوده اند.
به عنوان مثال با وجود آن كه انقلاب اسلامي شايد مهم‌ترين حادثه قرن بيستم باشد هنوز نظريه‌اي كه بتواند آن رابه خوبي و به طور كامل تحليل نمايد، در دست نداريم. بنابراين ما به مطالعات بيشتري در مورد انواع جنبش‌هاي اجتماعي در كشورهاي اسلامي نيازمنديم با اين اميد كه اين مطالعات متنوع ما را به سوي نظريه كاملتري از جنبش‌هاي اجتماعي سوق دهد. جنبش اجتماعي در ادبيات جامعه‌شناسي در جهان مفهومي كاملا جديد است و از مولفه‌هاي مهم جامعه مدني‌اند. دريك جامعه سنتي نگاه مثبتي به جنبش اجتماعي وجود ندارد. در جوامع پاتريمونيال جنبش‌ها توسط دولت‌ها سركوب مي‌شوند، چون خاصيت و كاركرد جنبش، شفاف‌سازي عملكرد دولت‌ها و مطالبات مردم است و آنها را از حالت خفته به صورت عيني درمي‌آورد.
درنتيجه در جوامع سنتي و اسلامي نسبت به جنبش‌ها ديد منفي وجود دارد در صورتي كه در جوامع مدرن جنبش‌هاي اجتماعي لازمه تعميق دموكراسي به شمار مي‌آيند درست همان طور كه جامعه مدني لازمه دموكراسي است.
درهرحال،جنبش های اجتماعی پدیده های جوامع مدرن اند ودریک جامعه سنتی نگاه مثبتی به جنبش اجتماعی وجودندارد.درصورتی که در جوامع مدرن جنبش های اجتماعی لازمه تعمیق دموکراسی به شمارمی آیند،درست همان طور که جامعه مدنی لازمه دموکراسی است.
در اين فصل به مطالعه تعريف جنبش‌هاي اجتماعي، ويژگي‌هاي آن، شرايط پيدايش جنبش‌هاي اجتماعي، انواع جنبش های اجتماعی ، نظريه‌هاي جنبش‌هاي اجتماعي مرتبط با مفهوم جنبش‌هاي اجتماعي پرداختیم و درنهايت به يك جمع‌بندي درباره چگونگی جنبش‌هاي اجتماعي در كشورهاي اسلامي در اين فصل رسیدیم که درمباحث فوق ملاحظه فرمودید.
خلاصه
درابتدابه ذکرمقدمه ای درباره چگونگی جنبش های اجتماعی پرداختیم ودراین میان نگاهی ساختاری داشتیم وگفتیم:
يكي از ويژگي‌هاي تاريخ معاصر كشورايران و جوامع اسلامي داشتن جنبش‌ها و خيزش‌هاي متعدد اجتماعي است به طوري كه از اين جهت در ميان همه كشورهاي جهان پيش‌تاز است.
گيدنيز در همين زمينه اظهار مي‌دارد:
در رشته علوم اجتماعي مطالعه جنبش‌هاي اجتماعي مشخصا در مقايسه با نوشته‌هاي گسترده در مورد شاخه‌هاي مختلف و وسيع نظريه سازماني دست‌كم گرفته شده است. در قرني كه انقلاب‌ها و برخورد نظريه‌هاي مختلف پيرامون تغييرات اجتماعي افراطي چنين برجسته مي‌باشد و براي اين كم‌كاري توجيه قانع كننده‌اي وجود ندارد. ما بايد با تورن و ديگراني كه ادعا مي‌كنند در دوران جديد، موضوع سازمان و جنبش‌هاي اجتماعي از اهميت يكساني برخوردارند، همراه شويم (گيدنز، 1384: 203).
رهبري و باز تعريف روابط مبتني بر قدرت، ثروت و منزلت و نيز سازماندهي و كنش اعتراض جمعي اجزاي جدانشدني جنبش‌هاي اجتماعي كلاسيك هستند و در جنبش‌هاي جديددرجوامع اسلامی سه فاكتور دستيابي به قدرت، منزلت و ثروت تعيين كننده نيستند. بلكه در جنبش‌هاي اجتماعي جديد در كشورهاي اسلامي «هويت» تعيين كننده است و حركت‌هاي جمعي حول و حوش اين مقوله سازماندهي مي‌شوند.
جنبش‌هاي اجتماعي
تعريف

دراین قسمت ابتدابه بررسی تعاریفی درارتباط باجنبش های اجتماعی ازدیدگاه اندیشمندان پرداختیم .
انديشمندان مختلف از جنبش‌هاي اجتماعي تعاريف متفاوتي ارائه نموده‌اند. از لحاظ تاريخي مباحث مربوط به جنبش‌هاي اجتماعي نخست در نوشته‌هاي پيرامون رفتار جمعي آورده مي‌شد و برخي از متفكران اين دو مفهوم رايكي مي‌دانستند. برخي از انديشمندان نيز كنش جمعي و حتي تغييرات اجتماعي را معادل جنش‌هاي اجتماعي به كار برده‌اند.
ويژگي‌هاي جنبش‌هاي اجتماعي
محققان با پيشينه‌هاي نظري و سرزميني مختلف حداقل به چهار جنبه اختصاصي جنبش‌ها توجه مشترک دارند:
1- شبکه‌هاي تعامل غيررسمي
مي‌توان جنبش‌ها را شبکه‌هاي تعامل غيررسمي ميان افراد، گروه‌هايا سازمان‌هاي مختلف تلقي نمود.
چنين شبکه‌هاي گردش منابع موردنياز عمل جمعي (منابع اطلاعاتي، مهارتي و مادي) و گردش نظام‌هاي گسترده‌تر معنا را تسهيل مي‌کنند. بنابرايني، شبکه‌ها هم به ايجاد پيش‌شرطهاي بسيج و هم به فراهم کردن زمينه مناسب براي ايجاد جهان‌بيني‌ها و شيوه‌هاي زندگي خاص کمک مي‌کند.
2- اعتقادات مشترک و همبستگي
يک جمع تعامل کننده ماننديک جنبش اجتماعي به مجموعه مشترکي از اعتقادات ويک احساس تعلق نياز دارد. درحقيقت جنبش‌هاي اجتماعي هم به اتخاذ مواضع جديد در مورد موضوعات موجود و هم به ظهور موضوعات عمومي جديد کمک مي‌کنند.
3- عمل جمعي متمرکز بر منازعات
بازيگران جنبش اجتماعي در منازعات سياسي ويا فرهنگي درگير مي‌شوند بدين منظور که تغيير اجتماعي را خواه در سطح سيستمي و خواه در سطح غيرسيستمي به پيش برنديا با آن مخالفت کنند. منظور ما از منازعه رابطه مخالفت‌آميز ميان بازيگراني است که درصدد کنترل يک چيز مشابه هستند.
4- استفاده از اعتراض
تا اوايل دهه 1970 در بحث‌هاي مربوط به جنبش‌هاي اجتماعي تاکيد قابل توجهي بر ماهيت غيرنهادينه رفتار آنها مي‌شد (Alberoni, 1984). حتي هنوز هم اين ايده خيلي شايع است که مي‌توان جنبش‌هاي اجتماعي را به خاطر اتخاذ الگوهاي «غيرمعمول» رفتار سياسي از ديگر بازيگران سياسي متمايز ساخت. چند تن از محققان اعتقاد دارند که تمايز اساسي ميان جنبش‌ها و ديگر بازيگران اجتماعي و سياسي از تفاوت ميان شيوه‌هاي متعارف مشارکت سياسي (نظير راي دادن يا اعمال نفوذ بر نمايندگان سياسي) و اعتراض عمومي نشات مي‌گيرد (ucht, 1990a). هرچند اعتراض عمومي در جنبش‌هاي معطوف به تغيير شخصي و فرهنگي نقش کمي ايفا مي‌کند اما بدون شک يکي از وجوه مشخصه جنبش‌هاي سياسي است .چهار ويژگي فوق مي‌توانند به ما در تعيين حوزه پديده‌اي که قصد بررسي‌اش را داريم کمک نمايند تعريف ما از جنبش‌هاي اجتماعي و به ويژه مولفه سياسي‌شان اين گونه است: 1- شبکه‌هاي غيررسمي مبني بر 2- اعتقادات مشترک و همبستگي و 3- که از طريق استاده مداوم از اشکال گوناگون اعتراض 4- حول موضوعات منازعه‌آميز بسيج مي‌شوند. اين ويژگي‌ها ما را قادر مي‌سازند که جنبش‌هاي اجتماعي را از اشکال گوناگون عمل جمعي که سازمان يافته‌تر هستند و در شکل احزاب گروه‌هاي ذينفع، فرقه‌هاي مذهبي، وقايع اعتراض‌آميز موردي يا ائتلاف‌هاي سياسي خاص ظاهر مي‌شوند جدا نماييم.

نظريات مرتبط با جنبش‌هاي اجتماعي
در بررسي چشم‌اندازهاي نظري اخير در رابطه با جنبش‌هاي اجتماعي به نظرات انديشمنداني چون کاستل، دياني، ملوچي، تورن، هابرماس، کالهون، کروک، اوفر، اينگلهارت، زالد و مک کارتي، تيلي، اولسون و آبرشان و ... بر خورد مي‌نماييم. دريک دسته بندي نظري مي‌توان نظريات مبارزات طبقاتي، نظريات ساختي-کارکردي، نظريه‌هاي بسيج منابع، نظريه‌هاي ساختي- ارزش محور و نظريات ساختي- هويت محور را قرار داد.
همچنین با تجزيه و تحليل نظريه‌هاي بيان شده مي‌توانيم بگوييم عوامل عمده‌اي كه در جنبش‌هاي اجتماعي مداخله مي‌كنند به قرار زيرند:
از ديدگاه فردگرايانه، علل عمده جنبش‌هاي اجتماعي مي‌تواند «انگيختگي» شركت‌كنندگان (تاك)يا «تحريك» باشد (بلومر)؛ از ديدگاه رابطه‌گرايي، «سرخوردگي نسبي» (ديويس)، «سازمان» (مك كارتي و زالد)، «تجهيز و بسيج» (تيلي)، «ايدئولوژي» (تاك بلومر، ويلسن، تورن)، «اعتقاد جمعيت» (تيلي)، «هويت جمعي» (ملوچي) و «بستگي اجتماعي و شكل‌گيري منافع» (اسكات) مي‌توانند عوامل اصلي شمرده شوند؛ در نگاه جبرگرايان اجتماعي، «شرايط اجتماعي» (ويلسن)، «بازنگري در تعريف ارزش‌ها و هنجارها» (اسملسر)، «فاصله در توسعه» (ديويس)، «تخاصم طبقاتي فرهنگي» (تورن) و «تخاصم سياسي يا اجتماعي» (اسكات) مهم‌ترين عوامل تعيين كننده جنبش‌هاي اجتماعي مي‌باشند.
عوامل تشكيل دهنده جنبش‌هاي اجتماعي
مروري بر نظريه‌هاي معروف جنبش‌هاي اجتماعي موجب شد مفاهيم عمده اين پديده اجتماعي مورد توجه قرار گيرد. افراديا عامل‌ها به عنوان شركت‌كنندگان يا مجريان جنبش‌هاي اجتماعي به وسيله برخي نويسندگان توصيف شده‌اند؛ روابط به عنوان عوامل انسجام دهنده و تعيين كننده جهت جنبش‌ها توسط بسياري از آنها معرفي گرديده‌اند و شرايط اجتماعي به عنوان زمينه و مكان اجراي جنبش توسط برخي ديگر توضيح داده شده است.

انواع جنبش‌هاي اجتماعي
دراین قسمت به ذکر عناوین جنبش های مختلف میپردازیم ،جنبش های اجتماعی عبارتنداز:جنبش نمايشي،جنبش واپس‌گرا (ارتجاعي،جنبش ترقي خواهانه،جنبش محافظه‌کار،جنبش اصلاح‌طلب ،جنبش انقلابي،جنش آرمان‌گرا،جنبش کوچنده.قابل ذکراست که تعاریف کلی جنبش های فوق در متن آمده است.
روش جامعه شناختي مطالعه جنبش‌هاي اجتماعي
جامعه‌شناسان براي انجام پژوهشهايي درباره جنبش‌هاي اجتماعي مي‌توانند دريک دوره طولاني جنبش هارا بررسي يا حتي در اين جنبشها شرکت کنند. به علاوه جامعه‌شناس مي‌تواند اظهارات رسمي و غيررسمي اعضاي جنبش يا نقش‌هاي اعضاي آن را مورد بررسي قرار دهد تا مشخص کنند که چه نوع افرادي اعضاي جنبش را تشکيل مي‌دهند.دراین رابطه معیارهایی رادرنظرمی گیرندکه عبارت از:

وفاداري و حمايت اعضا از جنبش ،رهبري فرهمند و رهبري اجرايي ،اهميت رهبري لايق ،ويژگي‌هاي شخصيتي شرکت‌کنندگان در جنبش اجتماعي ،اوضاع اجتماعي مسبب جنبش‌هاي اجتماعي.
مراحل جنبش اجتماعي
همه جنبش‌هاي اجتماعي الگوي پيشرفت يکساني را دنبال نمي‌کنند با اين حال، همه جنبش‌ها دريک دوران بحراني آغاز مي‌شوند، به ميزان‌هاي مختلف رشد مي‌کنند و بعدپیروز مي‌گردنديا نهادي مي‌شوند. وي.ئي گتيز جامعه‌شناس مي‌گويد بيشتر جنبش‌هاي اجتماعي مراحل زير را طي مي‌کنند:
مرحله ناآرامي،مرحله قالب‌ريزي،مرحله نهادي شدن
کارکرد جنبش‌هاي اجتماعي
جنبش‌هاي اجتماعي موفقيت‌آميز به نهادي شدن بسياري از برنامه‌ها مي‌انجامد که حراست يکسان و حقوق يکسان را براي بسياري از گروه‌- که زماني مورد تبعيض و بي‌عدالتي واقع شده بودند- تامين مي‌کند. جنبش‌هاي اجتماعي موفقيت‌آميز منجر به تغييراتي در قانون اساسي مي‌گردد که زندگي جديد و بهتري را براي ميليونها انسان به ارمغان مي‌آورد.
تاريخچه جنبش‌هاي اجتماعي معاصر ايران
تجزيه و تحليل تطبيقي مفاهيم عمده به كار گرفته شده در جنبش‌هاي صد ساله اخير نشان می دهد اصلي‌ترين عوامل جامعه‌شناختي سياسي جنبش‌هاي اجتماعي ايران دريك صد ساله اخير عبارتنداز:
الف) تقابل بين اقتدار علما به عنوان مدفعان مردم و شاه به عنوان رئيس دولت
ب) برداشت خاص علما-براساس اصول و قواعد مكتب شيعه و باتوجه به موقعيت هر دوره زماني- به عنوان مردم يا ايدئولوژي مخالفان
ج) ارگان‌هاي مذهبي به عنوان سازمان اصلي نهضت‌ها كه از ناحيه بازار پشتيباني مي‌شوند
د) كنشگران نيز به طور غالب شيعي‌مذهب و از اقشار مختلف جامعه هستند كه براساس وظيفه ديني و به علت سرخوردگي‌هاي اجتماعي، اهداف جنبش را در موقعيت‌هاي مذهبي دنبال مي‌كنند. در اين جنبش‌ها مبارزه عليه استبداد، استعمار و استثمار با هدف تسخير عرصه‌هاي وسيع‌تري از نفوذ دولت به نفع مردمي كه علما رهبري آنها را برعهده دارند صورت مي‌گيرد. ارزيابي تطبيقي اين پنج جنبش در اين قسمت به طور مشروح‌تر بيان مي‌شود.
مطالعه جنبش‌هاي اجتماعي ايران معاصر می تواند درجوامع اسلامی به عنوان یک آلترناتیو و بر مفيد بودن نتایج جنبش های صورت گرفته در به دست آوردن يك توصيف و تحليل جامع ازجنبش های اجتماعی درجوامع اسلامی تاكيد ‌نمايد. یکی ازجنبش های نوین که جوامع اسلامی رادرنورد دیده است جنبش زنان می باشد که به دلیل اهمیت کشورمصروترکیه به بررسی جنبش زنان دراین کشور پرداختیم.
جنبش دانشجویی
به دلیل اهمیت جنبش دانشجویی درایران درمقایسه با جوامع اسلامی نگاهی به این جنبش می اندازیم.
شانزدهم آذر،يکي از روزهاي حساس در تاريخ معاصر ايران به شمار مي‌آيد چرا که در آن سال (1332) به سبب تغييرات سياسي در ايران و ورود «نيکسون»، معاون وقت رئيس‌جمهور ايالات متحده، به تهران و اعتراض دانشجويان،حرکتي شکل گرفت که از آن پس، نام «دانشجو» به ساير تحولات سياسي و اجتماعي در ايران ضميمه شدکه هم اکنون هم ادامه دارد. درتداوم این بحث به بررسی جنبش های اجتماعی معاصردرایران،چگونگی ها وچراهاخواهیم پرداخت.

منابع ومآخذ
فارسی
1- اممن(تی،کی)(1386)جنبش های اجتماعی جدید،مترجم:احمداحمدلو،انتشارات گلبن،چاپ اول.
2- -پیران(1384)فقروجنبش های اجتماعی در ایران،فصل نامه رفاه اجتماعی،شماره18،1384
3- جلایی پور(1381)جامعه شناسی جنبش های اجتماعی با تاکیدبرجنبش اصلاحی دوم خرداد،تهران:طرح نو
4- سفیری(1379)دیروز،امروزوفردای جنبش دانشجویی ایران،انتشارات نشرنی،چاپ دوم.
5- ساتاساریان(1384)جنبش حقوق زنان درایران(طغیان،افول وسرکوب از 1280تاانقلاب 57،مترجم:نوشین احمدی خراسانی،نشراختران،چاپ اول.
6- سلامی(غلامرضا)،نجم آبادی(افسانه)(1384)نهضت نسوان شرق،مطالعات زنان،چاپ اول.

7-کوئن(1386)مبانی جامعه شناسی،مترجم:غلامعباس توسلی ورضافاضل،انتشارات سمت،چاپ اول.
8-کاستلز(1384)گفتگوهایی بامانوئل کاستلز،ترجمه:حسن چاوشیان/لیلا جوافشانی،تهران،نشرنی.
9-زاهد(1381)جنبش های اجتماعی معاصرایران،انتشارات صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران،چاپ اول.

10-دلاپورتا(دوناتلا)،دیانی(ماریو)(1383)مقدمه ای برجنبش های معاصر،مترجم:محمدتقی دلفروز،انتشارات کویر،چاپ اول.
11-نش(1382)جامعه شناسی سیاسی معاصر:جهانی شدن،سیاست،قدرت،ترجمه:محمدتقی دلفروز،تهران:کویر.
References
1-Blumer,Herbert,(1969)social movements.lee.A.,M.,principles of sociology,Barnes & Noble.
2-Castells,Manule,(1983).the City and the Grassroots:A Cross-Cultural theory of Urban Social movements.Londan:Arnold.
3-Diani,Mario,(1992).the Concept of Social Movement,The Sociological review.vol.40,No.1,pp.1-25.
4-Giddens,Anthony,(1984).the constitution of Society.Cambridge:polity press.
5-Larrain,Jorge A.,(1972,1992).the Concept of Ideology.Hampshire:routlege.
6-McCarty,John D.& Zald Mayer N.,(1973).the trend of Social Movements in American:professionalization and Resource Mobilization.Morristown,N.J.,General press.
7-Melucci,Alberto.)1981).ten hypotheses for the Analysis of New Movements.D.pinto(ed.),Contemporary Italian Sociology.Cambridge:cambrige University press.
8-Rucht,Dieter,,(1991).Research on Social Movements.Colorado:Westview press.
9-Robertson,Ian,(1988).sociology,Third ed.New Youk:Worth pub.Inc.
10-Smelser,Neil J.,(1962).theory of collective Behaviour.Londan:Routleged Kegan Paul.
11-Tilly,Charles,(1978).from mobilization to revolution:reading.Mass.:Addison-Wesley.
12-Toch,Hans,(1966).the social psychology of social Movements.londan:Methuen.
13-Touraine,Alain,(1981).the voice and the Eye:An Analysis of social ?Movements cambrige:University press.
14-Wilson,John,(1973).Introduction to Social Movements.N.Y:Basic Books.

فرم ارسال نظر:
نام:  
پست الکترونیک:  
برای مثال: info@shekarbagy.com
موضوع:  
نظر:  
وب سایت:
برای مثال: http://www.shekarbagy.com
وب لاگ:
برای مثال: http://shekarbagy.blogfa.com
   
Skip Navigation Linksصفحه اصلی > مشاهده آثار و تالیفات
مشاهده سایر پیوند ها 
کلیه حقوق محفوظ است © 1389 - 1387 | طراحی: شرکت آرام شرق ایرانیان